وقتی چمدانش را به قصد رفتن بست،
نگفتم: عزیزم ، این کار را نکن.
نگفتم: برگرد و یک بار دیگر به من فرصت بده.
وقتی پرسید دوستش دارم یا نه،
رویم را برگرداندم،
حالا او رفته، و من
تمام چیزهایی را که نگفتم، می شنوم.
نگفتم: عزیزم، متاسفم، چون من هم مقصر بودم.
نگفتم: اختلاف ها را کنار بگذاریم،
چون تمام آنچه می خواهیم عشق و وفاداری و مهلت است.
گفتم: اگر راهت را انتخاب کرده ای،
من آن را سد نخواهم کرد.
حالا او رفته، و من
تمام چیزهایی را که نگفتم، می شنوم.
او را در آغوش نگرفتم و اشک هایش را پاک نکردم
نگفتم: اگر تو نباشی، زندگی ام بی معنی خواهد بود.
فکر می کردم از تمامی آن بازی ها خلاص خواهم شد.
اما حالا، تنها کاری که می کنم
گوش دادن به چیزهایی است که نگفتم.
نگفتم: بارانی ات را درآر...
قهوه درست می کنم و با هم حرف می زنیم.
نگفتم: جاده ی بیرون خانه
طولانی و خلوت و بی انتهاست.
گفتم: خدا نگهدار، موفق باشی،
خدا به همراهت. او رفت
و مرا تنها گذاشت
تا با تمام چیزهایی که نگفتم، زندگی کنم.
شل سيلور استاين
هنوزم در پی اونم که می شه عاشقش باشم
مث دریای من باشه منم چون قایقش باشم
هنوزم در پی اونم که عمری مرحمم باشه
شریک خنده و شادی رفیق ماتمم باشه
هنوزم در پی اونم که عشقش سادگی باشه
نگاههای پر از مهرش پناه خستگیم باشه
می گن جوینده یابندس ولی پاهای من خستس
من حتی با همین پاها می رم تا حدی که جا باشه
هنوزم در پی اونم که اشکهامو روی گونم
با اون دستهای پرمهرش کنه پاک و بگه جونم بگه جونم
نکن گریه منم اینجام بزار دستهاتو تو دستام
تو احساس منو می خوای منم ای وای ترو می خوام
خدایا عشق من پاک درسته عشقی از خاک
منم اون عاشق خاکی که از عشق تو دل چاک
عشق برای تو
کجاي اين جنگل شب . پنهون ميشي خورشيدکم
پشت کدوم سد سکوت . پر ميکشي چکاوکم
چرا به من شک ميکني . من که منم براي تو
لبريزم از عشق تو و سرشارم از هواي تو
دست کدوم غزل بدم . نبض دل عاشقمو
پشت کدوم بهانه باز پنهون کنم هق هقمو
گريه نميکنم نرو
اه نميکشم بشين
حرف نميرنم بمون
بغز نميکنم، ببين
سفر نکن خورشيدکم . ترک نکن منو نرو
نبود نت مرگ منه . راهيه اين سفر نشو
نزار که عشق منو تو . اينجا به اخر برسه
بري تو. مرگ من از . رفتنه تو سر مبرسه
گريه نميکنم نرو
اه نميکشم بشين
حرف نميرنم بمون
بغز نميکنم ببين
نوازشم کن ببين . عشق مير يزه از صدام
صدام کن و ببين که باز . اونچه ميگن ترانه هام
اگر چه من به چشم تو . کمم، قد يميم، گمم
اتشفشانه عشقمو . در يا يه پر تلا تمم
گريه نميکنم نرو
اه نميکشم بشين
حرف نميرنم بمون
بغز نميکنم ببين
عشق برای تو
آزادی اوج عشق است
و عشق یعنی رها کردن
و من امروز رهایت کردم
از هر قید و بندی
که عشق و من به پایت بسته بودیم
رهایت کردم و بار سفر بستم
ولی با خود
نه یک عکس، نه یک خط و نه حتی نشانی از تو می گیرم
من اما با خودم
عشقم ، امیدم رویاها و خاطراتم را
درون سینه خواهم داشت
اگر که نتوانستی خودت را، لحظه های بودنت را، نگاهت را و دستانت را
به من هدیه کنی
در عوض جدایی را، صبر را، درد را وهجران را
چه عاشقانه بر من هدیه کردی
اگر زندگیت را، فرزندانت را و آینده ات را
با من قسمت نکردی
در عوض عشق را ، دلتنگی را و سایه بان بی کسی را
چه خوب با من به قسمت نشستی
ولی من از که گلایه می کنم؟
از تو؟
نه
که این رسم عشق است و دلدادگی
عشق برای تو
شگفتا :
وقتی که بود نمی دیدم
وقتی می خواند نمی شنیدم
وقتی که دیدم که نبود
وقتی شنیدم که نخواند!
چه غم انگیزاست وقتی چشمه سردو زلال
در برابرت، می جوشد و می خروشد
و می خواند ومی نالد، تشنه آتش باشی ونه آب،
و چشمه خشکید , از آن آتش که تو
تشنه آن بودی بخار شد و به هوا رفت،
و آتش کویر را تافت، و در خود گداخت واز زمین آتش
روئید واز آسمان آتش بارید تو تشنه آب گردی و
تشنه آتش وبعد، عمری گداختن ازغم نبودن کسی
که تا بود از غم نبودن تو می گداخت...
دکتر علی شریعتی
زندگی یعنی بازی سه ، دو ، یک …
سوت داور............
بازی شروع شد!!!
دویدی ، دست و پا زدی ،
غرق شدی ، دل شکستی ،
عاشق شدی ، بی رحم شدی ،
مهربون شدی…
بچه بودی ، بزرگ شدی ،
پیر شدی
سوت داورــــــ0?ــــــــــ
بازی تمام شد...
زندگی را باختی
*****
... من در برابر تو کیستم ؟ و آنگاه خود را کلمه ای می یابی که معنایت منم و مرا صدفی که مرواریدم توئی و خود را اندامی که روحت منم و مرا سینه ای که دلم توئی و خود را معبدی که راهبش منم و مرا قلبی که عشقش توئی و خود را شبی که مهتابش منم و مرا قندی که شیرینی اش توئی و خود را طفلی که پدرش منم و مرا شمعی که پروانه اش توئی و خود را انتظاری که موعودش منم و مرا التهابی که آغوشش توئی و خود را هراسی که پناهش منم و مرا تنهائی که انیسش توئی و ناگهان سرت را تکان می دهی و می گویی : نه ، هیچ کدام ! هیچ کدام ، این ها نیست ، چیز دیگری است ، یک حادثه دیگری و خلقت دیگری و داستان دیگری است و خدا آن را تازه آفریده است هرگز ، دو روح ، در دو اندام این چنین با هم آشنا نبوده اند ، این چنین مجذوب هم و خویشاوند نزدیک هم و نزدیک هم نبوده اند ... نه ، هیچ کلمه ای میان ما جایی نمی یابد ... سکوت این جاذبه مرموزی را که مرا به اینکه نمی دانم او را چه بنامم چنین جذب کرده است بهتر می فهمد و بهتر نشان می دهد .
(دکترشریعتی)
شناخت شخصیت افراد از روی رنگ چشم گزینه جدیدی است
که در روابط انسانی
بی تاثیر نبوده و چنانچه درست به کار رود مشکلات زیادی را
حل خواهد
کرد . مطلب زیر که توسط یکی از انجمن های
اینترنتی عربی منتشر شده است
به بررسی انواع رنگ چشم و شخصیت دارندگان آن می پردازد.
رنگ چشم سبز
رنگ چشم سبز نشان دهنده آن است که صاحبان آن شخصیتی قوی و اراده
ای بالا
دارند. در تصمیم گیری ها، خیلی محکم عمل کرده و تا
حدی خود رای و مغرور
هستند.این افراد اعتماد به نفس بالایی دارند و در کمک به
دیگران سعی می
کنند تا آخرین توان خود را مصرف کنند.
رنگ چشم آبی
دارندگان چشم های آبی دارای نگاهی عمیق بوده و
شخصیتی حساس و شفاف
دارند. این افراد به راحتی فکر و نظر خود را به دیگران
تحمیل می کنند و
به همین نسبت جرات و شجاعت ویژه ای هم به خرج می زنند.
قابل توجه است
که بیشتر چشم آبی ها طبیعت و احساساتی هنری و ملموس
دارند.
رنگ چشم مشکی
صاحبان چشمان مشکی انسان هایی رویایی هستند که
در فضای شاعرانه ای
زندگی می کنند و همچنین بسیار دست و دل باز هستند.
بسیار سعی می کنند
با هر چه دارند به دیگران کمک کنند .این افراد همچنین
دارای خلق و خوی
اجتماعی و احساسات ظریف هستند.
رنگ چشم قهوه ای
چشم قهوه ای سنبل مهربانی و محبت است و هر چه تیره تر باشد مهر و
محبت
صاحبش بیشتر است. چشم قهوه ای ها بسیار خون سردند و هر چه را که
می
خواهند به راحتی تصاحب می کنند. چنین به نظر می رسد که
این افراد معنای
عصبانیت را نمی شناسند و از آرامشی تمام نشدنی بهره مندند.
رنگ چشم خاکستری
صاحبان چشم های خاکستری دو دسته هستند ، یا از
شخصیتی آرام و با اعتماد
به نفس برخوردارند و یا شخصیتی عصبی و انقلابی دارند
و همیشه به دنبال
آرامش می گردند ولی در مجموع انسان هایی سرسخت و
سنگین دل هستند.
رنگ چشم عسلی
با وجود اینکه چشم عسلی ها انسان هایی خوش قلب هستند
ولی با دیگران
صریح نیستند. این افراد همیشه به دنبال دوست می
گردند. چشم عسلی ها
معمولا از کودکی روی پای خود بزرگ شده و دوست ندارند به
دیگران تکیه کنند
رفتی و مرا با دلتنگی هایم تنها گذاشتی !
رفتی در فصلی که تنها امیدم خدا بود و ترانه و تو که دستهایت سایه بانی بود بر بی کسی های من ...
تو که گمان می کردم از تبار آسمانی و دلتنگی هایم را در می یابی ...
تو که گمان می کردم ساده ای و سادگی ام را باور داری ...
و افسوس که حتی نمی خواستی هم قسم باشی ...
افسوس رفتی ... ساده ، ساده مثل دلتنگی های من ... و حتی ساده مثل سادگی هایم !
من ماندم و یک عمر خاطره ... و حتی باور نکردم این بریدن را ...
کاش کمی از آنچه که در باورم بودی ، در باورت خانه داشتم !
کاش می فهمیدی صداقتی را که در حرفم بود و در نگاهت نبود ...
کاش می فهمیدی بی تو صدا تاب نمی آورد ...
رفتی و گریه هایم را ندیدی ... و حتی نفهمیدی من تنها کسی بودم که ...........
قصه به پایان رسید و من هنوز در این خیالم که چرا به تو دل بستم و چرا تو به این سادگی از من دل بریدی ؟!!
که چرا تو از راه رسیدی و قافیه تک تک این ترانه ها شدی ؟!!
ترانه ها یی که گرچه در نبود تو نوشته شد اما فقط و فقط مال تو بود که سادگی ام را باور نکردی !
گناهت را می بخشم ! می بخشمت که از من دل بریدی و حتی ندیدی که بی تو چه بر سر این ترانه ها می آید !
ندیدی اشک هایی را که قطره قطره اش قصه ی من بود و بغضی که از هرچه بود از شادی نبود !
بغضی که به دست تو شکست و چشمانی که از رفتن تو غرق اشک شد و تو حتی به این اشکها اعتنا نکردی !
اعتنا نکردی به حرمت ترانه ها یی که تنها سهم من از چشمانت بود !
به حرمت آن شاخه ی گل سرخ که لای دفتر ترانه هایم خشک شد !
به حرمت قدمهایی که با هم در آن کوچه ی همیشگی زدیم !
به حرمت بوسه هایمان ! نه !
تو حتی به التماس هایم هم اعتنا نکردی !
قصه به پایان رسید و من همچنان در خیال چشمان سیاه تو ام که ساده فریبم داد !
قصه به پایان رسید و من هنوز بی عشق تو از تمام رویا ها دلگیرم !
خدانگهدار ... خدانگهدار
وقتى خواستم زندگى كنم راهم را بستند
وقتى خواستم عاشق بشوم گفتند گناه است
وقتى به راستى سخن گفتم گفتند دروغ است
وقتى خواستم به ستايش رو آورم گفتند حرف است
وقتى گريستم گفتند كودكانه است
وقتى خنديدم گفتند ديوانه است
وقتى سكوت كردم گفتند عاشق است
نمى دانم چه كنم؟
آنجا که آفتاب آرزو
به سرخی می گراید و
نشانه های زندگی
حکم بر فراموشی میدهد ،
چاره ای نیست جز
حرکت در مسیر سرنوشت...
روزها گذشت
و درخت انتظار
جز میوه ناامیدی
ثمری نداشت
باران شبانه نیز
در تشنگی کویر غرق شد
آنچه در باغچه آرزو یافت می شد
عطر دروغین گل یاس بود و بس
باغ در اسارت گل پاییزی است
اما دیگر بهانه ای برای ماندن نیست
باید موج شد و رفت
باید برای استقبال بهار آماده شد
باید گل پاییزی را
در دست سرنوشت رها کرد
فراموش کردن تو ممکن نیست...
اما باید از تو گذشت...
برای رسیدن به صبحی بهاری
آرزوی رسیدن به تو را باید به صندوقچه خاطرات سپرد...
بازهم این کاغذ خیس نوشته ام را ناتمام می گذارد...
خداحافظ ای....
بگذار سر به سينه ي من تا كه بشنوي
آهنگ اشتياق دلي درد مند را
شايد كه بيش از اين نپسندي به كار عشق
آزار اين رميده ي سر در كمند را
بگذار سر به سينه ي من تا بگويمت
اندوه چيست، عشق كدامست، غم كجاست
بگذار تا بگويمت اين مرغ خسته جان
عمريست در هواي تو از آشيان جداست
دلتنگم، آنچنان كه اگر بينمت به كام
خواهم كه جاودانه بنالم به دامنت
شايد كه جاودانه بماني كنار من
اي نازنين كه هيچ وفا نيست با منت
تو آسمان آبي آرام و روشني
من چون كبوتري كه پرم در هواي تو
يك شب ستاره هاي تو را دانه چين كنم
با اشك شرم خويش بريزم به پاي تو
بگذار تا ببوسمت اي نوشخند صبح
بگذار تا بنوشمت اي چشمه ي شراب
بيمار خنده هاي توام ، بيشتر بخند
خورشيد آرزوي مني ، گرم تر بتاب
...............................................
در سکوتی دلگير مانده ام بين تو و خودم ...
فاصله ای به اندازه هزار سال نوری بين خودم و تو می بينم ...
تو گذشتی از من ! غافل از نگاهم و غافل از يادم ...
پشيمانم از گشودن دريچه ای به سوی تو !
نمی دانم !
به گمانم دريچه ی نگاهت را بايد بست ...
بست تا زندگی را خوب ديد و نوای باران را شنيد ...
کسی آن سوی سرزمين خواب من موسيقی باران را زمزمه می کند ...
و به گمانم هراس های عاشقی من نيز از همان روز شروع شد !
از همان خواب و همان باران ...
سرزمين خواب من آن سوی سرزمين واقعی و تنگ توست !
سرزمين تو فقط درد و اندوه است ...
سرزمينی دور از رويا ...
سرزمينی زرد و قرمز ...
اما سرزمين من آن سوی تو !
آن سوی دريچه های نگاه توست !
دريچه هايی که بسته ای حتی به روی خودت ...
کافی ست نگاهی کنی به ستاره ای که آن گوشه آسمان به تو چشمک می زند
و تو را مشتاق است ...
آن وقت تو می مانی و ستاره ...
تو می مانی و نوای باران ...
تو می مانی ... و شايد من ...
فقط کافی ست نگاهت را کمی سبز کنی ؛
آن وقت سرزمين بی رنگت ؛
رنگی می گيرد آن چنان خيال انگيز
که خيال های مرا هم غرق در خود می کند ...
اما حالا تا آن روز من مانده ام و
خيال های هراس انگيز دوری از تو ...
دوری از تو و نگاه مبهمت ...
اشتباه کردی که نخواستی این ماندنم را
میفهمی یه زمان
امادیر دیر است
میدانم
میدانم
میدانم
اه ...میدانم
کاش تو هم یه کم میدانستی
دونگاهی که کردمت همه عمر
نرود، تا قیامت ازیادم
نگه اولین، که دل بردی
نگه آخرین، که جان دادم

دزدی بلد نبودم
حتی با کليدی که دستم دادی
فقط درهای پشت سرم را قفل کردم
تمام من رو تو دزديدی
عشق یعنی مستی و دیوانگی
عشق یعنی با جهان بیگانگی
عشق یعنی شب نخفتن تا سحر
عشق یعنی سجده ها با چشم تر
عشق یعنی سر به دار آویختن
عشق یعنی اشک حسرت ریختن
عشق یعنی در جهان رسوا شدن
عشق یعنی مست و بی پروا شدن
عشق یعنی سوختن یا ساختن
عشق یعنی انتظار و انتظار
عشق یعنی دیده بر در دوختن
عشق یعنی زندگی را باختن
عشق یعنی در فراقش سوختن
عشق یعنی هرچه بینی عکس یار
عشق یعنی لحظه های التهاب
عشق یعنی لحظه های ناب ناب
عشق یعنی قطره و دریا شدن
عشق یعنی سوز نی آه شبان
عشق یعنی معنی رنگین کمان
عشق یعنی شاعری دلسوخته
عشق یعنی با گلی گفتن سخن
عشق یعنی شعله بر خرمن زدن
عشق یعنی یک تیمم یک نماز
عشق یعنی آتشی افروخته
عشق یعنی خون لاله بر چمن
عشق یعنی رسم دل بر هم زدن
عشق یعنی عالمی راز و نیاز
عشق یعنی با پرستو پر زدن
عشق یعنی آب بر آذر زدن
عشق یعنی بیستون کندن بدست
عشق یعنی زاهد اما بت پرست
عشق یعنی همچو من شیدا شدن
عشق یعنی قطره و دریا شدن
عشق یعنی یک شقایق غرق خون
عشق یعنی درد و محنت در درون
عشق یعنی یک تبلور یک سرود
عشق یعنی یک سلام و یک درود
و عشق آمدنی بود نه آموختنی
خدايا به من زيستني عطا كن.
كه در لحظه ي مرگ
خدايا رحمتي عطا كن
قدرتم بخش تا نانم را و حتي نامم را در خطر ايمانم افكنم.
نگاه كن من چه بي پروا، چه بي پروا
به مرز قصه هاي كهنه مي تازم
نگاه كن با چه سرسختي تو اين سرما
براي عشق يه فصل تازه مي سازم
يه فصل پاك، يه فصل امن و بي وحشت
براي تو كه يك گلبرگ زودرنجي
يه فصل گرم و راحت زير پوست من
براي تو كه باارزش ترين گنجي
نگاه كن من به عشق تو چه ليلا وار
تن يخ بسته ي پروازو مي بوسم
بيا گرم كن منو با سرخي رگ هات
من اون رگ هاي پر آوازو مي بوسم
تو رو مي بوسم اي پاكيزه ي عريان
تو روپاكيزه مثل مخمل قرآن
طلوع كن من حرارت از تو مي گيرم
ظهور كن من شهامت از تو مي گيرم
بيا ، هيچ كس مثل من و تو عاشق نيست
مثل ما عاشق و همسايه و همدم
بيا ، از شيشه ي سخت و بلند عشق
مثل ارابه ي نور رد بشيم با هم
نگاه كن ، من چه شبنم وار، چه شبنم وار
به استقبال دستاي خزون مي رم
هراسم نيست از اين سرماي ويران گر
براي تو ، من عاشقانه مي ميرم
دست بلند كردم و سويش نگاه ديده پر از اشك و دلم پر ز آه
خواستم اورا كه بگويم منم بغض گرفت راه سخن گفتنم
اشك از آن چشم ترم شد روان آه دمادم زد و كردم فغان
كرد خدا بر من بيچاره آه تو چه ستم ديده اي اي بي گناه
گفتمش اي بار خدايا تو هم گريه كني چون شنوي قصه ام
صبر نماند و دگر از جا شدم راز دلم گفتم و رسوا شدم
پيش همه خلق شدم زرد روي او كه مرا برد ز رخ آبروي
او كه دلم هيچ ز يادش نبرد رفت و غمش را به دل من سپرد
لحظه ي ديدار كه پايان رسيد روز فراق و غم هجران رسيد
روز وداع لحظه ي مرگ من است فصل خزان زردي برگ من است
گرچه شدم پرپر اين عشق پاك باز تو در قلب مني زير خاك
هنوز كابوس رفتنت را
بيدار نشده ام
با وجود اين همه زمان !
صداي سكوتت مي آيد
از لاي نسيم
كه بي خيال ، چشمهايم را مي برد
مي برد تا ناكجاي هزار كجاي نامعلوم !
و آنجا رهايم مي كند
بي نشان ...
تنهايم
و انده شب آزرده ام مي كند ...
ديگر از خيالت خسته ام
و سهم من
از تمام تو
واژه اي جوهري است از نامت
كه ذهن سپيد كاغذ را
لك مي كند
سياه !
و حسرتي مي نهد بر دلم
سخت
سنگين !
جاي خاليت را چند ستاره پر مي كند
خدا ميداند
از دلم مي پرسم
و ساده ي شيشه اي
مي بيني ؟
بي رحم شده ام اين روزها
تمام شعرهايم را سوزانده ام
پنجره ها را بسته ام
با خيالت جنگيده ام
و ديگر نم نم باران عاشقم نمي كند
رنگ آبي زيبا نيست
و زنگ باران دلنواز ،
نه !
و از همه بدتر اينكه
دوستت ندارم !
دروغي كبود...
خنده ام مي گيرد!!
از همه خسته ام
خسته از همه
بيش از همه از خويش
كه رفتي نامردانه
كه ...
كه يادت ويرانم مي كند
كه آوار
مي شود بر لحظه هايم
و هيچ دستي
ياور آبادانيم نيست
هيچگاه نبوده !
خويشتن را از ياد برده ام
ودر اين غروب غريب ،
گريه امانم را بريده
لعنت بر من كه دوستت دارم هنوز
لعنت بر تو كه دوستم نداشتي هرگز!
و امشب باز
بي تو چه به حضور همه
در باريكترين كوچه هاي صبرش
اشكهايش سرريز مي شوند
آسان
بچه گانه
تنها...
و اين است
تقدير بي تو ...!!
قطار میرود...
تو میروی...
تمام ایستگاه میرود...
کاش کودک بودم تا بزرگترين شيطنت زندگي ام نقاشي روي ديوار بود
اي کاش کودک بودم تا از ته دل مي خنديدم نه اينکه مجبور باشم همواره تبسمي تلخ بر لب داشته باشم![]()
اي کاش کودک بودم تا در اوج ناراحتي و درد با يک بوسه همه چيز را فراموش مي کردم ![]()

شقايق گفت :با خنده نه بيمارم، نه تبدارم
اگر سرخم چنان آتش حديث ديگري دارم
گلي بودم به صحرايي نه با اين رنگ و زيبايي
نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شيدايي
يکي از روزهايي که زمين تبدار و سوزان بود
و صحرا در عطش مي سوخت تمام غنچه ها تشنه
ومن بي تاب و خشکيده تنم در آتشي مي سوخت
ز ره آمد يکي خسته به پايش خار بنشسته
و عشق از چهره اش پيداي پيدا بود ز آنچه زير لب
مي گفت
شنيدم سخت شيدا بود نمي دانم چه بيماري
به جان دلبرش افتاده بود- اما-
طبيبان گفته بودندش
اگر يک شاخه گل آرد
ازآن نوعي که من بودم
بگيرند ريشه اش را و
بسوزانند
شود مرهم
براي دلبرش آندم
شفا يابد
چنانچه با خودش مي گفت بسي کوه و بيابان را
بسي صحراي سوزان را به دنبال گلش بوده
و يک دم هم نياسوده که افتاد چشم او ناگه
به روي من
بدون لحظه اي ترديد شتابان شد به سوي من
به آساني مرا با ريشه از خاکم جداکرد و
به ره افتاد
و او مي رفت و من در دست او بودم
و او هرلحظه سر را
رو به بالاها
تشکر از خدا مي کرد
پس از چندي
هوا چون کوره آتش زمين مي سوخت
و ديگر داشت در دستش تمام ريشه ام مي سوخت
به لب هايي که تاول داشت گفت:اما چه بايد کرد؟
در اين صحرا که آبي نيست
به جانم هيچ تابي نيست
اگر گل ريشه اش سوزد که واي بر من
براي دلبرم هرگز
دوايي نيست
واز اين گل که جايي نيست ؛ خودش هم تشنه بود اما!!
نمي فهميد حالش را چنان مي رفت و
من در دست او بودم
وحالا من تمام هست او بودم
دلم مي سوخت اما راه پايان کو ؟
نه حتي آب، نسيمي در بيابان کو ؟
و ديگر داشت در دستش تمام جان من مي سوخت
که ناگه
روي زانوهاي خود خم شد دگر از صبر اوکم شد
دلش لبريز ماتم شد کمي انديشه کرد- آنگه -
مرا در گوشه اي از آن بيابان کاشت
نشست و سينه را با سنگ خارايي
زهم بشکافت
زهم بشکافت
اما ! آه
صداي قلب او گويي جهان را زيرو رو مي کرد
زمين و آسمان را پشت و رو مي کرد
و هر چيزي که هرجا بود با غم رو به رو مي کرد
نمي دانم چه مي گويم ؟ به جاي آب، خونش را
به من مي داد و بر لب هاي او فرياد
بمان اي گل
که تو تاج سرم هستي
دواي دلبرم هستي
بمان اي گل
ومن ماندم
نشان عشق و شيدايي
و با اين رنگ و زيبايي
و نام من شقايق شد
گل هميشه عاشق شد
نبودنت بهترین بهانه است برای اشک ریختن

«دوست داشتن از عشق برتر است... عشق جوششي يك جانبه است. به معشوق نمي انديشد كه كيست؟ اما دوست داشتن در روشنايي ريشه مي بندد و در زير نور، سبز مي شود و رشد مي كند و از اين رو است كه همواره پس از آشنايي پديد مي آيد... عشق در دريا غرق شدن است و دوست داشتن در دريا شنا كردن. عشق بينايي را مي گيرد و دوست داشتن مي دهد. عشق لذت جستن است و دوست داشتن پناه جستن. عشق غذا خوردن يک گرسنه است و دوست داشتن "همزبانی در سرزمين بيگانه يافتن"...»
منتظر رد پای شما دوستان عزیز هستم.
فهرست اصلی
بهترین دوستان من
آثار بجا مانده از يك عاشق
طراح قالب
POWERED BY