يك فريب ساده و كوچك
آنهم از دست عزيزي كه دنيا را
جز براي او نمي خواهي
من گمانم زندگي بايد
الهی زنده باشم تا که مرگت را ببينم
ببينم سخت گريانی پشيمانی و افتادی به دامم
ببينم بر زمين خوردی و تنها و گرفتاری
سيه پوش وسيه بختی پريشان و عزاداری
هزاران بار هر روز از خدايت مرگ می خواهی
به دست خويش هر لحظه ز عمر خويش می کاهی
الهی که بپردازی تقاص هر چه را کردی
الهی احتياج افتد تو را بر رحم نامردی
پشيمان گر شوی حتی تو را ديگر نمی خواهم
اگر همچون گدا حتی نشينی بر سر راهم
تو را هرگز نمی بخشم فراموشت ولی شايد
که پستان را فراموش و بدان را خاک می بايد
خطوط را رها خواهم کرد
و همچنین شمارش اعداد را رها خواهم کرد
و از میان شکلهای هندسی محدود
به پهنه های حسی وسعت پناه خواهم برد
من عریانم عریانم عریانم
مثل سکوتهای میان کلام های محبت عریانم
و زخم های من همه از عشق است
از عشق عشق عشق
من این جزیره سرگردان را
از انقلاب اقیانوس
و انفجار کوه گذر داده ام
و تکه تکه شدن راز آن وجود متحدی بود
که از حقیرترین ذره هایش آفتاب به دنیا آمد
...
وقتی كه اعتماد من از ریسمان سست عدالت آویزان بود
و در تمام شهر
قلب چراغ های مرا تكه تكه می كردند
وقتی كه چشم های كودكانه عشق مرا
با دستمال تیره قانون می بستند
و از شقیقه های مضطرب آرزوی من
فواره های خون به بیرون می پاشید
وقتی كه زندگی من دیگر
چیزی نبود هیچ چیز بجز تیك تاك ساعت دیواری
دریافتم باید باید باید
دیوانه وار دوست بدارم
هرگز اين قصه ندانست كسى آن شب آمد به سراى من خاموش نشست
سر فرو داشت نمى گفت سخن نگهش از نگهم داشت گريز
مدتى بود كه با من بر سر مهر نبود آه "اين درد مرا مى فرسود
گريه سر دادن و در دامن او هاى هايى كه هنوز
تنم از خاطره اش مى لرزد
در كنارم بنشست "بوسه بخشيد به من بر سرم دست كشيد
ليك مىدانستم"مدتى است
دل او با دل من "سرد شده است !...
عشق کودکی سربه هواست
که قولش را زود فراموش میکند
کور وکر است وقتی چیزی میخواهد
وهرگز از خواسته اش نمی گذرد.
آرزویش زمان نمی شناسد
وبه شادی اش اعتمادی نیست
با یک جهان ناامیدی به پیش می تازد
وبا بازیچه ای از دست می رود.
اما نباید از نام عشق سوء استفاده کرد
وهرخواهش کودکانه ای را
به عشق تعبیر کرد
عشق واقعی آتشی دیرپاست
که همیشه درجان شعله می کشد
نه رنگ می بازد نه سرد می شود ونه می میرد
وهرگز به چیز دیگر بدل نمی شود.
كيستي كه من
اينگونه
به اعتماد
نام خود را
با تو مي گويم
كليد خانه ام را در دستت مي گذارم
نان شاديهايم را
با تو قسمت مي كنم
به كنارت مي نشينم و
بر زانوي تو
اين چنين آرام
به خواب مي روم.
احمد شاملو

تحمل كن عزيز دل شكسته
تحمل كن به پاى شمع خاموش
تحمل كن كنار گريه من
به ياد دلخوشى هاى فراموش
جهان كوچك من از تو زيباست
هنوز از عطر لبخند تو سر مست
واسه تكرار اسم ساده توست
صدايى از مَنِ عاشق اگر هست
من و نسپار به فصل رفته عشق
نزار كم شم من از آينده تو
به من فرصت بده گم شم دوباره
توى آغوش بخشاينده تو
به من فرصت بده بر گردم از من
به تو برگردم و يار تو باشم
به من فرصت بده باز از سر نو
دچار تو گرفتار تو باشم
به من فرصت بده باز از سر نو
دچار تو گرفتار تو باشم
نزار از رفتنت ويرون شه جانم
نزار از خود به خاكستر بريزم
كنار من كه وا مى پاشم از هم
تحمل كن تحمل كن عزيزم
به من فرصت بده رنگين كمون شم
از آغوش تو تا معراج پرواز
حديث تازه عشق توام من
به پايانم نبر از نو بياغاز
منو نسپار به فصل رفته عشق
نزار كم شم من از آينده تو
به من فرصت بده گم شم دوباره
توى آغوش بخشاينده تو
به من فرصت بده برگردم از من
به تو برگردم و يار تو باشم
به من فرصت بده باز از سر نو
دچار تو گرفتار تو باشم
به من فرصت بده باز از سر نو
دچار تو گرفتار تو باشم !...
هر روز،شاید ده ها رنگین کمان
در دهان ما نطفه میبست
و بیرنگی کمیاب ترین چیزها بود
احمد شاملو
دست سوزنده مشتاقت را
در نهانخانه جیبت بگذار
تا که پابند نباشی به کسی دست بدهی
خارهایی هستند که ز سر پنجه دوست, با سرانگشتانت میجنگند
دوستی مسخره است
مهربانی ممنوع
در نهانخانه جیبت بگذار, دست سوزنده مشتاقت را
من و تو
باید از سلسله بایدها, دستهامان رازنجیر کنیم
با زبان دگران لحظه هامان را تفسیر کنیم
و نگوئیم که بازیگر یکقصه معتبریم
کاش میدانستی
که نباید حس کرد,که نباید دل بست
در فضایی که پراز همهمه آدمهاست
من گرفتارترین تنهایم, تو گرفتارترین
دل ما بسته وابستگیاست
قصه ماندن ما, طرح یک خستگی است؟
تو مرا می فهمی
من تو را می خواهم
وهمین ساده ترین قصه یک انسان است
تو مرا می خوانی
من تو را ناب ترین شعر زمان می دانم
و تو هم می دانی
تا ابد در دل من می مانی
...
آرزويم اين است نتراود اشك در چشم تو هرگز مگر از شوق زياد...
نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز....
و به اندازه ي هر روز تو عاشق باشي....
عاشق آنكه تو را مي خواهد...
و به لبخند تو از خويش رها مي گردد...
و ترا دوست بدارد به همان اندازه كه دلت مي خواهد
نبودنت بهترین بهانه است برای اشک ریختن

«دوست داشتن از عشق برتر است... عشق جوششي يك جانبه است. به معشوق نمي انديشد كه كيست؟ اما دوست داشتن در روشنايي ريشه مي بندد و در زير نور، سبز مي شود و رشد مي كند و از اين رو است كه همواره پس از آشنايي پديد مي آيد... عشق در دريا غرق شدن است و دوست داشتن در دريا شنا كردن. عشق بينايي را مي گيرد و دوست داشتن مي دهد. عشق لذت جستن است و دوست داشتن پناه جستن. عشق غذا خوردن يک گرسنه است و دوست داشتن "همزبانی در سرزمين بيگانه يافتن"...»
منتظر رد پای شما دوستان عزیز هستم.
فهرست اصلی
بهترین دوستان من
آثار بجا مانده از يك عاشق
طراح قالب
POWERED BY