تبليغاتX
عاشقت خواهم ماند

هي فلاني

 زندگي شايد همين باشد

يك فريب ساده و كوچك

آنهم از دست عزيزي كه دنيا را

 جز براي او نمي خواهي

من گمانم زندگي بايد

همين باشد

 


 

نوشته شده توسط دخترک سنگی در یکشنبه 1386/11/28 ساعت 12:26


نفرین

 

الهی زنده باشم تا که مرگت را ببينم

 
                    ببينم سخت گريانی پشيمانی و افتادی به دامم 
 
  ببينم بر زمين خوردی و تنها و گرفتاری
 
            سيه پوش وسيه بختی  پريشان و عزاداری
 
                هزاران بار هر روز از خدايت مرگ می خواهی
 
      به دست خويش هر لحظه ز عمر خويش می کاهی
 
  الهی که بپردازی تقاص هر چه را کردی 
  
                    الهی احتياج افتد  تو را  بر رحم نامردی
  
  پشيمان گر شوی حتی  تو را ديگر نمی خواهم
 
              اگر همچون گدا حتی نشينی بر سر راهم
 
                   تو را  هرگز نمی بخشم  فراموشت ولی شايد
 
          که پستان را فراموش و بدان را خاک می بايد
 


 

نوشته شده توسط دخترک سنگی در یکشنبه 1386/11/28 ساعت 12:18


دیوانه وار دوست بدارم

خطوط را رها خواهم کرد


و همچنین شمارش اعداد را رها خواهم کرد


و از میان شکلهای هندسی محدود


به پهنه های حسی وسعت پناه خواهم برد


من عریانم عریانم عریانم


مثل سکوتهای میان کلام های محبت عریانم


و زخم های من همه از عشق است


از عشق عشق عشق


من این جزیره سرگردان را


از انقلاب اقیانوس


و انفجار کوه گذر داده ام


و تکه تکه شدن راز آن وجود متحدی بود


که از حقیرترین ذره هایش آفتاب به دنیا آمد

 

...

 

وقتی كه اعتماد من از ریسمان سست عدالت آویزان بود


و در تمام شهر


قلب چراغ
های مرا تكه تكه می كردند


وقتی كه چشم های كودكانه عشق مرا


با دستمال تیره
قانون می بستند


و از شقیقه های مضطرب آرزوی من


فواره های خون به بیرون می
پاشید


وقتی كه زندگی من دیگر


چیزی نبود هیچ چیز بجز تیك تاك ساعت
دیواری


دریافتم باید باید باید


دیوانه وار دوست بدارم

 

 

 


 

نوشته شده توسط دخترک سنگی در شنبه 1386/11/27 ساعت 12:44


دل او

هرگز اين قصه ندانست كسى      آن شب آمد به سراى من خاموش نشست

سر فرو داشت نمى گفت سخن    نگهش از نگهم داشت گريز

مدتى بود كه با من بر سر مهر نبود     آه "اين درد مرا مى فرسود

گريه سر دادن و در دامن او        هاى هايى كه هنوز

تنم از خاطره اش مى لرزد

در كنارم بنشست "بوسه بخشيد به من           بر سرم دست كشيد

ليك مىدانستم"مدتى است

دل او با دل من "سرد شده است !...

 

 


 

نوشته شده توسط دخترک سنگی در دوشنبه 1386/11/22 ساعت 12:50


عشق هرگز نمی میرد

عشق کودکی سربه هواست

که قولش را زود فراموش میکند

کور وکر است وقتی چیزی میخواهد

وهرگز از خواسته اش نمی گذرد.

 

آرزویش زمان نمی شناسد

وبه شادی اش اعتمادی نیست

با یک جهان ناامیدی به پیش می تازد

وبا بازیچه ای از دست می رود.

 

اما نباید از نام عشق سوء استفاده کرد

وهرخواهش کودکانه ای را

به عشق تعبیر کرد

 

عشق واقعی آتشی دیرپاست

که همیشه درجان شعله می کشد

نه رنگ می بازد نه سرد می شود ونه می میرد

وهرگز به چیز دیگر بدل نمی شود.

 


 

نوشته شده توسط دخترک سنگی در دوشنبه 1386/11/22 ساعت 12:47


كيستي

 

كيستي كه من

اينگونه

به اعتماد

نام خود را

با تو مي گويم

كليد خانه ام را در دستت مي گذارم

نان شاديهايم را

با تو قسمت مي كنم

به كنارت مي نشينم و

بر زانوي تو

اين چنين آرام

به خواب مي روم.

احمد شاملو


 

نوشته شده توسط دخترک سنگی در دوشنبه 1386/11/22 ساعت 12:46


دچار تو گرفتار تو

تحمل كن عزيز دل شكسته

تحمل كن به پاى شمع خاموش

تحمل كن كنار گريه من

به ياد دلخوشى هاى فراموش

جهان كوچك من از تو زيباست

هنوز از عطر لبخند تو سر مست

واسه تكرار اسم ساده توست

صدايى از مَنِ عاشق اگر هست

من و نسپار به فصل رفته عشق

نزار كم شم من از آينده تو

به من فرصت بده گم شم دوباره

توى آغوش بخشاينده تو

به من فرصت بده بر گردم از من

به تو برگردم و يار تو باشم

به من فرصت بده باز از سر نو

دچار تو گرفتار تو باشم

به من فرصت بده باز از سر نو

دچار تو گرفتار تو باشم

نزار از رفتنت ويرون شه جانم

نزار از خود به خاكستر بريزم

كنار من كه وا مى پاشم از هم

تحمل كن تحمل كن عزيزم

به من فرصت بده رنگين كمون شم

از آغوش تو تا معراج پرواز

حديث تازه عشق توام من

به پايانم نبر از نو بياغاز

منو نسپار به فصل رفته عشق

نزار كم شم من از آينده تو

به من فرصت بده گم شم دوباره

توى آغوش بخشاينده تو

به من فرصت بده برگردم از من

به تو برگردم و يار تو باشم

به من فرصت بده باز از سر نو

دچار تو گرفتار تو باشم

به من فرصت بده باز از سر نو

دچار تو گرفتار تو باشم !...


 

نوشته شده توسط دخترک سنگی در دوشنبه 1386/11/22 ساعت 12:43



 

نوشته شده توسط دخترک سنگی در یکشنبه 1386/11/21 ساعت 10:18


هر روز،شاید ده ها رنگین کمان
در
دهان
ما نطفه میبست
و بیرنگی کمیاب ترین چیزها بود 
 

·         اگر عشق، ارتفاع داشت
من زمین را در زیر پای خود داشتم
و تو هیچگاه عزم صعود نمیکردی
آنگاه شاید پرچم کهربایی مرا در قله ها
به تمسخر میگرفتی
·         اگر شکستن قلب و غرور صدا داشت
عاشقان سکوت شب را ویران میکردند
اگر براستی خواستن توانستن بود
محال نبود،وصال
و عاشقان که همیشه خواهانند
همیشه میتوانستند تنها نباشند
·         اگر گناه وزن داشت
هیچ کس را توان آن نبود که گامی بردارد
تو از کوله بار سنگین خویش ناله میکردی
و شاید من، کمر شکسته ترین بودم
·         اگر غرور نبود
چشمهای مان به جای لبها سخن نمیگفتند
و ما کلام دوستت دارم را
در میان نگاه های گهگاه مان جستجو نمیکردیم
·         اگر دیوار نبود
نزدیک تر بودیم،
همه وسعت دنیا یک خانه میشد
و تمام محتوای یک سفره
سهم همه بود
و هیچکس در پشت هیچ ناکجایی پنهان نمیشد
·         اگر ساعتها نبودند
آزاد تر بودیم،
با اولین خمیازه به خواب میرفتیم

و هر عادت مکرر را در میان بیست و چهار زندان حبس نمیکردیم
·         اگر خواب حقیقت داشت
همیشه با تو در کنار آن ساحل سبز
لبریز از ناباوری بودم
هیچ رنجی بدون گنج نبود
اما گنجها شاید، بدون رنج بودند
·         اگر همه ثروت داشتند
دلها سکه را بیش از خدا نمی پرستیدند
و یکنفر در کنار خیابان خواب گندم نمیدیدید
تا دیگری از سر جوانمردی
بی ارزشترین سکه اش را نثار او کند
اما بی گمان صفا و سادگی میمرد،
·         اگر همه ثروت داشتند
اگر مرگ نبود
همه کافر بودند
و زندگی بی ارزشترین کالا بود

ترس نبود،زیبایی نبود
و خوبی هم، شاید
اگر عشق نبود
به کدامین بهانه می گریستیم و می خندیدیم؟
کدام لحظه نایاب را اندیشه میکردیم؟
و چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می آوردیم؟
آری! بیگمان پیش
از اینها مرده بودیم
اگر عشق نبود
اگر کینه نبود
قلبها تمام حجم خود را در اختیار عشق میگذاشتند
من با دستانی که زخم خورده توست
گیسوان بلند تو را نوازش میکردم
و تو سنگی را که من به شیشه ات زده بودم
به یادگار نگه میداشتی
و ما پیمانه هایمان را در تمام شبهای مهتابی

به سلامتی دشمنانمان می نوشیدیم
·         اگر خداوند یک آرزوی انسان را برآورده میکرد
من بیگمان دوباره دیدن تو را آرزو میکردم
و تو نیز هرگز ندیدن من را
آنگاه نمیدانم  براستی خداوند کدامیک را میپذیرفت؟

 


 

نوشته شده توسط دخترک سنگی در یکشنبه 1386/11/21 ساعت 10:16


« سرود آشنایی »

کیستی که من
این گونه
به اعتماد
نام خود را
با تو می گو یم،،
کلید خا نه ام را
در دست ات می گذارم،
نان شادی ها یم را
با تو قسمت می کنم،
به کنارت می نشینم وبر زانوی تو
این چنین آرام
به خواب می روم؟
کیستی که من
این گونه به جد
در دیار رویا های خویش
با تو درنگ می کنم؟

 


احمد شاملو


 

نوشته شده توسط دخترک سنگی در یکشنبه 1386/11/21 ساعت 10:13


مهربانی ممنوع !

دست سوزنده مشتاقت را
در نهانخانه جیبت بگذار
تا که پابند نباشی به کسی دست بدهی
خارهایی هستند که ز سر پنجه دوست, با سرانگشتانت میجنگند
دوستی مسخره است
مهربانی ممنوع
در نهانخانه جیبت بگذار, دست سوزنده مشتاقت را
من و تو
باید از سلسله بایدها, دستهامان رازنجیر کنیم
با زبان دگران لحظه هامان را تفسیر کنیم
و نگوئیم که بازیگر یکقصه معتبریم
کاش میدانستی
که نباید حس کرد,که نباید دل بست
در فضایی که پراز همهمه آدمهاست
من گرفتارترین تنهایم, تو گرفتارترین
دل ما بسته وابستگیاست
قصه ماندن ما, طرح یک خستگی است؟


 

نوشته شده توسط دخترک سنگی در یکشنبه 1386/11/14 ساعت 19:44


من تو را می خواهم

تو مرا می فهمی 


من تو را می خواهم


وهمین ساده ترین قصه یک انسان است

تو مرا می خوانی

 
من تو را ناب ترین شعر زمان می دانم

 
و تو هم می دانی

 
تا ابد در دل من می مانی

...

 

آرزويم اين است نتراود اشك در چشم تو هرگز مگر از شوق زياد...

 

نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز....

 

و به اندازه ي هر روز تو عاشق باشي....

 

عاشق آنكه تو را مي خواهد...

 

و به لبخند تو از خويش رها مي گردد...

 

 و ترا دوست بدارد به همان اندازه كه دلت مي خواهد


 

نوشته شده توسط دخترک سنگی در یکشنبه 1386/11/07 ساعت 22:26


دل

يك روح ترك خورده دنبال تو مي ايد
يك قاصد تن خسته از بال تو مي ايد
يك جسم پر ازغوغا يك روح قفس ديده
يك ميوه تن شسته از كال تو مي ايد
تو عاشق ما هرگ‍ز‌،ما لايق تو هرگز
اين راز رقم خورده از فال تو مي ايد
يك شاعر دل خسته در گوش پرستو گفت
اين لام پر از غوغا از دال تو مي ايد
اين روح زمين خورده از خاطره اي خاكي
اين شعر پر از باران از حال تو مي ايد
يادت نرود اما تا رويش شعري نو
يك شعر ترك خورده دنبال تو مي ايد


 

نوشته شده توسط دخترک سنگی در جمعه 1386/11/05 ساعت 22:18