تبليغاتX
عاشقت خواهم ماند

شعري براي تو

گاه گاهي آرزو مي كنم
كاش بودي
نه  !
آروز مي كنم كاش
مي دانستي
مخاطب اين همه اشك
اين همه انتظار
اين همه شعرو احساس
تو بودي ...
آري
براي تو مي نويسم
براي كسي كه مثل خون تو رگهامه

 


 

نوشته شده توسط دخترک سنگی در جمعه 1386/09/30 ساعت 19:37


شعري براي تو

گله دارم
من از تو هم گله دارم
از تويي كه گاه نمي بخشمت
و گاه باعث مي شوي
خودم را نبخشم
از تويي كه نمي دانم
براي من چه هستي
چه بودي
چرا بودي ؟ يا چرا نبودي؟
از تويي كه فكر مي كنم
هنوز بايد براي نبودنت
اشك ريخت
از تويي كه گاهي
مي خواهم كه نباشي
از تويي كه گاه
از ته دل صدا ميزنم
كه باشي
كه بيايي
كه بماني
براي كسي كه مثل خون تو رگهامه


 

نوشته شده توسط دخترک سنگی در جمعه 1386/09/30 ساعت 19:34


چیزهایی که نگفتم

وقتی چمدانش را به قصد رفتن بست،
نگفتم: عزیزم ، این کار را نکن.
نگفتم: برگرد و یک بار دیگر به من فرصت بده.
وقتی پرسید دوستش دارم یا نه،
رویم را برگرداندم،
حالا او رفته، و من
تمام چیزهایی را که نگفتم، می شنوم.
نگفتم: عزیزم، متاسفم، چون من هم مقصر بودم.
نگفتم: اختلاف ها را کنار بگذاریم،
چون تمام آنچه می خواهیم عشق و وفاداری و مهلت است.
گفتم: اگر راهت را انتخاب کرده ای،
من آن را سد نخواهم کرد.
حالا او رفته، و من
تمام چیزهایی را که نگفتم، می شنوم.

او را در آغوش نگرفتم و اشک هایش را پاک نکردم
نگفتم: اگر تو نباشی، زندگی ام بی معنی خواهد بود.
فکر می کردم از تمامی آن بازی ها خلاص خواهم شد.
اما حالا، تنها کاری که می کنم
گوش دادن به چیزهایی است که نگفتم.

نگفتم: بارانی ات را درآر...
قهوه درست می کنم و با هم حرف می زنیم.
نگفتم: جاده ی بیرون خانه
طولانی و خلوت و بی انتهاست.
گفتم: خدا نگهدار، موفق باشی،
خدا به همراهت. او رفت
و مرا تنها گذاشت
تا با تمام چیزهایی که نگفتم، زندگی کنم.


شل سيلور استاين


 

نوشته شده توسط دخترک سنگی در پنجشنبه 1386/09/29 ساعت 11:43


هنوزم

هنوزم در پی اونم  که می شه عاشقش باشم  

مث دریای من باشه منم چون قایقش باشم  

 

هنوزم در پی اونم که عمری مرحمم باشه  

شریک خنده و شادی رفیق ماتمم باشه  

 

هنوزم در پی اونم که عشقش سادگی باشه  

نگاههای پر از مهرش پناه خستگیم باشه  

 

می گن جوینده یابندس ولی پاهای من خستس  

من حتی با همین پاها می رم تا حدی که جا باشه

 

هنوزم در پی اونم که اشکهامو روی گونم  

با اون دستهای پرمهرش  کنه پاک و بگه جونم بگه جونم

 

نکن گریه منم اینجام  بزار دستهاتو تو دستام

تو احساس منو می خوای منم ای وای ترو می خوام  

 

خدایا عشق من پاک درسته عشقی از خاک  

منم اون عاشق خاکی  که از عشق تو دل چاک

 

عشق برای تو


 

نوشته شده توسط دخترک سنگی در چهارشنبه 1386/09/28 ساعت 23:57



 

نوشته شده توسط دخترک سنگی در چهارشنبه 1386/09/28 ساعت 12:52


شعري براي تو

بزن
امشب
چه خوش مي زني باران
هرگز نبودم با او
زيراين ساز هماهنگ
بزن ...
شايد او
ترانه اي عاشقانه مي خواند
با ساز تو
بزن باران
شايد قلب او
به تپشي دوباره افتد
و مرا
در زير اين باران بيابد
 
براي كسي كه مثل خون تو رگهامه

 


 

نوشته شده توسط دخترک سنگی در چهارشنبه 1386/09/28 ساعت 12:51


گريه نميکنم نرو

کجاي اين جنگل شب . پنهون ميشي خورشيدکم
پشت کدوم سد سکوت . پر ميکشي چکاوکم

چرا به من شک ميکني . من که منم براي تو
لبريزم از عشق تو و سرشارم از هواي تو

دست کدوم غزل بدم . نبض دل عاشقمو
پشت کدوم بهانه باز پنهون کنم هق هقمو

گريه نميکنم نرو
اه نميکشم بشين
حرف نميرنم بمون
بغز نميکنم، ببين

سفر نکن خورشيدکم . ترک نکن منو نرو
نبود نت مرگ منه . راهيه اين سفر نشو

نزار که عشق منو تو . اينجا به اخر برسه
بري تو.  مرگ من از . رفتنه تو سر مبرسه

گريه نميکنم نرو
اه نميکشم بشين
حرف نميرنم بمون
بغز نميکنم ببين

نوازشم کن ببين . عشق مير يزه از صدام
صدام کن و ببين که باز . اونچه ميگن ترانه هام

اگر چه من به چشم تو . کمم، قد يميم، گمم
اتشفشانه عشقمو . در يا يه پر تلا تمم

گريه نميکنم نرو
اه نميکشم بشين
حرف نميرنم بمون
بغز نميکنم ببين

عشق برای تو

 


 

نوشته شده توسط دخترک سنگی در چهارشنبه 1386/09/28 ساعت 12:50


عشق

آزادی اوج عشق است

و عشق یعنی رها کردن

و من امروز رهایت کردم

از هر قید و بندی

که عشق و من به پایت بسته بودیم

رهایت کردم و بار سفر بستم

ولی با خود

نه یک عکس، نه یک خط و نه حتی نشانی از تو می گیرم

 

من اما با خودم

عشقم ، امیدم رویاها و خاطراتم را

درون سینه خواهم داشت

اگر که نتوانستی خودت را، لحظه های بودنت را، نگاهت را و دستانت را

به من هدیه کنی

 

در عوض جدایی را، صبر را، درد را وهجران را

چه عاشقانه بر من هدیه کردی

اگر زندگیت را، فرزندانت را و آینده ات را

با من قسمت نکردی

 

در عوض عشق را ، دلتنگی را و سایه بان بی کسی را

چه خوب با من به قسمت نشستی

ولی من از که گلایه می کنم؟

از تو؟

نه

که این رسم عشق است و دلدادگی

 

عشق برای تو


 

نوشته شده توسط دخترک سنگی در چهارشنبه 1386/09/28 ساعت 10:0


وقتی که

شگفتا :
وقتی که بود نمی دیدم
وقتی می خواند نمی شنیدم
وقتی که دیدم که نبود
وقتی شنیدم که نخواند!
چه غم انگیزاست وقتی چشمه سردو زلال
در برابرت، می جوشد و می خروشد
و می خواند ومی نالد، تشنه آتش باشی ونه آب،
و چشمه خشکید , از آن آتش که تو
تشنه آن بودی بخار شد و به هوا رفت،
و آتش کویر را تافت، و در خود گداخت واز زمین آتش
روئید واز آسمان آتش بارید تو تشنه آب گردی و
تشنه آتش وبعد، عمری گداختن ازغم نبودن کسی
که تا بود از غم نبودن تو می گداخت...

دکتر علی شریعتی


 

نوشته شده توسط دخترک سنگی در چهارشنبه 1386/09/28 ساعت 9:54


زندگی یعنی

زندگی یعنی بازی سه ، دو ، یک
 سوت داور............
 بازی شروع شد!!!
دویدی ، دست و پا زدی ،
 غرق شدی ، دل شکستی ،
عاشق شدی ، بی رحم شدی ،
 مهربون شدی
بچه بودی ، بزرگ شدی ،
پیر شدی
سوت داورــــــ0?ــــــــــ
 بازی تمام شد...
زندگی را باختی
 
*****


 

نوشته شده توسط دخترک سنگی در دوشنبه 1386/09/26 ساعت 12:8


در برابر تو کیستم ؟

 

... من در برابر تو کیستم ؟ و آنگاه خود را کلمه ای می یابی که معنایت منم و مرا صدفی که مرواریدم توئی و خود را اندامی که روحت منم و مرا سینه ای که دلم توئی و خود را معبدی که راهبش منم و مرا قلبی که عشقش توئی و خود را شبی که مهتابش منم و مرا قندی که شیرینی اش توئی و خود را طفلی که پدرش منم و مرا شمعی که پروانه اش توئی و خود را انتظاری که موعودش منم و مرا التهابی که آغوشش توئی و خود را هراسی که پناهش منم و مرا تنهائی که انیسش توئی و ناگهان سرت را تکان می دهی و می گویی : نه ، هیچ کدام ! هیچ کدام ، این ها نیست ، چیز دیگری است ، یک حادثه دیگری و خلقت دیگری و داستان دیگری است و خدا آن را تازه آفریده است هرگز ، دو روح ، در دو اندام این چنین با هم آشنا نبوده اند ، این چنین مجذوب هم و خویشاوند نزدیک هم و نزدیک هم نبوده اند ... نه ، هیچ کلمه ای میان ما جایی نمی یابد ... سکوت این جاذبه مرموزی را که مرا به اینکه نمی دانم او را چه بنامم چنین جذب کرده است بهتر می فهمد و بهتر نشان می دهد .

(دکترشریعتی)


 

نوشته شده توسط دخترک سنگی در دوشنبه 1386/09/26 ساعت 12:6


روانشناسی رنگ چشم ها

شناخت شخصیت افراد از روی رنگ چشم گزینه جدیدی است
که در روابط انسانی
بی تاثیر نبوده و چنانچه درست به کار رود مشکلات زیادی را
حل خواهد
کرد . مطلب زیر که توسط یکی از انجمن های
اینترنتی عربی منتشر شده است
به بررسی انواع رنگ چشم و شخصیت دارندگان آن می پردازد.


رنگ چشم سبز

رنگ چشم سبز نشان دهنده آن است که صاحبان آن شخصیتی قوی و اراده
ای بالا
دارند. در تصمیم گیری ها، خیلی محکم عمل کرده و تا
حدی خود رای و مغرور
هستند.این افراد اعتماد به نفس بالایی دارند و در کمک به
دیگران سعی می
کنند تا آخرین توان خود را مصرف کنند.


رنگ چشم آبی

دارندگان چشم های آبی دارای نگاهی عمیق بوده و
شخصیتی حساس و شفاف
دارند. این افراد به راحتی فکر و نظر خود را به دیگران
تحمیل می کنند و
به همین نسبت جرات و شجاعت ویژه ای هم به خرج می زنند.
قابل توجه است
که بیشتر چشم آبی ها طبیعت و احساساتی هنری و ملموس
دارند.


رنگ چشم مشکی

صاحبان چشمان مشکی انسان هایی رویایی هستند که
در فضای شاعرانه ای
زندگی می کنند و همچنین بسیار دست و دل باز هستند.
بسیار سعی می کنند
با هر چه دارند به دیگران کمک کنند .این افراد همچنین
دارای خلق و خوی
اجتماعی و احساسات ظریف هستند.


رنگ چشم قهوه ای

چشم قهوه ای سنبل مهربانی و محبت است و هر چه تیره تر باشد مهر و
محبت
صاحبش بیشتر است. چشم قهوه ای ها بسیار خون سردند و هر چه را که
می
خواهند به راحتی تصاحب می کنند. چنین به نظر می رسد که
این افراد معنای
عصبانیت را نمی شناسند و از آرامشی تمام نشدنی بهره مندند.


رنگ چشم خاکستری

صاحبان چشم های خاکستری دو دسته هستند ، یا از
شخصیتی آرام و با اعتماد
به نفس برخوردارند و یا شخصیتی عصبی و انقلابی دارند
و همیشه به دنبال
آرامش می گردند ولی در مجموع انسان هایی سرسخت و
سنگین دل هستند.


رنگ چشم عسلی

با وجود اینکه چشم عسلی ها انسان هایی خوش قلب هستند
ولی با دیگران
صریح نیستند. این افراد همیشه به دنبال دوست می
گردند. چشم عسلی ها
معمولا از کودکی روی پای خود بزرگ شده و دوست ندارند به
دیگران تکیه کنند

 


 

نوشته شده توسط دخترک سنگی در دوشنبه 1386/09/26 ساعت 12:3


شعري براي تو

من به خيال خامم
فكر مي كردم
فاصله يك خط صاف است
كه كشيده مي شود
از اينجا تا آن سوي مرز
نقشه را باز مي كنم
وجب مي كنم
فاصله
تو تا خودم را
دو بند انگشت هم نمي شود
فقط بالا و پايين دارد
پيچ و خم دارد
و من نمي دانم
تو
در پس كدامين پيچ پنهاني
كه نمي آيي
براي كسي كه مثل خون تو رگهامه

 


 

نوشته شده توسط دخترک سنگی در یکشنبه 1386/09/25 ساعت 9:41


خدا نگهدار , خدا نگهدار

رفتی و مرا با دلتنگی هایم تنها گذاشتی !
 رفتی در فصلی که تنها امیدم خدا بود و ترانه و تو که دستهایت سایه بانی بود بر بی کسی های من ...
تو که گمان می کردم از تبار آسمانی و دلتنگی هایم را در می یابی ...
 تو که گمان می کردم ساده ای و سادگی ام را باور داری ...
و افسوس که حتی نمی خواستی هم قسم باشی ...
افسوس رفتی ... ساده ، ساده مثل دلتنگی های من ... و حتی ساده مثل سادگی هایم !
من ماندم و یک عمر خاطره ... و حتی باور نکردم این بریدن را ...
کاش کمی از آنچه که در باورم بودی ، در باورت خانه داشتم !
کاش می فهمیدی صداقتی را که در حرفم بود و در نگاهت نبود ...
کاش می فهمیدی بی تو صدا تاب نمی آورد ...
رفتی و گریه هایم را ندیدی ... و حتی نفهمیدی من تنها کسی بودم که ...........
قصه به پایان رسید و من هنوز در این خیالم که چرا به تو دل بستم و چرا تو به این سادگی از من دل بریدی ؟!!
که چرا تو از راه رسیدی و قافیه تک تک این ترانه ها شدی ؟
!!

ترانه ها یی که گرچه در نبود تو نوشته شد اما فقط و فقط مال تو بود که سادگی ام را باور نکردی !

 گناهت را می بخشم ! می بخشمت که از من دل بریدی و حتی ندیدی که بی تو چه بر سر این ترانه ها می آید !

ندیدی اشک هایی را که قطره قطره اش قصه ی من بود و بغضی که از هرچه بود از شادی نبود !

 بغضی که به دست تو شکست و چشمانی که از رفتن تو غرق اشک شد و تو حتی به این اشکها اعتنا نکردی !

اعتنا نکردی به حرمت ترانه ها یی که تنها سهم من از چشمانت بود !

به حرمت آن شاخه ی گل سرخ که لای دفتر ترانه هایم خشک شد !

 به حرمت قدمهایی که با هم در آن کوچه ی همیشگی زدیم !

 به حرمت بوسه هایمان ! نه !

تو حتی به التماس هایم هم اعتنا نکردی !

 قصه به پایان رسید و من همچنان در خیال چشمان سیاه تو ام که ساده فریبم داد !

قصه به پایان رسید و من هنوز بی عشق تو از تمام رویا ها دلگیرم !
خدانگهدار ... خدانگهدار

 


 

نوشته شده توسط دخترک سنگی در یکشنبه 1386/09/25 ساعت 9:33


وقتى خواستم

وقتى خواستم زندگى كنم              راهم را بستند

 وقتى خواستم عاشق بشوم          گفتند گناه است

           وقتى به راستى سخن گفتم           گفتند دروغ است

وقتى خواستم به ستايش رو آورم   گفتند حرف است

وقتى گريستم                          گفتند كودكانه است

            وقتى خنديدم                           گفتند ديوانه است

وقتى  سكوت كردم                   گفتند عاشق است

نمى دانم چه كنم؟

 


 

نوشته شده توسط دخترک سنگی در پنجشنبه 1386/09/22 ساعت 21:18


به نام خدايي ، كه جز به فضل و رحمتش به چيزي اميدوار نيستم

 

آنجا که آفتاب آرزو

به سرخی می گراید و

                        نشانه های زندگی

                                    حکم بر فراموشی میدهد ،

 چاره ای نیست جز

 حرکت در مسیر سرنوشت...

 

روزها گذشت

و درخت انتظار

جز میوه ناامیدی

ثمری نداشت

                                                باران شبانه نیز

                                                            در تشنگی کویر غرق شد

 

آنچه در باغچه آرزو یافت می شد

                        عطر دروغین گل یاس بود و بس

 

باغ در اسارت گل پاییزی است

            اما دیگر بهانه ای برای ماندن نیست

                        باید موج شد و رفت

                                    باید برای استقبال بهار آماده شد

                                                باید گل پاییزی را

در دست سرنوشت رها کرد

 

فراموش کردن تو ممکن نیست...

اما باید از تو گذشت...

برای رسیدن به صبحی بهاری

آرزوی رسیدن به تو را باید به صندوقچه خاطرات سپرد...

 

بازهم این کاغذ خیس نوشته ام را ناتمام می گذارد...

خداحافظ ای....

 


 

نوشته شده توسط دخترک سنگی در پنجشنبه 1386/09/22 ساعت 21:10


شعري براي تو

لمس کن کلماتی را که برایت می نویسم
تا بخوانی و بفهمی چقدر جایت خالیست ...
تا بداني نبودنت آزارم مي دهد ...
لمس  کن نوشته هایی را که لمس ناشدنیست و عریان ...
كه از قلبم بر قلم و كاغذ مي چكد
لمس کن گونه هایم را که خيس اشك  است و پُر شیار ...
لمس کن لحظه هایم را ...
تویی که نمی داني من كه هستم٬
لمس کن این با تو نبودن ها را
لمس کن  ...
 
براي كسي كه مثل خون تو رگهامه

 


 

نوشته شده توسط دخترک سنگی در پنجشنبه 1386/09/22 ساعت 21:9



 

نوشته شده توسط دخترک سنگی در پنجشنبه 1386/09/22 ساعت 18:34


كبوتر و آسمان

 

بگذار سر به سينه ي من تا كه بشنوي
آهنگ اشتياق دلي درد مند را
شايد كه بيش از اين نپسندي به كار عشق
آزار اين رميده ي سر در كمند را
بگذار سر به سينه ي من تا بگويمت
اندوه چيست، عشق كدامست، غم كجاست
بگذار تا بگويمت اين مرغ خسته جان
عمريست در هواي تو از آشيان جداست
دلتنگم، آنچنان كه اگر بينمت به كام
خواهم كه جاودانه بنالم به دامنت
شايد كه جاودانه بماني كنار من
اي نازنين كه هيچ وفا نيست با منت
تو آسمان آبي آرام و روشني
من چون كبوتري كه پرم در هواي تو
يك شب ستاره هاي تو را دانه چين كنم
با اشك شرم خويش بريزم به پاي تو
بگذار تا ببوسمت اي نوشخند  صبح
بگذار تا بنوشمت اي چشمه ي شراب
بيمار خنده هاي توام ، بيشتر بخند
خورشيد آرزوي مني ، گرم تر بتاب
...............................................

در كوچه باد مي آيد
اين ابتداي ويرانيست
آن روز هم كه دست هاي تو ويران شدند
در كوچه باد مي آمد

 


 

نوشته شده توسط دخترک سنگی در پنجشنبه 1386/09/22 ساعت 18:31


کاش تو هم یه کم میدانستی

 

در سکوتی دلگير مانده ام بين تو و خودم ...
فاصله ای به اندازه هزار سال نوری بين خودم و تو می بينم ...
تو گذشتی از من ! غافل از نگاهم و غافل از يادم ...
پشيمانم از گشودن دريچه ای به سوی تو !
نمی دانم !
به گمانم دريچه ی نگاهت را بايد بست ...
بست تا زندگی را خوب ديد و نوای باران را شنيد ...
کسی آن سوی سرزمين خواب من موسيقی باران را زمزمه می کند ...
و به گمانم هراس های عاشقی من نيز از همان روز شروع شد !
از همان خواب و همان باران ...
سرزمين خواب من آن سوی سرزمين واقعی و تنگ توست !
سرزمين تو فقط درد و اندوه است ...
سرزمينی دور از رويا ...
سرزمينی زرد و قرمز ...
اما سرزمين من آن سوی تو !
آن سوی دريچه های نگاه توست !
دريچه هايی که بسته ای حتی به روی خودت ...
کافی ست نگاهی کنی به ستاره ای که آن گوشه آسمان به تو چشمک می زند
و تو را مشتاق است ...
آن وقت تو می مانی و ستاره ...
تو می مانی و نوای باران ...
تو می مانی ... و شايد من ...
فقط کافی ست نگاهت را کمی سبز کنی ؛
آن وقت سرزمين بی رنگت ؛
رنگی می گيرد آن چنان خيال انگيز
که خيال های مرا هم غرق در خود می کند ...
اما حالا تا آن روز من مانده ام و
خيال های هراس انگيز دوری از تو ...
دوری از تو و نگاه مبهمت ...
اشتباه کردی که نخواستی این ماندنم را
میفهمی یه زمان
امادیر دیر است
میدانم
میدانم
میدانم
اه ...میدانم
کاش تو هم یه کم میدانستی


 

نوشته شده توسط دخترک سنگی در پنجشنبه 1386/09/22 ساعت 18:30


مرد

ديگر نکنم زروي ناداني
قرباني عشق او غرورم را
شايد که چو بگذرم از او يابم
آن گمشده شادي و سرورم را
آنکس که مرا نشاط و مستي داد
آنکس که مرا اميد و شادي بود
هر جا که نشست بي تأمل گفت
" او يک زن ساده لوح عادي بود "
ميسوزم از اين دورويي و نيرنگ
يکرنگي کودکانه ميخواهم
اي مرگ از آن لبان خاموشت
يک بوسه جاودانه مي خواهم
رو ؛ پيش زني ببر غرورت را
کو عشق تو را به هيچ نشمارد
آن پيکر داغ و دردمندت را
با مهر روي سينه نفشارد
عشقي که تو را نثاره کردم
در سينه ديگري نخواهي يافت
زان بوسه که بر لبانت افشاندم
شورنده تر آذري نخواهي يافت
در جستجوي تو و نگاه تو
ديگر ندود نگاه بي تابم
انديشه آن دو چشم رٍٍويايي
هرگز نبرد ز ديدگان خوابم
ديگر به هواي لحظه اي ديدار
دنبال تو در بدر نميگردم
دنبال تو اي اميد بي حاصل
ديوانه و بي خبر نمي گردم
اي زن که دلي پر از صفا داري
از مرد وفا مجو؛ مجو ؛ هرگز
او معني عشق نمي داند
راز دل خود به او مگو
هرگز

فروغ فرخزاد


 

نوشته شده توسط دخترک سنگی در سه شنبه 1386/09/20 ساعت 11:33


دونگاه

 

دونگاهی که کردمت همه عمر        

   نرود، تا قیامت ازیادم                

    نگه اولین، که دل بردی          

            نگه آخرین، که جان دادم                


 

نوشته شده توسط دخترک سنگی در سه شنبه 1386/09/20 ساعت 11:32


براي كسي كه مثل خون تو رگهامه

مثل شروع همه ی قصه ها یکی بود یکی نبود...
من بودمو تو بودی و یه دنیا با یه عالمه آدم ...یه عالمه آدم با یه دنیاآرزو
یه ور دنیا من بودم تنهای تنها با یه دل شکسته...با یه قلب که هیچکی
صاحبش نبود با چشمایی که قسم خورده بود عاشقونه نگاه نکنه
با دستایی که قول داده بود دست هیچکی رو از عشق نفشاره
اون ور دنیا تو بودی ویه قلب عاشق؛یه دنیا آرزو.. با دلی که عذاب عشق
روچشیده بود با دستایی که توی تنهایی و سرما لرزیده بود...با چشمای
مغروری که اصلا نمیشد ازش خوند چه قدر ساده و راحت اشکی میشن
....
من اومدم تو هم اومدی یه جای دنیا به هم رسیدیم
چشمت اوفتاد توی چشمام... ته نگات خوندم چه قدر ساده ای ودوست
داشتنی نمیدونم تو از نگام چی خوندی اما...
انگار یکی توی دلت میگفت دیگه گمشده ت رو پیدا کردی
روزها اومدو رفت چه قدر توی تنهایی یواشکی به یادت بودم..در دل کردیم با
هم خدیدیم....گریه کردیم
برات از تنهایی هام گفتم ..برام از دلتنگی هات گفتی
چقدر واسم حرفای قشنگ زدی..از دوستی و عشق و محبت
اون روزا من بودم با یه دنیا بی اعتمادی...گفته بودم میترسم...آخه چشمای
کنجکاو مردم من و تو رو میپایید
من دیگه تو شده بودم تو دیگه من شده بودی...قلب من دیگه صاحب داشت
چشام قسمشو شکسته بود
اومدم دستمو بزارم توی دستات اما ترسیدم ..نمیدونم چی شد
کی منو تو رو از هم جدا کرد؟
آره چشم حسود دنیا و این آدماش عشق منو تو رو نظر کرده بودند
دستمو پس کشیدم تو باز خودت شدی و من باز خودم
منو تو به هم رسیده بودیم اما از کنار هم رد شدیم...
لحظه ی جدا شدن هر کدوم برگشتیم پشت سرمونو نگاه کردیم
اما یادمون رفت برای هم دست تکون بدیم صدای خنده ی حسودا رو
میشنیدم دلم لرزید نکنه اشتباه کرده باشم ..دوباره برگشتم
تو با یه چمدون پر از اشک میرفتی
صدات زدم فریاد زدی دیگه صدام نزن کاشکی اون لحظه ی آخر
بر می گشتی نگام میکردی...برات دست تکون دادم ندیدی
نمیدوم تو کجا رفتی و به کجا رسیدی..فراموشم کردی یا نه؟
حالا که نیستی فقط یه آرزوی محال واسم مونده..کاش اون لحظه ی
آخر که صدات زدم بر میگشتی و نگام میکردی شاید به جای دل من
دل اون حسودهارو میشکستی
...


 

نوشته شده توسط دخترک سنگی در سه شنبه 1386/09/20 ساعت 11:32


تو

دزدی بلد نبودم

حتی با کليدی که دستم دادی

فقط درهای پشت سرم را قفل کردم

تمام من رو تو دزديدی

 


 

نوشته شده توسط دخترک سنگی در سه شنبه 1386/09/20 ساعت 11:30


شعري براي تو

زير باران نشسته ام
رو به نبودنت
گريه مي كنم
و با روياهايم
ترانه مي سازم
تو گاه
پيشاني بر پيشاني من مي سايي
و لذت مي بري از خنكاي
نشسته بر پيشانيم
و من
همچنان
دنبال رد پاي
تو مي گردم
 
براي كسي كه مثل خون تو رگهامه


 

نوشته شده توسط دخترک سنگی در دوشنبه 1386/09/19 ساعت 21:42



 

نوشته شده توسط دخترک سنگی در یکشنبه 1386/09/18 ساعت 9:54


شعري براي تو

اين درد هم
انگار عادتم شده
دلتنگي هم نمي كنم
ديگر از نبودنت
سردم نمي شود
گريه هم نمي كنم
آرام گرفته ام
خنده به لبانم بازگشته
فردا پنج شنبه است
مي بيني حالا كه رفته اي
چه زود پنج شنبه مي شود
من ديگر به پنج شنبه هاي
با تو بودن فكر نمي كنم
تويي كه باور نداري
براي كسي كه مثل خون تو رگهامه

 


 

نوشته شده توسط دخترک سنگی در یکشنبه 1386/09/18 ساعت 9:38


شعري براي تو

باران كه ببارد
با تمام وجود
زمزمه ات خواهم كرد
و با تمام وجود خواهم شكست
و نبودنت را
با باران خواهم باريد
آنقدر خواهم باريد
كه بيايي
با تو زير باران
كوچه ها را
آواز سرخواهيم داد
با تو زير باران
اگر كه بيايي
براي كسي كه مثل خون تو رگهامه

 


 

نوشته شده توسط دخترک سنگی در یکشنبه 1386/09/18 ساعت 9:34


شعری برای تو

منتظرت نبودم!  
به خوابم آمدي...
قرارمان اين نبود
ثانيه اي براي ديدن
بيايي و بروي  
نمي دانم چرا ؟ مي لرزيدي
مي ترسيدي
شال قهوه اي بر گردنت انداختم
دستهايت را ها كشيدم
تا گرم شوي
كاش در حسرت
اين ثانيه ها
خواب مي ماندم
و تو نمي رفتي  
براي كسي كه مثل خون تو رگهامه

 


 

نوشته شده توسط دخترک سنگی در یکشنبه 1386/09/18 ساعت 9:27


عشق یعنی...

 

 

عشق یعنی مستی و دیوانگی

 

عشق یعنی با جهان بیگانگی

 

عشق یعنی شب نخفتن تا سحر

 

عشق یعنی سجده ها با چشم تر

 

عشق یعنی سر به دار آویختن

 

عشق یعنی اشک حسرت ریختن

 

عشق یعنی در جهان رسوا شدن

 

عشق یعنی مست و بی پروا شدن

 

عشق یعنی سوختن یا ساختن

 

عشق یعنی انتظار و انتظار

 

عشق یعنی دیده بر در دوختن

 

عشق یعنی زندگی را باختن

 

عشق یعنی در فراقش سوختن

 

عشق یعنی هرچه بینی عکس یار

 

عشق یعنی لحظه های التهاب

 

عشق یعنی لحظه های ناب ناب

 

عشق یعنی قطره و دریا شدن

 

عشق یعنی سوز نی آه شبان

 

عشق یعنی معنی رنگین کمان

 

عشق یعنی شاعری دلسوخته

 

عشق یعنی با گلی گفتن سخن

 

عشق یعنی شعله بر خرمن زدن

 

عشق یعنی یک تیمم یک نماز

 

عشق یعنی آتشی افروخته

 

عشق یعنی خون لاله بر چمن

 

عشق یعنی رسم دل بر هم زدن

 

عشق یعنی عالمی راز و نیاز

 

عشق یعنی با پرستو پر زدن

 

عشق یعنی آب بر آذر زدن

 

عشق یعنی بیستون کندن بدست

 

عشق یعنی زاهد اما بت پرست

 

عشق یعنی همچو من شیدا شدن

 عشق یعنی قطره و دریا شدن

 عشق یعنی یک شقایق غرق خون

 

عشق یعنی درد و محنت در درون

 

عشق یعنی یک تبلور یک سرود

 

عشق یعنی یک سلام و یک درود

 

و عشق آمدنی بود نه آموختنی


 

نوشته شده توسط دخترک سنگی در شنبه 1386/09/17 ساعت 17:6


دل من

شكوفه هاي نگاه توست كه عطر خاطره هاي دور را به يادم مي آرد

سخاوت دستهاي زيباي توست كه گل عشق در باغچه خانه مان مي كارد

واژه هاي قشنگ و پر معناي توست كه در دفتر عشقم به يادگار مي ماند

اندوه از دست دادن توست كه غبار مرگ بر دلم مي افشاند

انديشيدن به چشمان بي پرواي توست كه خواب ناز را از ديدگانم مي رباید

پيوند دستهاي من و توست كه شوق زندگي در دلم مي روياند

وعده هاي پر اميد توست كه برايم نويد خوشبختي به ارمغان مي آرد

شبنم اشكهاي توست كه بر چهره ام گلهاي غم مي كارد

صداي آشناي توست كه مرا پيوسته به سوي خود مي خواند

من از او شور وحال و گرمي واحساس ميخواهم

من او را پاكتر از غنچه هاي ياس ميخواهم

من به غیر از تو نخواهم ،چه بدانی، چه ندانی

از درت روی نتابم ،چه بخوانی ،چه برانی

دل من میل تو دارد، چه بجوئی، چه نجوئی
 


 

نوشته شده توسط دخترک سنگی در شنبه 1386/09/17 ساعت 17:6



 

نوشته شده توسط دخترک سنگی در شنبه 1386/09/17 ساعت 17:4


خدايا

خدايا به من زيستني عطا كن.

 

كه در لحظه ي مرگ


بر بي ثمريِ لحظه اي كه براي زيستن گذشته است حسرت نخورم.


و مردني عطا كن


كه بر بيهودگيش سوگوار نباشم.


براي اينكه هر كس آنچنان ميميرد كه زندگي ميكند
.


خدايا


تو چگونه زيستن را به من بياموز ، چگونه مردن را خود خواهم آموخت.


خدايا رحمتي عطا كن


تا ايمان ، نان و نام برايم نياورد .

 
قدرتم بخش تا نانم را و حتي نامم را در خطر ايمانم افكنم
.


تا از آنهايي باشم كه پول دنيا را ميگيرند و براي دين كار ميكنند
.


نه از آنهايي كه پول دين را ميگيرند و براي دنيا كار ميكنند
.

دکتر علی شریعتی


 

نوشته شده توسط دخترک سنگی در شنبه 1386/09/17 ساعت 17:1


شعري براي تو

بگذار
باران بيايد
و تو بيايي و بماني
تا تمام خاطره را
زير باران
تا يك نگاه عميق
تا يك تبسم عاشقانه
تا لبخند
تا بوسه
تا يك آغوش گرم
و تا يك نفسي دوباره
پيش ببريم 
براي كسي كه مثل خون تو رگهامه

 


 

نوشته شده توسط دخترک سنگی در سه شنبه 1386/09/13 ساعت 18:0


فصل تازه

نگاه كن من چه بي پروا، چه بي پروا
به مرز قصه هاي كهنه مي تازم
نگاه كن با چه سرسختي تو اين سرما
براي
عشق يه فصل تازه مي سازم

يه فصل پاك، يه فصل امن و بي وحشت
براي تو كه يك
گلبرگ زودرنجي
يه فصل گرم و راحت زير پوست من
براي تو كه باارزش ترين
گنجي

نگاه كن من به عشق تو چه ليلا وار
تن يخ بسته ي پروازو مي
بوسم
بيا گرم كن منو با سرخي رگ هات
من اون رگ هاي پر آوازو مي
بوسم

تو رو مي بوسم اي پاكيزه ي عريان
تو روپاكيزه مثل مخمل قرآن
طلوع
كن من حرارت از تو مي گيرم
ظهور كن من شهامت از تو مي گيرم

بيا ، هيچ كس
مثل من و تو عاشق نيست
مثل ما عاشق و همسايه و همدم
بيا ، از شيشه ي سخت و
بلند عشق
مثل ارابه ي نور رد بشيم با هم

نگاه كن ، من چه شبنم وار، چه
شبنم وار
به استقبال دستاي خزون مي رم
هراسم نيست از اين سرماي ويران
گر
براي تو ، من عاشقانه مي ميرم

 


 

نوشته شده توسط دخترک سنگی در سه شنبه 1386/09/13 ساعت 17:57


شعري براي تو

گریه ام بند نمی آید
امشب
نگاهم را نذر کردم
که بیایی... که بیایی...
حتی اگر نبینمت
من نمی دانستم
دستانم این همه
بی تاب دستان گرمت باشد
که دیدن نخواهد
و از شوق آمدنت
و گرفتن دستانم
چشمانی که دیگر نمی بینند
فقط ببارد
براي كسي كه مثل خون تو رگهامه


 

نوشته شده توسط دخترک سنگی در یکشنبه 1386/09/11 ساعت 18:16


ماه و سنگ

 

اگر ماه بودم ، به هر جا كه بودم
سراغ تو را از خدا مي گرفتم
وگر سنگ بودم ، به هر جا كه بودي
سر رهگذار تو جا مي گرفتم
اگر ماه بودي ، به صد ناز شايد
شبي بر لب بام من مي نشستي
و گر سنگ بودي ، به هر جا كه بودم
مرا مي شكستي، مرا مي شكستي
 
 
فريدون مشيري             
 


 

نوشته شده توسط دخترک سنگی در جمعه 1386/09/09 ساعت 14:44


چه با گذشتی که از من هم گذشتی

 

دست بلند كردم و سويش نگاه ديده پر از اشك و دلم پر ز آه


خواستم اورا كه بگويم منم بغض گرفت راه سخن گفتنم


اشك از آن چشم ترم شد روان آه دمادم زد و كردم فغان


كرد خدا بر من بيچاره آه تو چه ستم ديده اي اي بي گناه


گفتمش اي بار خدايا تو هم گريه كني چون شنوي قصه ام


صبر نماند و دگر از جا شدم راز دلم گفتم و رسوا شدم


پيش همه خلق شدم زرد روي او كه مرا برد ز رخ آبروي


او كه دلم هيچ ز يادش نبرد رفت و غمش را به دل من سپرد


لحظه ي ديدار كه پايان رسيد روز فراق و غم هجران رسيد


روز وداع لحظه ي مرگ من است فصل خزان زردي برگ من است


گرچه شدم پرپر اين عشق پاك باز تو در قلب مني زير خاك

 


 

نوشته شده توسط دخترک سنگی در جمعه 1386/09/09 ساعت 14:41


وفا نكردي وكردم ،جفا نديدم و ديدم

شكستي و نشكستم ،بريدي و نبريدم

اگر ز خلق ،ملامت و گرز كرده ،ندامت
كشيدم از تو كشيدم ؟شنيدم از تو شنيدم
كي ام ؟ شكوفه اشكي كه در هواي تو هر شب
ز چشم ناله شكفتم ،به روي شكوفه دويدم
مرا نصيب غم آمد ،شادي همه عالم
چرا كه از همه عالم ،محبت تو گزيدم
 چو شمع خنده نكردي ،مگر به روز سياهم
چو بخت جلوه نكردي ،مگر ز موي سپيدم
به جز وفا و عنايت ،نماند در همه عالم
ندامتي كه نبردم ،ملامتي كه نديدم
نبود از تو گريزي ،چنين كه بار غم دل
زدست شكوه گرفتم ،به دوش ناله كشيدم
جواني ام به سمند شتاب ميشد واز پي
چو گرد در قدم او ،دويدوم و نرسيدم
به روي بخت ز ديده ،ز چهر عمر به گردون
گهي چو اشك نشستم ،گهي چو رنگ پريدم
وفا نكردي و كردم ،به سر نبردي و بردم
ثبات عهد مرا ديدي اي فروغ اميدم


 

نوشته شده توسط دخترک سنگی در جمعه 1386/09/09 ساعت 14:23


شعري براي تو

 

منتظر نباش
كه شبي بشنوي
از اين دلبستگي هاي ساده ، دل بريده ام !
كه عزيز باراني ام را
در جاده اي جا گذاشتم يا در آسمان ،
به ستاره ي ديگري سلام كردم
توقعي از تو ندارم اگر دوست نداري
درهمان دامنه ي دور دريا بمان هر جور تو راحتي ...
باران زده من
همين سو سوي تو از آن سوي پرده ي دوري
براي روشن كردن اتاق تنهاييم كافيست
من كه اين جا كاري نمي كنم فقط
گهگاهگان دوست داشتنت را در دفترم حك مي كنم ...
همين اين كار هم كه نور نمي خواهد
مي دانم كه به حرفهايم مي خندي
حالا هنوز هم وقتي به تو فكر مي كنم
باران مي بارد....

 


 

نوشته شده توسط دخترک سنگی در جمعه 1386/09/09 ساعت 14:21


کسی حالم نمی پرسه

در این شبهای دلتنگی که غم با من هم آغوشه
به جز اندوه و تنهایی کسی با من نمی جوشه
کسی حالم نمی پرسه کسی دردم نمی دونه
نه هم درد و هم آوایی با من یک دل نمی خونه
از این سرگشتگی بیزارم و بیزار
ولی راه فراری نیست از این دیوار
برای این لب تشنه دریغا قطره آبی بود
برای خسته چشم من دریغا جای خوابی بود
در این سرداب ظلمت نور راهی بود
در این اندوه غربت سرپناهی بود
شب پر درد و من از غصّه ها دلسرد
کجا پیدا کنم دلسوخته ای هم درد
اسیر صد بیابان وَهم و اندوهم
مرا پا در دل و سنگین تر از کوهم
 


 

نوشته شده توسط دخترک سنگی در جمعه 1386/09/09 ساعت 14:20


تقدير بي تو

 

هنوز كابوس رفتنت را
بيدار نشده ام
با وجود اين همه زمان !
صداي سكوتت مي آيد
از لاي نسيم
كه بي خيال ، چشمهايم را مي برد
مي برد تا ناكجاي هزار كجاي نامعلوم !
و آنجا رهايم مي كند
بي نشان ...
تنهايم
و انده شب آزرده ام مي كند ...
ديگر از خيالت خسته ام
و سهم من
از تمام تو
واژه اي جوهري است از نامت
كه ذهن سپيد كاغذ را
لك مي كند
سياه !
و حسرتي مي نهد بر دلم
سخت
سنگين !
جاي خاليت را چند ستاره پر مي كند
خدا ميداند
از دلم مي پرسم
و ساده ي شيشه اي
مي بيني ؟
بي رحم شده ام اين روزها
تمام شعرهايم را سوزانده ام
پنجره ها را بسته ام
با خيالت جنگيده ام
و ديگر نم نم باران عاشقم نمي كند
رنگ آبي زيبا نيست
و زنگ باران دلنواز ،
نه !
و از همه بدتر اينكه
دوستت ندارم !
دروغي كبود...
خنده ام مي گيرد!!
از همه خسته ام
خسته از همه
بيش از همه از خويش
كه رفتي نامردانه
كه ...
كه يادت ويرانم مي كند
كه آوار
مي شود بر لحظه هايم
و هيچ دستي
ياور آبادانيم نيست
هيچگاه نبوده !
خويشتن را از ياد برده ام
ودر اين غروب غريب ،
گريه امانم را بريده
لعنت بر من كه دوستت دارم هنوز
لعنت بر تو كه دوستم نداشتي هرگز!
و امشب باز
بي تو چه به حضور همه
در باريكترين كوچه هاي صبرش
اشكهايش سرريز مي شوند
آسان
بچه گانه
تنها...
و اين است
تقدير بي تو ...!!


 

نوشته شده توسط دخترک سنگی در جمعه 1386/09/09 ساعت 14:19


تمومش کن بیا از هم جدا شیم

 

 

از اول هم من و تو ما نبودیم
من و تو مانع دنیا نبودیم
از اول هم تومون سر درگمی بود
می گفتیم با همیم اما نبودیم

تمومش کن بیا از هم جدا شیم
بیا اینقدر تکراری نباشیم
تمومش کن تا همینجا توی لحظه
از این تنهایی با هم رها شیم

تمومش کن ته این جاده بسته
تهش ماییم که قلبامون شکسته
بگو اینجا کجای قصه ماست
نگاه کن اول راهیم و خسته
نترس از این که حرفام دلنشین نیست
تموم سهم ما از عشق این نیست
ما عشق اول هم بودیم اما
همیشه عشق اول بهترین نیست

 


 

نوشته شده توسط دخترک سنگی در جمعه 1386/09/09 ساعت 14:17


همه تنها هستيم

من پس از مدتها
فرصتي يافته ام
تا كمي گريه كنم
وبه تنهايي خود فكر كنم
همه تنها هستيم
هرچه با همديگر،تنهاتر
گرد هم جمع شديم
تا به تنهايي خود عمق دهيم
جمع ما تنهايان
جمع ما تنهايي هاست
وچه وحشتناك است
من پس از مدتها
فرصتي يافته ام
تا به تنهايي خود فكر كنم
وبه تنهايي تو
كه چه آسان رفتي....


 

نوشته شده توسط دخترک سنگی در جمعه 1386/09/09 ساعت 14:16


رفتن

 

قطار می‌رود...
تو می‌روی...
تمام ایستگاه می‌رود...

 
و من چقدر ساده‌ام
كه سالهای سال
در انتظار تو
كنار این قطار رفته ایستاده‌ام...

و همچنان
به نرده‌های ایستگاه رفته 
تكیه داده‌ام
!
 
قيصر امين پور

 


 

نوشته شده توسط دخترک سنگی در دوشنبه 1386/09/05 ساعت 10:50


شعري براي تو

 

اکنون به انتظار نشسته ام آمدنت را
و می ترسم از آن روزی که خرد شوم
زیر پاهای گذر زمان
و از یادت بروم
و از يادت بروم
به انتظارت هستم
و شمارشگر لحظه های بیهوده ای که
جاری می شوند  بدون نشانی کوچک از تو
لحظه ای بیا ندیش
همه ی بودنم را که سرد است و سیاه
و شتابم را در گذران افق تردید
و روزهایم را چون آینه ای زنگار گرفته
لحظه ای یباندیش و احساسش کن
تمام دلدادگی ام را
...
 
 براي كسي كه مثل خون تو رگهامه


 

نوشته شده توسط دخترک سنگی در دوشنبه 1386/09/05 ساعت 10:49


ای کاش...

 

کاش کودک بودم تا بزرگترين شيطنت زندگي ام نقاشي روي ديوار بود

اي کاش کودک بودم تا از ته دل مي خنديدم نه اينکه مجبور باشم همواره تبسمي تلخ بر لب داشته باشم

اي کاش کودک بودم تا در اوج ناراحتي و درد با يک بوسه همه چيز را فراموش مي کردم

 


 

نوشته شده توسط دخترک سنگی در شنبه 1386/09/03 ساعت 17:39


گل هميشه عاشق

 

شقايق گفت :با خنده نه بيمارم، نه تبدارم
اگر سرخم چنان آتش حديث ديگري دارم
گلي بودم به صحرايي نه با اين رنگ و زيبايي
نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شيدايي
يکي از روزهايي که زمين تبدار و سوزان بود
و صحرا در عطش مي سوخت تمام غنچه ها تشنه
ومن بي تاب و خشکيده تنم در آتشي مي سوخت
ز ره آمد يکي خسته به پايش خار بنشسته
و عشق از چهره اش پيداي پيدا بود ز آنچه زير لب
 مي گفت
شنيدم سخت شيدا بود نمي دانم چه بيماري
 به جان دلبرش افتاده بود- اما-
طبيبان گفته بودندش
اگر يک شاخه گل آرد
ازآن نوعي که من بودم
بگيرند ريشه اش را و
بسوزانند
شود مرهم
براي دلبرش آندم
شفا يابد
چنانچه با خودش مي گفت بسي کوه و بيابان را
بسي صحراي سوزان را به دنبال گلش بوده
و يک دم هم نياسوده که افتاد چشم او ناگه
به روي من
بدون لحظه اي ترديد شتابان شد به سوي من
به آساني مرا با ريشه از خاکم جداکرد و
به ره افتاد
و او مي رفت و من در دست او بودم
و او هرلحظه سر را
رو به بالاها
تشکر از خدا مي کرد
پس از چندي
هوا چون کوره آتش زمين مي سوخت
و ديگر داشت در دستش تمام ريشه ام مي سوخت
به لب هايي که تاول داشت گفت:اما چه بايد کرد؟
در اين صحرا که آبي نيست
به جانم هيچ تابي نيست
اگر گل ريشه اش سوزد که واي بر من
براي دلبرم هرگز
دوايي نيست
واز اين گل که جايي نيست ؛ خودش هم تشنه بود اما!!
نمي فهميد حالش را چنان مي رفت و
من در دست او بودم
وحالا من تمام هست او بودم
دلم مي سوخت اما راه پايان کو ؟
نه حتي آب، نسيمي در بيابان کو ؟
و ديگر داشت در دستش تمام جان من مي سوخت
که ناگه
روي زانوهاي خود خم شد دگر از صبر اوکم شد
دلش لبريز ماتم شد کمي انديشه کرد- آنگه -
مرا در گوشه اي از آن بيابان کاشت
نشست و سينه را با سنگ خارايي
زهم بشکافت
زهم بشکافت
اما ! آه
صداي قلب او گويي جهان را زيرو رو مي کرد
زمين و آسمان را پشت و رو مي کرد
و هر چيزي که هرجا بود با غم رو به رو مي کرد
نمي دانم چه مي گويم ؟ به جاي آب، خونش را
به من مي داد و بر لب هاي او فرياد
بمان اي گل
که تو تاج سرم هستي
دواي دلبرم هستي
بمان اي گل
ومن ماندم
نشان عشق و شيدايي
و با اين رنگ و زيبايي
و نام من شقايق شد
گل هميشه عاشق شد


 

نوشته شده توسط دخترک سنگی در شنبه 1386/09/03 ساعت 17:37