خوشا روزي كه ايامش تو باشي
خوشا دردي كه درمانش تو باشي
خوشا چشمي كه رخسارش تو باشي
خوشا موجي كه طوفانش تو باشي
خوشا روزي كه خورشيدش تو باشي
خوشا راهي كه پايانش تو باشي
خوشا قلبي كه مقلوبش تو باشي
خوشا ان گل كه گلچينش تو باشي
خوشا ان شب كه مهتابش تو باشي
خوشا انتظاري كه اميدش تو باشي
خوشا ملكي كه سلطانش تو باشي
خوشا جاني كه جانانش تو باشي
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دل به چشمای تو بستم تو شدی همه وجودم
عشق تو باور من شد با تموم تاروپودم
هرکی اومد سر راهم چشمامو بستم و ندیدم
عکس تو توی دست من بود تورو با دلم خریدم
برای نفس کشیدن عشق تو دلیل من بود
بودن تو پیش چشمام خواب و رویای شبم بود
من همه ترانه هامو واسه چشم تو نوشتم
برایت چه بنویسم از مهری که در رودخانه قلبم جاریست یا از طوفان سهمگینی که در دلم غوغایی به پا کرده و از اوراقی که سطر به سطر نام تو و عشق تو را درخود جای داده "ای مهربانترین" دفترم صد برگ دارد و من هر صفحه را با نام توو یاد توپر کرده ام و سر انجام به زیباترین نکته هستی رسیده ام
بودن به یاد "تو"و به خاطر "تو"
زندگى بدون تو معنى ديگه نداشت برام نه آسمون نه كهكشون ستاره ايى نداشت برام
با رفتنت سخت ميگذره يكى يكى روزو شبام
خسته شدن بسكه بودن منتظرت شمعدونى هام كاشكه بشه يه روز بياى از پشت شهر عاشقى
اونوقت بگم براى تو از خستگى از حسرت و دلواپسى
بيا بگو برام، تو از روزهاى خوب عاشقى ،از روزهاى دلدادگى
منم ميگم براى تواز اين روزها،روزهاىسخت بى كسى
با رفتنت سخت ميگذره يكى يكى روز و شبام
خسته شدن بسكه بودن منتظرت شمعدونى هام
اى كه صداى گرم تو،صداى خوب عاشقى
منم همون پرنده ى،روزهاى تلخ بى كسى
منو ببين چطور شدم تو دام عشق تو اسير زندگى و قلب منو هر چى دارم ازم بگير
اما به من رحمى بكن
اين عشق پاكت رو ازم نگير!
زندگی را به تمامی زندگی کن
در دنیا زندگی کن بی انکه جزئی از ان باشی
همچون نیلوفری باش در اب
زندگی در اب بدون تماس با اب!
زندگی به موسیقی نزدیکتر است تا به ریاضیات
ریاضیات وابسته به ذهن اند
وزندگی در ضربان قلبت ابراز وجود می کند
زندگی سخت ساده است
خطر کن
وارد بازی شو
چه چیز از دست می دهی ؟
با دست های تهی امدهایم
وبا دست های تهی خواهیم رفت
نه, چیزی نیست که از دست بدهیم
فرصتی بسیار کوتاه به ما داده اند
تا سر زنده باشیم
تا ترانه ای زیبا بخوانیم
وفرصت به پایان خواهد رسید
اری اینگونه است که هر لحظه غنیمتی است !
مرگ تنها برای کسانی زیباست که,
زیبا زندگی کرده اند!
از زندگی نهراسیده اند
شهامت زندگی کردن را داشته اند
کسانی که عشق ورزیده اند
دست افشانده اند
و زندگی را جشن گرفته اند
پس;
هر لحظه را به گونه ای زندگی کن
که گویی واپسین لحظه است
و کسی چه می داند ؟
شاید اخرین لحظه باشد!
اشو
میدانی دیشب در عمق تنهایهایم ..در سکوت پایان ناپذیر اتاقم...دلم برای خودم سوخت و خاکستر شد
برای دلی که هیچ ظلمی نکردو هیچ جفایی نکرد و هیچ کس را نیازرد
اما خود ظلم و جفا دید و شکست و خرد شد
برای دلی که نمی دانست نباید دل ببندد..دلی که نمیدانست دل او عاشق دیگری است
میدانی خواستم نفرینت کنم ...نفرینت کنم تا هر آنچه که روزی با من کردی بر سرت بیاید
اما نتوانستم...نتوانستم
بارها سعی کردم اما تا لبانم از هم باز شد دوباره مهر خاموشی بر ان خورد
آخر دلی که عاشق توست چگونه می تواند نفرینت کند ...دلی که روزگاری برای تو می تپید
دوباره خواستم نفرین کنم اما اینبار او را.....او که تو عاشقش بودی....
اما گناه او چیست ؟؟؟؟
او هم عاشق آن نگاه شد اما تو او را می خواستی و من را نه!!
میدانی نه گناه توست نه گناه او
هر چه هست تقصیر دل من است
دلی که نمیدانست برای عاشق شدن باید قلبی عاشق را دید...دلی که لحظه ای بی تو بودن را ندید
و حالا دیر زمانی است که تنهاست...رفتی ..خدایم پشت و پناهت باش
فراموشم کردی خدا کند فراموش نشوی
شکستی خدا کند نشکنی
تنهایم گذاشتی خدا کند تنها نمانی
عاشقم کردی کاش خدا میخواست و عاشقم میشدی
دل از سنگ بايد كه از درد عشق
ننالد خدا يا دلم سنگ نيست
مرا عشق او چنگ اندوه ساخت
كه جز غم در اين چنگ آهنگ نيست
به لب جز سرود اميدم نبود
مرا بانگ چنگ خاموش كرد
چنان دل به آهنگ او خو گرفت
كه آهنگ خود را فراموش كرد!
نميدانم اين چنگي سرنوشت
چه ميخواهد از جان فرسوده ام؟
كجا مي كشانندم اين نغمه ها؟
كه يك دم نخواهند آسوده ام
دل از اين جهان بر گرفتم دريغ
هنوزم به جان آتش عشق اوست
در اين واپسين لحظه زندگي
هنوزم در اين سينه يك آرزوست
دلم كرده امشب هواي شراب
شرابي كه از جان بر آرد خروش
شرابي كه در آن بينم رقص مرگ
شرابي كه هرگز نيابم به هوش
مگر وار هم از غم عشق او
مگر نشنوم بانگ اين چنگ را
همه زندگي نغمه ماتم است
نمي خواهم اين ناخوش آهنگ را
"فريدون مشيري"
پرسید که چرا دیر کرده است ؟
نکند دل دیگری اورا اسیر کرده است ؟
خندیدم و گفتم او فقط اسیر من است
تنها دقایقی چند تاخیر کرده است
گفتم امروز هوا سرد بوده است
شاید موعد قرار تغییر کرده است
خندید به سادگیم آینه و گفت
احساس پاک تورا زنجیر کرده است
گفتم ار عشق من چنین سخن مگوی
گفت : خوابی سالها دیر کرده است
در ایینه به خود نگاه میکنم آه
عشق او عجیب مرا پیر کرده است
راست گفت آیینه که منتظر نباش
او برای همیشه دیر کرده است
من چگونه تو را خواندم...؟
اما ندانستم که برای پيمودن چشمهايت و
و صدای گرم نفسهايت
سالهای سال بايد در راه باشم و هر چه بيشتر بدوم راه طولانی و طولانی تر خواهد شد...
نازنينم حالم را جويا باش.
گر دانستی اشکی همچو شبنمی سر خورده بر لب برگ از دوری دستانت چکيد
نسيمی بر مشامم بفرست که عطر تو را با خود داشته باشد...

می ترسم
وقتی در آغوشم گيری
و بگويی دوستم داری
دنيا تمام شود !
امشب آن حسرت ديرينه من
در بر دوست بسر مي آيد
در فروبند و بگو خانه تهی است
زين سپس هر كه به در مي آيد
شانه كو, تا كه سر و زلفم را
درهم و وحشي و زيبا سازم
بايد از تازگي و نرمي و لطف
گونه را چون گل رؤيا سازم
سرمه كو, تا كه چو بر ديده كشم
راز و نازي به نگاهم بخشد
بايد اين شوق كه در دل دارم
جلوه بر چشم سياهم بخشد
چه بپوشم كه چو از راه آيد
عطشش مفرط و افزون گردد
چه بگويم كه ز سحر سخنم
دل بمن بازد و افسون گردد
آه, اي دخترك خدمتگار
گل بزن بر سر و بر سينه من
تا كه حيران شود از جلوه گل
امشب آن عاشق ديرينه من
چو ز درآمد و بنشست خموش
زخمه بر جان و دل چنگ زنم
با لب تشنه دو صد بوسه شوق
بر لب باده گلرنگ زنم
ماه اگر خواست كه از پنجره ها
بيندم در بر او مست و پريش
آنچنان جلوه كنم كاو ز حسد
پردة ابر كشد بر رخ خويش
تا چو رؤيا شود اين صحنه عشق
كندر و عود در آتش ريزم
زآن سپس همچو يكي كولي مست
نرم و پيچنده ز جا بر خيزم
همه شب شعله صفت رقص كنم
تا ز پا افتم و مدهوش شوم
چو مرا تنگ در آغوش كشد
مست آن گرمي آغوش شوم
آه, گوئي ز پس پنجره ها
بانگ آهسته پا مي آيد
اي خدا, اوست كه آرام و خموش
بسوي خانه ما مي آيد
سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت
سرها در گريبان ست
كسي سر بر نيآرد كرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را
نگه جز پيش پا را ديد ، نتواند كه ره تاريك و لغزان است
و گر دست محبت سوي كسي يازي به اكراه آورد دست از بغل بيرون
كه سرما سخت سوزان ست
نفس، كز گرمگاه سينه ات آيد برون،
ابري شود تاريك چو ديوار ايستد در پيش چشمانت نفس
كاينست، پس ديگر چه داري چشم ز چشم دوستان دور يا نزديك؟
مسيحاي جوانمرد من!
اي ترساي پير پيرهن چركين؟
هوا بس ناجوانمردانه سردست...
آي دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوي، در بگشاي
اگرمي دانستم نگاهت زبان نگاهم را نمي فهمد،هيچ گاه نگاهت نمي کردم
اگر مي دانستم روزي تو را از دست مي دهم،هيچ گاه به دستت نمي آوردم
اگر مي دانستم جدايي به اين حد تلخ است،هيچ گاه دل به دوستي نمي بستم
اگر مي دانستم جدايي براي عشق است ،هيچ گاه عاشق نمي شدم
اگر مي دانستم سرانجام عاشقي چنين است هيچ گاه آغاز نمي کردم
![]()
بودنم تو را برگي بود
در شلوغي شاخسار يك درخت
و نبودنم برگي است
كه چرخ زنان
روي فراموشي پاييز تنت گم خواهد شد
!بدرود
براي آخرين بار بر آواز گيجت بوسه مي زنم
برای عاشق شدن ، برای «تو» ...
و برای من که جز نگاهٍ « تو » دیگر هیچ ندارم تا به دیوار اتاق بیاویزم!
چه زود عاشق شدم !!
دلم آینهء قدیمی ام را می خواهد که در آن هر روز هزاران بار « تو » را می دیدم و اکنون
تصویر « تو » را که هر روز هزاران بار در حال کمرنگ شدن است .... !
دلم عشــــــــق می خواهد ....
دلم « تو را می خواهد ...
دیر است .... دیر !
برای عاشق شدن
برای « تو »
برای منی که می دانم بیش از عشق ، به « تو » محتاجم !
دیگر نه تویی
نه من
دیگر نه(( مایی)) هست
نه تجمع همه ی ضمایر در واژه ای
دیگر هیچ کس نیست.
من توام
تو منی
ما یکدیگریم
با اجسادی که رویینگی سکوت
بر ما سلاح بیگانگی پوشانده است
نامی ممنوع
رازی گداخته در چشمان
کدام منم؟
کدام تویی؟
دیگر هیچ کس نیست
دیگر چهره ای برای شناختن نمانده است.
شيشه اي مي شکند ... يک نفر مي پرسد...چرا شيشه شکست؟ مادري مي گويد...شايد اين رفع بلاست يک نفر زمزمه کرد...باد سرد وحشي مثل يک کودک شيطان آمد، شيشه ي پنجره را زود شکست.
کاش امشب که دلم مثل آن شيشه ي مغرورشکست، عابري خنده کنان مي آمد... تکه اي از آن را بر مي داشت... مرحمي بر دل تنگم مي شد... اما امشب ديدم... هيچ کس هيچ نگفت، قصه ام را نشنيد... از خودم مي پرسم آيا ارزش قلب من از شيشه ي پنجره هم کمتر است؟؟؟
چرا وجودت اینقدر برایم ناباور است؟می ترسم به تو نزدیک شوم و یکباره از دیدگانم محو شوی. اگر میتوانستی دنیای زیبای صداقتم را ببینی اینگونه از من نمی گریختی. میخواستم جسم مرده ام را روح باشی و برای تو مآمنی از آسایش محض باشم برای تو. میخواستم با گام های تو باشم و چه زیبا بود اگر همراهم بودی. اگر دمی به راستی با من همنفس میشدی آنگاه شبهایم چه نورانی بود و با تو خورشید چه ناچیز!

آن چنان در وجودم پای گرفت که هرگز آمدنش را متوجه نشدم و آن چنان مقهورم ساخت و با من عجین شد که گریزگاهی نشناختم. نبض مرا در دست داشت با من یکی بود بدون آنکه خود خبر داشته باشم تنها زمانی که نفسم را بند آورد به فکر جدا کردنش افتادم و این من بودم که از او بریدم.
معنای زنده بودن من، با تو بودن است.
نزديک، دور
سير، گرسنه
رها، اسير
دلتنگ، شاد
آن لحظه ای که بی تو سر آيد مرا، مباد!
مفهوم مرگ من
در راه سرافرازی تو، در کنار تو
مفهوم زندگی ست.
معنای عشق نيز
در سرنوشت من
با تو، هميشه با تو، برای تو، زيستن
كاش ميديم كه چيست
آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاري است !
آه، وقتي كه تو، لبخند نگاهت را
مي تاباني
بال مژگان بلندت را، مي خواباني
آه وقتي كه تو چشمانت
آن جام لبانت از جاندارو را
سر اين تشنهء جان سوخته، مي گرداني
موج موسيقي عشق
از دلم مي گذرد
روح گلرنگ شراب
در تنم مي گردد
دست ويرانگر شوق
پرپرم مي كند، اي غنچهء رنگين، پرپر !
من، در آن لحظه، كه چشم تو به من مي نگرد
برگ خشكيدهء ايمان را
در پنجهء باد
رقص شيطاني خواهش را
در آتش سبز !
نور پنهاني بخشش را در چشمهء مهر
اهتراز ابديت را مي بينم
بيش ازين، سوي نگاهت، نتوانم نگريست
اهتزاز ابديت را ياراي تماشايم نيست
كاش مي گفتي چيست
آنچه مي گفتي چيست
آنچه از چشم تو، تا عمق وجودم جاري ست.
فريدون مشيری
بعد ازاين خوب و بدش باشد پاي خودمان
انتخابي است كه كرديم براي خودمان
اين و آن هيچ مهم نيست چه فكري بكنند
غم نداريم، بزرگ است خداي خودمان
بي خيال همه، با فلسفه اشان خوش باشند
خودمان آينه هستيم براي خودمان
ما دو روديم كه حالا سر دريا داريم
دو مسافر يله در آب و هواي خودمان
احتياجي به در و دشت نداريم اگر
رو به هم باز شود پنجره هاي خودمان
درد اگر هست براي دل هم مي گوييم
در وجود خودمان هست دواي خودمان
دوست داريم كه نفهمند ، بيا بعد از اين
خودمان شعر بخوانيم براي خودمان
به تو نميگويم عاشق باش و دوست داشته باش به تو نميگويم عشق را صميمانه بپذير و در آغوش بكش به تو نميگويم هر گاه به جاده زندگي رسيدي راه پر سوز و گذار عشق را انتخاب كن و به تو نميگويم هر گاه غارتگر عشق ، عشق را غارت كرد لبخند بزن
فقط به تو ميگويم :
در روياهايت دوست داشته باش و بگذار دوستت داشته باشم در واقعيت ها .
دلم گرفت ای هم نفس
پرم شکست تو این قفس
تو این غبار . تو این سکوت
چه بی صدا . نفس نفس
از این نامهربونی ها
دارم از غصه می میرم
رفیق روز تنهایی .
یه روز دستاتو می گیرم
تو این شب گریه می تونی
پناه هق هقم باشی
تو ای همزاد همخونه
چی میشه عاشقم باشی؟
دوباره من دوباره تو
دوباره عشق . دوباره ما
دو هم نفس . دو هم زبون
دو همسفر . دو همصدا
تو ای پایان تنهایی
پناه آخر من باش
تو این شب مرگی پاییز .
بهار باور من باش
بذار با مشرق چشمات .
شبم روشنترین باشه
میخوام آیینه خونه
با چشمات همنشین باشه
دلم گرفت ای هم نفس
پرم شکست تو این قفس
تو این غبار . تو این سکوت
چه بی صدا . نفس نفس
براي من يك لحظه با تو بودن كافي بود
تا شب ها خواب به چشمان من نيايد ...
گمان مي كردم
لبخند تو براي من مانند بوي خوشي است
كه به همان زودي كه مي آيد٬ مي رود
كه روزي به آينه خيره شدم
و تو را در آن ديدم!
كار از كار گذشته بود....
براي اينكه تنهايم نگذاري
چه سخت غرورم را شكستم
چشمان نمناكم را به تو نشان دادم
ولي براي تو كه دريا را در نگاهت جا داده اي
اين اشكها به حساب نمي آيد
رفتي و تنهايم گذاشتي
چه راحت دلم را شكستي....
ما
نبودنت بهترین بهانه است برای اشک ریختن

«دوست داشتن از عشق برتر است... عشق جوششي يك جانبه است. به معشوق نمي انديشد كه كيست؟ اما دوست داشتن در روشنايي ريشه مي بندد و در زير نور، سبز مي شود و رشد مي كند و از اين رو است كه همواره پس از آشنايي پديد مي آيد... عشق در دريا غرق شدن است و دوست داشتن در دريا شنا كردن. عشق بينايي را مي گيرد و دوست داشتن مي دهد. عشق لذت جستن است و دوست داشتن پناه جستن. عشق غذا خوردن يک گرسنه است و دوست داشتن "همزبانی در سرزمين بيگانه يافتن"...»
منتظر رد پای شما دوستان عزیز هستم.
فهرست اصلی
بهترین دوستان من
آثار بجا مانده از يك عاشق
طراح قالب
POWERED BY