تبليغاتX
عاشقت خواهم ماند

بچه که بودم

 
 
بچه كه بودم فقط بلد بودم تا ده بشمرم. 1و2و3و...و10 . نهايت هر جيزي هم همين 10 تا بود
از بابام 10 تا بستني مي خواستم، مامانم رو 10 تا دوست داشتم، خلاصه عزيز ته دنيا همين 10 تا بود
چقدر اين ده تا قشنگ بودن
ولي حالا نمي دونم ته دنيا كجاست
نهايت دوست داشتن چقدره؟
انگار خيلي حريص تر شده ام
اما يك چيزي رو مي خوام بگم اون هم اينكه دوستت دارم
مي دوني چقدر؟ قدر همون 10 تاي بچگي ام...


 

نوشته شده توسط دخترک سنگی در دوشنبه 1386/12/27 ساعت 22:42


در من شك لانه كرده بود

 

 

در من شك لانه كرده بود

دستهاي تو چون چشمه يي به سوي من جاري شد و من تازه شدم ... من يقين كردم ... و لبخند آن زماني ، به لبهايم برگشت

چشمهاي تو با من بود ... ومن چشمهايم را بستم ... چرا كه دستهاي تو اطمينان بخش بود

بدي ، تاريكي ست ... شب ها جنايتكارند ... اي دلاويز من اي يقين ! من با بدي قهرم ... وتورا بسان روزي بزرگ ... آواز مي خوانم 

صدايت مي زنم ... گوش بده ... قلبم صدايت مي زند . شب گرداگردم حصار كشيده است ... ومن به تو نگاه مي كنم ... از پنجره هاي دلم به ستاره هايت نگاه مي كنم ... چرا كه هر ستاره آفتابي است 

من آفتاب را باور دارم ... من دريا را باور دارم ... و چشم هاي تو سر چشمه ي درياهاست 

 

(شاملو)                                                           

 

 

 


 

نوشته شده توسط دخترک سنگی در دوشنبه 1386/12/27 ساعت 22:41


دوستت دارم به 21 زبان مختلف دنيا

 

فارسي   Farsi (Persian)  : Doostat daram 
ارمني    Armanian : Siroum em kez
عربي    Arabian : Enniee ohebboka
برزيلي   Brazilian : Eu  te ama
چيني   Chinese : Mi tuzya var prem karata
کانادايي   Canadian : Naanu ninnanu preethisuthene
دانمارکي  Denmark : Jeg eloker dig
انگليسي  English : I love you
فرانسوي  French : Je t,aime
يوناني     yreek  : S,ayapa  phila su
آلماني   Jermanic : Ich liebe dick
هلندي  Hollan : Ik hou van  jou
ايتاليايي  Italiann : Ti ama
هندي  Indian : Mai tujhe pyaar kartha ha
ايرلندي  Irish : Ta gra agam art
پرتغالي   Portuguese : Ama _te
روسي  Russian : ya vas liubli
سوئدي   Suedish : Jag a iskar dig
سوئيسي  Suiss : Ch,ha diga rn
اسپانيايي Spanish : Te quiera
ترکي  Torkish : Seni seriya rum
 
 


 

نوشته شده توسط دخترک سنگی در دوشنبه 1386/12/27 ساعت 22:32


شب و هوس

 

در انتظار خوابم و صد افسوس
خوابم به چشم باز نمیاید
اندوهگین و غمزده می گویم
شاید ز روی ناز نمی اید
چون سایه گشته خواب و نمی افتد
در دامهای روشن چشمانم
 می خواند آن نهفته نامعلوم
در ضربه های نبض پریشانم
مغروق این جوانی معصوم
مغروق لحظه های فراموشی
مغروق این سلام نوازشبار
در بوسه و نگاه و همآغوشی
 می خواهمش در این شب تنهایی
با دیدگان گمشده در دیدار
با درد ‚ درد سکت زیبایی
سرشار ‚ از تمامی خود سرشار
می خواهمش که بفشردم بر خویش
بر خویش بفشرد من شیدا را
بر هستیم به پیچد ‚ پیچد سخت
آن بازوان گرم و توانا را
 در لا بلای گردن و موهایم
گردش کند نسیم نفسهایش
نوشد بنوشد که بپیوندم
با رود تلخ خویش به دریایش
وحشی و داغ و پر عطش و لرزان
چون شعله های سرکش بازیگر
در گیردم ‚ به همهمه ی در گیرد
خکسترم بماند در بستر
 در آسمان روشن چشمانش
بینم ستاره های تمنا را
 در بوسه های پر شررش جویم
لذات آتشین هوسها را
می خواهمش دریغا ‚ می خواهم
می خواهمش به تیره به تنهایی
 می خوانمش به گریه به بی تابی
می خوانمش به صبر ‚ شکیبایی
لب تشنه می دود نگهم هر دم
در حفره های شب ‚ شب بی پایان
او آن پرنده شاید می گرید
بر بام یک ستاره سرگردان
 


 

نوشته شده توسط دخترک سنگی در دوشنبه 1386/12/27 ساعت 22:29


خلق کردن زن


 
از هنگامی که خداوند مشغول خلق کردن زن بود، شش روز می گذشت
.
فرشته ای ظاهر شد و عرض کرد : چرا اين همه وقت صرف اين يکی می فرماييد ؟
خداوند پاسخ داد : دستور کار او را ديده ای ؟
او بايد کاملا" قابل شستشو باشد، اما پلاستيکی نباشد.
بايد دويست قطعه متحرک داشته باشد، که همگی قابل جايگزينی باشند.
بايد بتواند با خوردن قهوه تلخ بدون شکر و غذاي شب مانده کار کند.
بايد دامنی داشته باشد که همزمان دو بچه را در خودش جا دهد و وقتی از جايش بلند شد ناپديد شود.
بوسه ای داشته باشد که بتواند همه دردها را، از زانوی خراشيده گرفته تا قلب شکسته، درمان کند.
و شش جفت دست داشته باشد.
فرشته از شنيدن اين همه مبهوت شد.
گفت : شش جفت دست ؟ امکان ندارد ؟
خداوند پاسخ داد : فقط دست ها نيستند. مادرها بايد سه جفت چشم هم داشته باشند.
-
اين ترتيب، اين می شود يک الگوي متعارف برای آنها.
خداوند سری تکان داد و فرمود : بله.
يک جفت برای وقتی که از بچه هايش می پرسد که چه کار می کنيد،
از پشت در بسته هم بتواند ببيندشان.
يک جفت بايد پشت سرش داشته باشد که آنچه را لازم است بفهمد !!
و جفت سوم همين جا روی صورتش است که وقتی به بچه خطاکارش نگاه کند،
بتواند بدون کلام به او بگويد او را می فهمد و دوستش دارد.
فرشته سعی کرد جلوي خدا را بگيرد.
اين همه کار براي يک روز خيلی زياد است. باشد فردا تمامش بفرماييد .
خداوند فرمود : نمی شود !!
چيزی نمانده تا کار خلق اين مخلوقی را که اين همه به من نزديک است، تمام کنم.
از اين پس می تواند هنگام بيماری، خودش را درمان کند، يک خانواده را با يک قرص نان سير کند و يک بچه پنج سال را وادار کند دوش بگيرد.
فرشته نزديک شد و به زن دست زد.
اما ای خداوند، او را خيلی نرم آفريدی .
بله نرم است، اما او را سخت هم آفريده ام. تصورش را هم نمی توانی بکنی که تا چه حد می تواند تحمل کند و زحمت بکشد .
فرشته پرسيد : فکر هم می تواند بکند ؟
خداوند پاسخ داد : نه تنها فکر می کند، بلکه قوه استدلال و مذاکره هم دارد .
آن گاه فرشته متوجه چيزي شد و به گونه زن دست زد.
ای وای، مثل اينکه اين نمونه نشتی دارد. به شما گفتم که در اين يکی زيادی مواد مصرف کرده ايد.
خداوند مخالفت کرد : آن که نشتی نيست، اشک است.
فرشته پرسيد : اشک ديگر چيست ؟
خداوند گفت : اشک وسيله ای است برای ابراز شادی، اندوه، درد، نا اميدی، تنهايی، سوگ و غرورش.
فرشته متاثر شد.
شما نابغه ايد ای خداوند، شما فکر همه چيز را کرده ايد، چون زن ها واقعا" حيرت انگيزند.
زن ها قدرتي دارند که مردان را متحير می کنند.
همواره بچه ها را به دندان می کشند.
سختی ها را بهتر تحمل می کنند.
بار زندگی را به دوش می کشند،
ولی شادی، عشق و لذت به فضای خانه می پراکنند.
وقتی مي خواهند جيغ بزنند، با لبخند مي زنند.
وقتی می خواهند گريه کنند، آواز می خوانند.
وقتی خوشحالند گريه می کنند.
و وقتی عصبانی اند می خندند.
برای آنچه باور دارند می جنگند.
در مقابل بی عدالتی می ايستند.
وقتی مطمئن اند راه حل ديگری وجود دارد، نه نمی پذيرند.
بدون کفش نو سر می کنند، که بچه هايشان کفش نو داشته باشند.
براي همراهی يک دوست مضطرب، با او به دکتر می روند.
بدون قيد و شرط دوست می دارند.
وقتی بچه هايشان به موفقيتی دست پيدا می کنند گريه می کنند و و قتی دوستانشان پاداش می گيرند، می خندند.
در مرگ يک دوست، دل شان می شکند.
در از دست دادن يکی از اعضای خانواده اندوهگين می شوند،
با اينحال وقتی می بينند همه از پا افتاده اند، قوی، پابرجا می مانند.
آنها می رانند، می پرند، راه می روند، می دوند که نشانتان بدهند چه قدر برایشان مهم هستيد.
قلب زن است که جهان را به چرخش در می آورد
زن ها در هر اندازه و رنگ و شکلی موجودند می دانند که بغل کردن و بوسيدن می تواند هر دل شکسته اي را التيام بخشد
کار زن ها بيش از بچه به دنيا آوردن است، آنها شادی و اميد به ارمغان می آورند. آنها شفقت و فکر نو مي بخشند
زن ها چيزهای زيادی برای گفتن و برای بخشيدن دارند
خداوند گفت : اين مخلوق عظيم فقط يك عيب دارد
فرشته پرسيد : چه عيبی ؟
خداوند گفت : قدر خودش را نمی داند
 
شل سیلور استاین

 

 


 

نوشته شده توسط دخترک سنگی در دوشنبه 1386/12/27 ساعت 22:27


با تو


 

نوشته شده توسط دخترک سنگی در دوشنبه 1386/12/27 ساعت 17:29


گریز و درد

 

 

رفتم مرا ببخش و مگو او وفا نداشت
راهی بجز گریز برایم نمانده بود
این عشق آتشین پر از درد بی امید
در وادی گناه و جنونم کشانده بود
رفتم که داغ بوسه پر حسرت ترا
 با اشکهای دیده ز لب شستشو دهم
رفتم که نا تمام بمانم در این سرود
رفتم که با نگفته بخود آبرو دهم
 رفتم ‚ مگو ‚ مگو که چرا رفت ‚ ننگ بود
عشق من و نیاز تو و سوز و ساز ما
از پرده خموشی و ظلمت چو نور صبح
بیرون فتاده بود یکباره راز ما
رفتم که گم شوم چو یکی قطره اشک گرم
در لابلای دامن شبرنگ زندگی
رفتم که در سیاهی یک گور بی نشان
فارغ شوم کشمکش و جنگ زندگی
من از دو چشم روشن و گریان گریختم
از خنده های وحشی طوفان گریختم
 از بستر وصال به آغوش سر هجر
آزرده از ملامت وجدان گریختم
ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز
دیگر سراغ شعله آتش زمن مگیر
می خواستم که شعله شوم سرکشی کنم
مرغی شدم به کنج قفس بسته و اسیر
روحی مشوشم که شبی بی خبر ز خویش
در دامن سکوت بتلخی گریستم
نالان ز کرده ها و پشیمان ز گفته ها
دیدم که لایق تو و عشق تو نیستم




 

نوشته شده توسط دخترک سنگی در دوشنبه 1386/12/27 ساعت 17:28


وفای مرد!!!

 

از بیم و امید عشق رنجورم
آرامش جاودانه می خواهم
بر حسرت دل دگر نیفزایم
آسایش بیکرانه می خواهم
پا بر سر دل نهاده می گویم
 بگذاشتن از آن ستیزه جو خوشتر
یک بوسه ز جام زهر بگرفتن
از بوسه آتشین خوشتر
پنداشت اگر شبی به سرمستی
در بستر عشق او سحر کردم
شبهای دگر که رفته از عمرم
در دامن دیگران به سر کردم
دیگر نکنم ز روی نادانی
قربانی عشق او غرورم را
شاید که چو بگذرم از او یابم
آن گمشده شادی و سرورم را
 آنکس که مرا نشاط و مستی داد
آنکس که مرا امید و شادی بود
هر جا که نشست بی تامل گفت
او یک زن ساده لوح عادی بود
می سوزم از این دو رویی و نیرنگ
یکرنگی کودکانه می خواهم
ای مرگ از آن لبان خاموشت
یک بوسه جاودانه می خواهم
رو پیش زنی ببر غرورت را
کو عشق ترا به هیچ نشمارد
آن پیکر داغ و دردمندت را
با مهر به روی سینه نفشارد
عشقی که ترا نثار ره کردم
در سینه دیگری نخواهی یافت
زان بوسه که بر لبانت افشاندم
سوزنده تر آذری نخواهی یافت
در جستجوی تو و نگاه تو
دیگر ندود نگاه بی تابم
اندیشه آن دو چشم رویایی
هرگز نبرد ز دیدگان خوابم
دیگر به هوای لحظه ای دیدار
دنبال تو در بدر نمیگردم
دنبال تو ای امید بی حاصل
دیوانه و بی خبر نمی گردم
در ظلمت آن اطاقک خاموش
بیچاره و منتظر نمی مانم
هر لحظه نظر به در نمی دوزم
وان آه نهان به لب نمیرانم


ای زن که دلی پر از صفا داری


از مرد وفا مجو مجو هرگز


او معنی عشق را نمی داند


راز دل خود به او مگو هرگز

 


 

نوشته شده توسط دخترک سنگی در دوشنبه 1386/12/27 ساعت 17:27


دلم تنگ است...

  

       
 من گمان می کردم

همچو سروی سبزچهار فصلش همه اراستگیست

من چه می دانستم هیبت باد زمستانی هست

 من چه می دانستم

 سبزه می پژمرد از بی آبی- یخ می زند از سردی دی

من چه می دانستم دل هرکس دل نیست

قلب ها از اهن و سنگ

قلب ها بی خبر ازعاطفه اند


 

نوشته شده توسط دخترک سنگی در دوشنبه 1386/12/27 ساعت 17:25


به سمت عشق

 
روزهاي كودكي
روزهاي شاعرانه اي است
روزهاي بوسه هاي هفت سالگي
روزهاي رقص با نسيم
روزهاي عطر اطلسي
الك دولك
توي كوچه هاي يك محله نمور
و قصه هاي شاعرانه پدربزرگ
من هنوز در تعجبم
كه بعد بيست سال
از حوالي كدام عاشقانه
شعرهاي پست مدرن پست مي كني
كه نامه هاي شاعرانه ات بوي پونه مي دهد.
 
بي تو خسته
بي دلشكسته ام
كاش مي رسيدي اي هميشه سبز
ازحوالي بهار
از تلاقي آسمان و آب
دست خسته مرا
مي گرفتي و
مي كشانديم
به سمت آبي بنفشه ها
به سمت عشق
به سمت روزهاي كودكي
به سمت بوسه هاي هفت سالگي
به سمت نقل و پولكي
به سمت ...!!!!


 

نوشته شده توسط دخترک سنگی در یکشنبه 1386/12/26 ساعت 18:22


خوشحالم که به آرزوی خویش رسیدی

نمی دانم امشب کبوتر افکارم بر کدامین بام گشوده در
غبار نشسته که واژه ها برای یاری ام راه را گم کرده اند
تنها میدانم در این گم گشتگی باید از تو بنویسم.
عزیز ترینم! قلبم را فرش زیر پایت می کنم و نور چشمانم
را فانوس دریای مهربانیت. دوست گمگشته و سنگ صبور روزهای تنهاییم .
تمام شکوفه های سیب و غنچه های یاس و مریم و مینا را
با گلابی از اشک چشمانم نثار قدم های بهاری تو میکنم
و همراه دعای خیرم بدرقه ی راهی که در پیش گرفته ای
اما نمی توانم به روزهایی که هنوز زمانه لحظه های با تو
بودن را شکار نکرده بود نیندیشم و به روزهایی که روی
نیمکتهای سنگی خاطره چراغی از مهربانی می افروختیم
و خاطره های خوش را با هم بودن را در آلبوم خیال خویش
حک می کردیم. ولی با همه ی اندوه فاصله گرفتن از تو
بسیار خوشحالم که به آرزوی خویش رسیدی............


 

نوشته شده توسط دخترک سنگی در سه شنبه 1386/12/21 ساعت 18:24


تو را دوست دارم

 

تو را دوست دارم
و وقتی تو نیستی غمگینم
و به آسمان آبی بالای سرت
و اخترانی که تو را میبینند رشک میبرم                                                             

تو را دوست دارم
وآنچه میکنی درنظرم بی همتا جلوه می کند
و بارها در تنهایی از خود پرسیده ام
چرا آنهائیکه که دوستشان دارم بیشتر شبیه تو هستند
تو را دوست دارم
اما هنگامی که نیستی از هر صدایی بیزارم
حتی اگرصدای آنانی باشد که دوستشان دارم
زیرا صدای آنها طنین آهنگین صدایت را در گوشم می شکند
می دانم که دوستت دارم
اما افسوس که دیگران دل ساده ام را کمتر باور می کنند
و چه بسا به هنگام گذر می بینم به من میخندند
زیرا آشکارا می نگرند نگاهم به دنبال توست


 

نوشته شده توسط دخترک سنگی در سه شنبه 1386/12/21 ساعت 18:21


كاش مي دانستي

كاش مي دانستي
چشم هايم  زشكوفايي عشق تو فقط مي خواند
كاش مي دانستي
عشق من معجزه نيست
عشق من رنگ حقيقت دارد
اشك هايم به تمناي نگاه تو فقط مي بارد

كاش مي دانستي
دختري هست كه احساس تو را مي فهمد
دختري از تب عشق تو دلش مي گيرد
دختري از غمت امشب به خدا مي ميرد

كاش مي دانستي
تو فقط مال مني
تو فقط مال همين قلب پر از احساس مني

شب من با تو سحر خواهد شد
تو نمي داني من
چه قدر عشق تو را مي خواهم
تو صدا كن من را
تو صدا كن مرا كه پر از رويش يك ياس شوم
تو بخوان تا همه احساس شوم

كاش مي دانستي
شعرهاي دل من پيش نگاه تو به خاك افتاده است
به سرم داد بزن
تا بدانم كه حقيقت داري
تا بدانم كه به جز عشق تو اين قلب ندارد كاري

باز هم اين همه عشق
اين همه عشق براي دل تو ناچيز است
آسمان را به زمين وصل كنم؟
يا كه زمين را همه لبريز ز سر سبزي يك فصل كنم؟
من به اعجاز دو چشمان تو ايمان دارم
به خدا تو نباشي
بي تو من يك بغل احساس پريشان دارم

 


 

نوشته شده توسط دخترک سنگی در سه شنبه 1386/12/21 ساعت 18:19


دیگر آمدنت در خیالم آنقدر گنگ است که نمی‌بینمت

 

 

سنگینی نگاهت را مدتهاست که حس نکرده ام من مبهوت مانده ام که چگونه این همه زمان را صبوررانه گذرنده ای؟!
من نگاه ملتمسم را در این واژه ها  پر کرده ام که شاید ....
دیگر زبانم از گفتن جملات هراسیده است و دستهایم بیش از هر زمان دیگر نام تو را قلم می زنند و در این سایه سار خیال با زیباترین رنگها چشمهایت را به تصویر می کشم....

و نگاهت را جادویی گنگ می کنم که شاید با دیدن تصویر چشمهایت جادو شوی...

تا به حال نوشته بودم ؟

به گمانم نه !

پس اینبار برایت می نویسم که :

دست نوشته هایت سر خوشی را به قلبم هدیه می کنند .
می‌خواهمت هنوز ؟؟؟

گاه چنان آشفته و گنگ می شوم که تردید در باورهایم ریشه می دواند

اما باز هم در آخرین لحظه تکرار می کنم که حتی اگر چشمانت بیگانه بنگرند.
می‌خوانمت هنوز ، حتی اگر دستانت مرا جستجو نکنند

هیچ بارانی قادر نخواهد بود تو را از کوچه اندیشه‌هایم بشوید.

و اینها برای یک عمر سرخوش بودن و شیدایی کردن کافی است.

 

 

برگرفته از وبلاگ: www.loveeeeee.blogfa.com

 

 

 

 

 


 

نوشته شده توسط دخترک سنگی در دوشنبه 1386/12/20 ساعت 19:23


هیزم شکن

هیزم شکن صبح از خواب بیدار شد و دید تبرش ناپدید شده. شک کرد که همسایه اش آن را دزدیده باشد برای همین تمام روز او را زیر نظر گرفت.
متوجه شد همسایه اش در دزدی مهارت دارد مثل یک دزد راه می رود مثل دزدی که می خواهد چیزی را پنهان کند پچ پچ میکند. آن قدر از شکش مطمئن شد که تصمیم گرفت به خانه برگردد لباسش را عوض کند و نزد قاضی برود.
اما همین که وارد خانه شد تبرش را پیدا کرد. زنش آن را جابه جا کرده بود. مرد از خانه بیرون رفت و دوباره همسایه را زیر نظر گرفت: و دریافت که او مثل یک آدم شریف راه می رود حرف می زند و رفتار می
کند.

 


 

نوشته شده توسط دخترک سنگی در شنبه 1386/12/18 ساعت 12:8


به هميشه سنگ صبورم

 

درك تنهايي و دلتنگي ام
يك دنيا صبر مي خواست و مهر
و تو چه با سخاوت هر دو را در برداشتي

اي معني سبز تمام كلام ناگفته ام
تو را تا هنگام كه نفسي در كنج سينه باشد
با همه وجود و با دستان خاليم

به خاطر خواهم داشت ...
 
آسمان هم مهرباني نگاهت را وام گرفته
در ترنم باران و نم اشكت چه پاكي نهاده
اما ديدگان اين هميشه غصه دار باران چشمان تو را هرگز تاب ندارد
پس با دستانت مهرباني زدودن اشكها را برايم به ضيافت بخوان
تا بگويم با اين لبهاي ترك خورده از عطش عشق
تو را تا آن هنگام كه جاني در بدن باشد
به خاطر خواهم داشت...
 


 

نوشته شده توسط دخترک سنگی در شنبه 1386/12/18 ساعت 12:6


آواز خوش زندگي

زندگي رودخانه اي ست از فنا تا به فنا.
زندگي اصلا پديده اي منطقي نيست.
منطق ساخته و پرداخته ي ذهن ماست.
زندگي،حيرت در شگفتي هاست؛
پرسه زدن در زيبايي هاست.
زندگي،معامله نيست،
تجارت نيست؛
شهود عاشقانه ي اشياست.
زندگي،زماني معنا دارد كه سفري در جاده ي عشق باشد.
زندگي،سفراست.
كساني كه جايي در گوشه و كنارها اطراق مي كنند،زندگي
را مي بازند.
انسان بايد آواره و پرسه زن باشد،
انسان بايد خانه به دوش باشد؛
هر جا كه اُتراق شود، زندگي در آن جا مي ميرد.
 


 

نوشته شده توسط دخترک سنگی در شنبه 1386/12/18 ساعت 12:6


زندگي

طي شد اين عمر، تو داني به چه سان


پوچ و بس تند، چنان باد دَمان


همه تقصير من است، اين که خودم ميدانم


که نکردم فکري


که تامل ننمودم، روزي


ساعتي يا آني


که چه سان ميگذرد عمر گران؟


کودکي رفت به بازي، به فراغت، به نشاط


فارغ از نيک و بد و مرگ و حيات


همه گفتند: کنون تا بچه ست، بگذاريد بخندد شادان


که پس از اين دگرش، فرصت خنديدن نيست


بايدش ناليدن


من نپرسيدم هيچ


که پس از اين ز چه رو


نتوان خنديدن


هيچکس نيز نگفت: زندگي چيست؟ چرا مي آئيم؟


بعد از اين چند صباح، به کجا بايد رفت؟


با کدامين توشه، به سفر بايد رفت؟


من نپرسيدم هيچ، هيچکس نيز نگفت


نوجواني سپري گشت به بازي، به فراغت، به نشاط


فارغ از نيک و بد و مرگ و حيات


بعد از آن باز نفهميدم من، که چه سان عمر گذشت؟


ليک گفتند همه:


که جوان است هنوز، بگذاريد جواني بکند، بهره از عمر بَرَد، کام راني بکند


بگذاريد که خوش باشد و مست


بعد از اين نيز، بر او عمري هست


يک نفر بانگ برآورد که او


از هم اکنون بايد فکر آينده کند


ديگري آوا داد: که چو فردا بشود، فکر فردا بکند


سومي گفت: همانگونه که ديروزش رفت، بگذرد امروزش، همچنين فردايش


با همه اين احوال


من نپرسيدم هيچ


به چه سان دي بُگذشت؟


آن همه قدرت و نيروي عظيم، به چه ره مصرف گشت؟


نه تفکر، نه تعمق و نه انديشه دَمي


عمر بگذشت به بي حاصلي و مسخرگي


چه تواني که ز کف دادم مُفت


من نفهمدم و کس نيز مرا هيچ نگفت


قدرت عهد شباب، ميتوانست مرا تا به خدا پيش برد


ليک بيهوده تلف گشت جواني، هيهات


آن کسانيکه نميدانستند زندگي يعني چه؟


رهنمايم بودند


عمرشان طي شد


بيهوده و بي ارزش و کار


و مرا ميگفتند که چو آنان باشم


که چو آنان دائم، فکر خوردن باشم


فکر گشتن باشم


فکر تامين معاش


فکر ثروت باشم


فکر يک زندگي بي جنجال


فکر همسر باشم


کس مرا هيچ نگفت:


زندگي ثروت نيست


زندگي داشتن همسر نيست


زندگاني کردن، فکر خود بودن و غافل ز جهان بودن نيست


من نفهميدم و کس نيز مرا هيچ نگفت


و صد افسوس که چون عمر گذشت، معني اش فهميدم


حال ميپندارم، هدف از زيستن اين است رفيق


من شدم خلق که با عزمي جزم، پاي از بند هواها گُسَلَم


پاي در راه حقايق بنهم


با دلي آسوده


فارغ از شهوت و آز و حسد و کينه و بخل


مملو از عشق و جوانمردي و علم


در ره کشف حقايق کوشم


زره جنگ، براي بد و ناحق پوشم


ره حق پويم و حق جويم و بس حق گويم


آنچه آموخته ام بر دگران نيز نکو آموزم


شمع راه دگران گردم و با شعله خويش


ره نمايم به همه، گرچه سرا پا سوزم


من شدم خلق که مُثمِر باشم


نه چنين زائد و بي جوش و خروش


عمر بر باد و به حسرت خاموش


 
اي صد افسوس که چون عمر گذشت معني اش فهميدم
 


 

نوشته شده توسط دخترک سنگی در شنبه 1386/12/18 ساعت 12:1


و تو هم رفتی

تو ای تنهای معصومم

چه درد آور سفر کردی

چنان در خود فرو مردی

که من دیدم خود دردی

 

در آن سوی پل پیوند

تویی با خنجری در مشت

در این سو مانده پا در گل

منم با خنجری در پشت

 

تو ای با دشمن من دوست

صداقت را سپر کردی

چه آسان گم شدی در خود

چه درد آور سفر کردی

 

خدا, این راه گم کرده

که از شیطان تهی تر بود

تو را برد و تو هم رفتی

که حرفش حرف آخر بود

 

خدای تو به سحر خواب

به تو بیگانگی آموخت

غم دور از تو پوسیدن

مرا در خویشتن می سوخت

 

تو ساده دل ندانستی

خدای تو دروغین بود

تنی خاکی و درمانده

خدای تو فقط این بود

 

تو ای با دشمن  من دوست

صداقت را سپر کردی

چه آسان گم شدی در خود

چه درد آور سفر کردی

 

چنین زخمی که من خوردم

نه از بیگانه،از خویش است

هراسم نیست از مردن

ولی مرگ تو در پیش است

 

شب رفتن تو را دیدم

ولی انگار در کابوس

فقط تصویری از تو بود

تو را نشناختم افسوس

 

کسی هرگز به فکر ما

نبود و نیست ای همدرد

برای مرگ این قصه

کسی گریه نخواهد کرد ....

 

  " اردلان سرفراز "


 

نوشته شده توسط دخترک سنگی در پنجشنبه 1386/12/16 ساعت 22:30


مي خواهمت

چه بي تابه مي خواهمت اي دوريت آزمون تلخ زنده به گوري!

چه بي تابه تو را طلب مي كنم!

بر پشت ِ سمندی ، گوئی نوزين كه قرارش نيست.

و فاصله تجربه ئي بيهوده است.

بوي پيرهنت، اين جا و اكنون  

كوه ها در فاصله سردند.

دست در كوپه وبستر ، حضور مانوس ِ دست تو را مي جويد،

و به راه انديشيدن ، ياس را  رج مي زند 

بي نجواي ِ انگشتانت  فقط .

و جهان از هر سلامي خالي است

 

((احمد شاملو))


 

نوشته شده توسط دخترک سنگی در پنجشنبه 1386/12/16 ساعت 22:25


چه هستم من؟

 

چه هستم من؟ نمي‌داني

 

چه بودم من؟ نمي‌خواهم بداني يا بداند كس

 

گذشته... آه شيرين بود

 

چه روياهاي زيبايي كه در گل خواب دوشين بود

 

به غير از دست تو ، شايد

 

نمي‌خواهم كسي اين حقه سر بسته را دستي بيالايد

 

ولي آيا …. چه هستم من؟

 

********************

 

گره بر سفره تقدير انسانم

 

به دندانم چو بگشايي

 

       هميشه تشنه نانم!

 

غريبي مانده درشهرم

 

-        چه شهري؟ –

 

ساكت و خاموش و گردآلود

 

به روي پلك غمگين درختانش

 

نشسته لايه اي ازدود

 

و من اينجا هميشه با خودم قهرم

 

غريبي مانده در شهرم

 

***********************

 

چه هستم من؟

 

به گلداني شكسته در ته گلخانه مي‌مانم

 

كه خوار بي‌گل وتنها

 

-        تمام آرزوها در دلم مدفون –

 

    ته گلخانه مي‌مانم

 

شكسته قايقي آماده غرقم

 

و همچون بادبادك پاره‌اي اينك

 

اسير پنجه هاي سيمي برقم

 

نمي‌داني چه هستم من

 

نمي‌فهمي چرا درهاي شادي را به روي خويش بستم من

 

***********************

 

خودم مي‌خواهم اما سبز باشم

 

نور باشم

 

          رود باشم

 

          شور باشم

 

ازفريب و حيله هاي خائنانه دور باشم

 

كور باشم هاي اي دلبند

 

اگر من ريشه افسوس را امشب نخشكانم

 

به جام باده مستانه‌ات سوگند- اي‌دلبند –

 

مي‌دانم كه مي‌آيي

 

و عهدي بسته ام با دل

 

     همان باشم كه مي‌خواهي.


 

نوشته شده توسط دخترک سنگی در پنجشنبه 1386/12/16 ساعت 22:16


زندگی

من از دریچه ی قلبم

                             که کوچکترین دریچه ی دنیاست

و بر آفاقی پاک

                می گشاید

به زندگی می نگرم

خوش بختی را با وجب کوچکم

                                            اندازه می زنم

و برای شمارش بدبختی ها

مقیاسی می جویم.

 


 

نوشته شده توسط دخترک سنگی در پنجشنبه 1386/12/16 ساعت 22:15


من

من صداي نفس باغچه را مي‌شنوم
و صداي قدم گل را در يك قدمي
و صداي گذر گرده گل را در بستر باد
و صداي سفر و هجرت دريا را در هودج ابر
و صداي شعف فاخته را در باران
و صداي اثر باران را بر قوس و قزح
و صداهايي
نمناك
و مرموز
و سبز
عجب آواز خوشي در راه است

 


 

نوشته شده توسط دخترک سنگی در دوشنبه 1386/12/13 ساعت 21:44


فصل عاشقانه

در این تنهایی دلگیر ومبهم
من از تو می نویسم عاشقانه
دلم از تو شده لبریز احساس
تو این حال وهوای بی ترانه  
 
نمی دونم کدوم حس غریبی
منو با دستای تو آشنا کرد
یکی انگار تو این بهت غریبی
دل دیونه من رو صدا کرد
 
صدام دل مرده ای بود سرد و ساکت
نفس های تو شد طنین آواز
تو تنهایی غزل گم کرده بودم
بازم شد شعر من با عشقت آغاز
 
تو کوله باری از عشق وترانه
من از خواب  ترانه بی صدا تر
رسیدی از ته دنیای روشن
منو بردی با خود تا مرز باور
 
نمی دونم اگر با من نبودی
کدوم دست نوازش مرحمم بود
عزیزم توی این نامردمی ها
همیشه دستای تو مرحمم بود
 
بذار با هم باشیم تا فصل آخر
منو نذار با بی کسی ها
بمون با من تو این دنیای مسموم
دارم می میرم از دلواپسی ها
 
       شعری از فرزاد خامه ای


 

نوشته شده توسط دخترک سنگی در شنبه 1386/12/11 ساعت 17:50


واسه من گل نفرست

واسه من گل نفرست ديگه دوست ندارم

نمي خوام گذشته هارو باز به خاطر بيارم

ميدوني ميونه ما هر چي بود گذشت و رفت

اون بهار اشنايي خيلي زود گذشت و رفت

ديگه از دوست دارم حرفي نزن

اخه عشقي نيست ميون تو و من

من و تو بنده اين ما و منيم

اما عشق يعني با هم يكي شدن

از دلم مي پرسم ايا ترو ميبينم دوباره

 

مي پيچه صدات تو گوشم كه با خنده مي گى اره

خنده هاي تو فريب گريه هاي تو دروغ

تو چي بودي واسه من يه چراغ بي فروغ

ديگه از دوست دارم حرفي نزن

اخه عشقي نيست ميون تو و من

من و تو بنده اين ما و منيم

اما عشق يعني با هم يكي شدن!

 


 

نوشته شده توسط دخترک سنگی در جمعه 1386/12/10 ساعت 14:13


خواب

ديشب دلم گرفته بود ، مثل هواي باروني
دلم هواتو كرده بود ، هواي شيرين زبو نيت
دلم ميخواست گريه كنم ، بگم كه سخته تنهايي
اي همصدا اي آشنا ، بگو كه پيشم مي موني
نمي دونم چه حالي و كجايي و چه مي كني
ولي صدات تو گوشمه ، مي گي كه اينجا مي موني
رفتم كنار پنجره ، گفتم شايد ببينمت
ديدم محاله ديدنت ، چون گل بايد بچينمت
رو صندلي نشستمو يهو ديدم
يه قاصدك اومد پيشم
خبر آورد اي آشنا ، يه رازي را بهت بگم ؟
گفتم بگو : آهي كشيد، اومد نشست رو شونه هام
يواشكي چشماشو بست ، تا نبينه اشك چشام
مي گفت كه تو يه راه دور
يه راه دور و سوت كور
مسافري نشسته بود
مسافره غريب و دلشكسته بود
از تو همش شكوه ميكرد
با اشك گرم و دل سرد
مي گفت كه يادت نمياد
اون روزاي آخريه
چه قدر دلش مي خواست كه تو
نگاش كني ، صداش كني
بهش بگي دوسش داري
به شرطي تنهاش نذاري
تا اومدم بهش بگم برو بگو
دوسش دارم ، پاش مي شينم
ديدم كه اون رفته بود و
منم دارم خواب مي بينم 


 

نوشته شده توسط دخترک سنگی در جمعه 1386/12/03 ساعت 21:1