
من اگر دختر نفرین شده تقدیرم
اگر از راز جهان وارث یک احساسم
تو همان آدمک چوبی پیمان شکنی
که فقط لایق آتش زدنی...

دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد. نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید. بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند. مرد جوان عصازنان به عیادت نامزدش میرفت و از درد چشم مینالید. موعد عروسی فرا رسید. زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهر هم که کور شده بود. مردم میگفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد. 20 سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت، مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود. همه تعجب کردند. مرد گفت: "من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم".
تو ميروي و من فقط نگاهت ميکنم تعجب نکن که چرا گريه نميکنم بي تو، يک عمر فرصت براي گريستن دارم اما براي تماشاي تو، همين يک لحظه باقي است و شايد همين يک لحظه زيستن در چشمان تو را داشته باشم.

به خاطر آور ، که آن شب به برم
گفتی که : بی تو ، ز دنیا بگذرم
کنون جدایی نشسته بین ما
پیوند یاری ، شکسته بین ما
گریه می کنم
با خیال تو
به نیمه شب ها
رفته ای و من
بی تو مانده ام
غمگین و تنها
بی تو خسته ام
دل شکسته ام
اسیر دردم
از کنار من
می روی ولی
بگو چه کردم
رفته ای و من آرزوی کس
به سر ندارم
قصه ی وفا با دلم مگو
باور ندارم
امشب همه چيز رو به راه است
همه چيز آرام.....آرام ... باورت مي شود ؟ ديگر ياد گرفته ام شبها بخوابم " با یاد تو "
تو نگرانم نشو !
همه چيز را ياد گرفته ام !
راه رفتن در اين دنيا را هم بدون تو ياد گرفته ام !
ياد گرفته ام که چگونه بي صدا بگريم !
ياد گرفته ام که هق هق گريه هايم را با بالشم ..بي صدا کنم !
تو نگرانم نشو !!
همه چيز را ياد گرفته ام !
ياد گرفته ام چگونه با تو باشم بي آنکه تو باشي !
ياد گرفته ام ....نفس بکشم بدون تو......و به ياد تو !
ياد گرفته ام که چگونه نبودنت را با روياي با تو بودن...
و جاي خالي ات را با خاطرات با تو بودن پر کنم !
تو نگرانم نشو !
همه چيز را ياد گرفته ام !
ياد گرفته ام که بي تو بخندم.....
ياد گرفته ام بي تو گريه کنم...و بدون شانه هايت....!
ياد گرفته ام ...که ديگر عاشق نشوم به غیر تو !
ياد گرفته ام که ديگر دل به کسي نبندم ....
و مهمتر از همه ياد گرفتم که با يادت زنده باشم و زندگي کنم !
اما هنوز يک چيز هست ...که ياد نگر فته ام ...
که چگونه.....! براي هميشه خاطراتت را از صفحه دلم پاک کنم ...
و نمي خواهم که هيچ وقت ياد بگيرم ....
تو نگرانم نشو !!
"فراموش کردنت" را هيچ وقت ياد نخواهم گرفت ...
گفتی برو گفتم به چشم
این بود کلام آخرین
گفتی خدا حافظ تو
گفتم همین؟ گفتی همین!
گریه نکردم پیش تو با اینکه پر پر میزدم
با خون دل از پیش تو رفتم و باز نیومدم
بازی عشق تو رو جانانه باختم
مثل بازنده خوب مردانه باختم
همه ثروت من تحفه درویش
نفسم بود که به تو شاهانه باختم
لبخند آخرین من دروغ معصومانه بود
برای پنهان کردن داغ دل ویرانه بود
من مات مات از بازی شطرنج عشق میامدم
شاه مهره دل رفته بود
من لاف بردن میزدم
من لاف بردن میزدم
قلعه دل، اسب غرور، لشکر تار و مار عشق
دادم با ناز رخ تو این همه یادگار عشق
گفتم ببر هرچی که هست
رغیب جلد چیره دست
گفتی تو مغروری هنوز
با فتح این همه شکست
با فتح این همه شکست
بازی عشق تو رو جانانه باختم
مثل بازنده خوب مردانه باختم
همه ثروت من تحفه درویش
نفسم بود که به تو شاهانه باختم
گفتی برو گفتم به چشم
این بود کلام آخرین
گفتی خدا حافظ تو
گفتم همین؟ گفتی همین!
گریه نکردم پیش تو با اینکه پر پر میزدم
با خون دل از پیش تو رفتم و باز نیومدم
بازی عشق تو رو جانانه باختم
مثل بازنده خوب مردانه باختم
همه ثروت من تحفه درویش
نفسم بود که به تو شاهانه باختم
به اون که از همه دنیا بیشتر دوسش دارم...
ياد داری كه ز من خنده كنان پرسيدی
چه ره آورد سفر دارم از اين راه دراز؟
چهره ام را بنگر تا بتو پاسخ گويد
اشگ شوقی كه فرو خفته به چشمان نياز
چه ره آورد سفر دارم ای مايه عمر؟
سينه ای سوخته در حسرت يك عشق محال
نگهی گمشده در پرده رؤيائی دور
پيكری ملتهب از خواهش سوزان وصال
چه ره آورد سفر دارم ... ای مايه عمر؟
ديدگانس همه از شوق درون پر آشوب
لب گرمی كه بر آن خفته به امید و نياز
بوسه ای داغتر از بوسه خورشيد جنوب
ای بسا در پی آن هديه كه زيبنده تست
در دل كوچه و بازار شدم سرگردان
عاقبت رفتم و گفتم كه ترا هديه كنم
پيكری را كه در آن شعله كشد شوق نهان
چو در آئينه نگه كردم، ديدم افسوس
جلوه روی مرا هجر تو كاهش بخشيد
دست بر دامن خورشيد زدم تا بر من
عطش و روشنی و سوزش و تابش بخشيد
حاليا ... اين منم اين آتش جانسوز منم
ای امید دل ديوانه اندوه نواز
بازوان را بگشا تا كه عيانت سازم
چه ره آورد سفر دارم از اين راه دراز
مي دانم عشقي اينچنين کامل ،روزي خاتمه مي پذيرد
و بايد وداع کرد
خداحافظ ،غمناکترين واژه ايست که خواهم شنيد
و خداحافظ يعني براي آخرين بار تو را در بر خواهم گرفت
روزي اين واژه را خواهي گفت و من نيز خواهم گريست
قلبم خواهد شکست هنگاميکه از تو اين واژه را بشنوم
چون تو به من عشق بخشيدي
تنها وعده اين بود ،که مرا دوست داري
چيزي اينچنين استوار روزي مي دانم عشقي اينچنين کامل ،روزي خاتمه مي پذيرد
و بايد وداع کرد
خداحافظ ،غمناکترين واژه ايست که خواهم شنيد
و خداحافظ يعني براي آخرين بار تو را در بر خواهم گرفت
روزي اين واژه را خواهي گفت و من نيز خواهم گريست
قلبم خواهد شکست هنگاميکه از تو اين واژه را بشنوم
چون تو به من عشق بخشيدي
تنها وعده اين بود ،که مرا دوست داري
چيزي اينچنين استوار روزي خواهد رفت
و بايد وداع کرد
اما اين عشقي که به من بخشيدي
براي هميشه زنده خواهد ماند
تو هميشه آنجا هستي ،هنگاميکه فرو افتم
ضعف مرا مي ستاني و به من نيرو وقدرت مي بخشي
و براي هميشه دوستت خواهم داشت
و در کنارت مي مانم
همچو فانوسي در تاريکترين شبها
بالهايي خواهم بود، که در طول پرواز ياري ات خواهم کرد
و در طوفان سر کش ،سر پناهي براي تو خواهم بود
خواهد رفت
و بايد وداع کرد
اما اين عشقي که به من بخشيدي
براي هميشه زنده خواهد ماند
تو هميشه آنجا هستي ،هنگاميکه فرو افتم
ضعف مرا مي ستاني و به من نيرو وقدرت مي بخشي
و براي هميشه دوستت خواهم داشت
و در کنارت مي مانم
همچو فانوسي در تاريکترين شبها
بالهايي خواهم بود، که در طول پرواز ياري ات خواهم کرد
و در طوفان سر کش ،سر پناهي براي تو خواهم بود
(به او كه با رفتنش به خاموشي ام خواند)
با يك شكلات شروع شد.من يك شكلات گذاشتم توي دستش. او يك شكلات گذاشت توي دستم . من بچه بودم ؟ سرم را بالا كردم . سرش را بالا كرد. ديد كه مرا مي شناسد. خنديدم.
گفت:(دوستيم؟)
گفتم :(دوست دوست)
گفت:(تا كجا؟)
گفتم:(دوستي كه تا ندارد!)
گفت:(باشد تا پس از مرگ!)
گفتم:(نه؟نه؟نه؟تا ندارد.)
گفت:(قبول؟تا انجا كه همه دوباره زنده مي شوند يعني زندگي پس از مرگ . باز هم با هم دوستيم . تا بهشت؟تا جهنم تا هرجا كه باشد من و تو با هم دوستيم.) خنديدم.
گفتم:(تو برايش تا هر كجا كه دلت مي خواهد يك تا بگذار. اصلا" يك تا بكش از اين سر دنيا تا ان دنيا . اما من اصلا" تا نميگذارم نگاهم كرد. نگاهش كردم . باور نمي كرد.مي دانستم . او مي خواست حتما" دوستي مان تا داشته باشد. دوستي بدون تا را نمي فهميد.
گفت:(بيا براي دوستي مان يك نشان بگذاريم.)
گفتم:(تو بگذار.)
گفت:(شكلات . هر بار كه همديگه را مي بينيم يك شكلات مال تو؟ يكي مال من. باشد؟)
گفتم:(باشد.)
هر بار يك شكلات مي گذاشتيم توي دستش او هم يك شكلات توي دست من. باز همديگر را نگاه مي كرديم يعني كه دوستيم . دوست دوست . من تندي شكلاتم را باز مي كردم و مي گذاشتم دهانم و تند تند ان را مي مكيدم .
مي گفت:(شكمو! تو دوست شكمويي هستي.) و شكلاتش را مي گذاشت توي يك صندوق كوچولوي قشنگ.
مي گفتم :(بخورش!)
مي گفت:(تمام مي شود . مي خواهم تمام نشود . براي هميشه بماند.)
صندوقش پر از شكلات شده بود. هيچ كدامش را نمي خورد. من همه اش را خورده بودم.
گفتم :(اگر يك روز شكلات هايت را مورچه ها بخورند يا كرم ها ان وقت چه كار مي كني؟)
گفت:( مواظب شان هستم.)
مي گفت مي خواهم نگه شان دارم تا موقعي كه دوست هستيم و من شكلات را مي گذاشتم توي دهانم و مي گفتم :(نه نه تا ندارد.)
يك سال دو سال چهار سال ده سال و بيست سال شده است. او بزرگ شده است. من بزرگ شده ام . من همه شكلات ها را خورده ام. او همه شكلات ها را نگه داشته است. او امده است امشب تا خداحافظي كند. مي خواهد برود. برود ان دور دورها.
مي گويد:(مي روم اما زود بر مي گردم.)
من مي دانم مي رود و بر نمي گردد. يادش رفت شكلات را به من بدهد . من يادم نرفت. يك شكلات گذاشتم كف دستش: (اين هم اخرين شكلات براي صندوق كوچكت.) يادش رفته بود كه صندوقي دارد براي شكلات هايش . هر دو را خورد. خنديدم. مي دانستم دوستي من ( تا) ندارد. مي دانستم دوستي او (تا) دارد. مثل هميشه . خوب شد همه ي شكلات هايم را خوردم. اما او هيچ كدو مشان را نخورد. حالا با يك صندوق پر از شكلات نخورده چه خواهد كرد؟!
کاش اینو بخونی...کاش برگردی...کاش بگی رفتنت دروغ بود...کاش...
عشقبازي به همين آساني است ...
كه گلي با چشمي
بلبلي با گوشي
رنگ زيباي خزان با روحي
نيش زنبور عسل با نوشي
كار همواره باران با دشت
برف با قله كوه
رود با ريشه بيد
باد با شاخه و برگ
ابر عابر با ماه
چشمه اي با آهو
بركه اي با مهتاب
و نسيمي با زلف
دو كبوتر با هم
و شب و روز و طبعيت با ما
عشق بازي به همين آساني است ...
شاعري با كلماتي شيرين
دست آرام ونوازش بخش بر روي سري
پرسشي از اشكي
و چراغ شب يلداي كسي با شمعي
عشق بازي به همين آساني است ...
كه دلي را بخري
بفروشي مهري
شادماني را حراج كني
رنجها را تخفيف دهي
مهرباني را ارزاني عالم بكني
و بپيچي همه را لاي حرير احساس
گره عشق به آنها بزني
مشتري هايت را با خود ببري تا لبخند
عشق بازي به همين آساني است ...
هر كه با پيش سلامي در اول صبح
هر كه با پوزش و پيغامي با رهگذري
هر كه با خواندن شعري كوتاه با لحن خوشي
نمك خنده بر چهره در لحظه كار
عرضه سالم كالايي ارزان به همه
لقمه نان گوارايي از راه حلال
و خداحافظي شادي در آخر روز
و نگهداري يك خاطره خوش تا فردا
در ركوعي و سجودي با نيت شكر
عشق بازي به همين آساني است
بعد از ان ديوانگي ها اي دريغ
باورم نايد كه عاقل گشته ام
گويا ‹‹او›› مرده در من، كه اين چنين
خسته و خاموش و باطل گشته ام
هر دم از ايينه مي پرسم ملول
چيستم ديگر، به چشمت چيستم؟
ليك در ايينه مي بينم كه ، واي
سايه اي هم زانچه بودم نيستم
همچو ان رقاصه هند و بناز
پاي مي كوبم ولي بر گور خويش
وه كه با صد حسرت اين ويرانه را
روشني بخشيده ام از نور خويش
ره نمي جويم به سوي شهر روز
بي گمان در قعر گوري خفته ام
گوهري دارم ولي ان را ز بيم
در دل مرداب ها بنهفته ام
ميروم ...اما نمي پرسم ز خويش
ره كجا...؟منزل كجا...؟مقصود چيست؟
بوسه مي بخشم ولي خود غافلم
كاين دل ديوانه را معبود نيست
‹‹او›› چو در من مُرد،ناگه هر چه بود
در نگاهم حالتي ديگر گرفت
گويا شب با دو دست سرد خويش
روح بي تاب مرا در بر گرفت
آه...آري...اين منم...اما چه سود
‹‹او›› كه در من بود، ديگر،نيست،نيست
مي خروشم زير لب ديوانه وار
‹‹او›› كه در من بود، اخر كيست،كيست؟
دیگر ساعتی بر دست ِ من نخواهی دید!
من بعد عبور ِ ریز ِ عقربه ها را مرور نخواهم کرد!
وقتی قراری ما بین ِ نگاه ِ من
و بی اعتنایی نگاه ِ تو نیست،
ساعت به چه کار ِ من می اید؟
می خواهم به سرعت ِ پروانه ها پیر شوم!
مثل ِ همین گل ِ سرخ ِ لیوان نشین،
که پیش از پریروز شدن ِ امروز
می پژمرد!
دوست دارم که یک شبه شصت سال را سپری کنم،
بعد بیایم و با عصایی در دست،
کنار خیابانی شلوغ منتظرت شوم،
تا تو بیایی،
مرا نشناسی،
ولی دستم را بگیری و از ازدحام ِ خیابان عبورم دهی!
حالا می روم که بخوابم!
خدا را چه دیده ای!
شاید فردا
به هیئت پیرمردی برخواستم!
تو هم از فردا،
دست ِ تمام پیرمردان ِ وامانده در کنار ِ خیابان را بگیر!
دلواپس نباش!
آشنایی نخواهم داد!
قول می دهم آنقدر پیر شده باشم،
که از نگاه کردن به چشمهایم نیز،
مرا نشناسی!
باز هم دلتنگي باز هم گريه هاي شبانه ام
يه عاشق غمگين در حسرت شبهاي بي ستاره ام
سخت دلتنگم .. سخت بي قرارو بي تابم
كجاست شانه هاي گرم و مهربانت تا گريه كنم ؟
كجاست آن لبخند هاي عا شقا نه ات تا باز هم
ديوانه شوم ؟
آنقدر دلتنگ چشمانت هستم كه نمي توانم در هيچ
چشم ديگري نگا ه كنم
آنقدر بيقرارم كه هيچ اتفاقي دل غمگينم را شاد
نمي كند
براي گريستن شانه هايت را كم دارم
شانه هايي كه بارها و بارها در خواب و خيال
تكيه گاه دل عاشقم بود
براي عاشقي نگاههاي زيبايت را كم دارم
نگا ههاي كه تنها دليل زندگي و عشقم بود
صبر مي كنم و عاشق ميمانم كه خوشبختي از آن
عاشقان است
دوستت دارم
مرا با سوز جان بگذار و بگذر
من به درماندگی صخره و سنگ
من به آوارگی ابر ونسیم
من به سرگشتگی آهوی دشت
من به تنهایی خود می مانم
من در این شب که بلند است به اندازه حسرت زدگی
گیسوان تو به یادم می اید
من در این شب که بلند است به اندازه حسرت زدگی
شعر چشمان تو را می خوانم
چشم تو چشمه شوق
چشم تو ژرفترین راز وجود
برگ بید است که با زمزمه جاری باد
تن به وارستن عمر ابدی می سپرد
تو تماشا کن
که بهار دیگر
پاورچین پاورچین
از دل تاریکی می گذر
و تو در خوابی
و پرستوها خوابند
و تو می اندیشی
به بهار دیگر
و به یاری دیگر
نه بهاری
و نه یاری دیگر
حیف
اما من و تو
دور از هم می پوسیم
غمم از وحشت پوسیدن نیست
غمم از زیستن بی تو دراین لحظه پر دلهره است
دیگر از من تا خک شدن راهی نیست
از سر این بام
این صحرا این دریا
پر خواهم زد خواهم مرد
غم تو این غم شیرین را
با خود خواهم برد
ای کاش جمله زیبای دوستت دارم
! بی هیچ غرضی بر زبان ها جاری بود
ای کاش از گفتن دوستت دارم
از ترس سوءتفاهم ها و غلط اندیشی ها باز نمی ایستادیم
ای کاش محبت را بی هیچ چشمداشتی 
حتی چشم داشت محبت





يه دنيا تشنگی تو عمق چشمامه
ببين امشب قصاص از اشك می گيرم
ببين می مونم امشب تا سحر يا نه
دوباره مثل هر شب ساده می ميرم
يه بغض مرده رو لبهام ماسيده
نميشه اسمتو آروم بشمارم
ببين از بس دلم با خاك خوابيده
شبيه مرده های زير آوارم
كجا بايد تو رو پيدا كنم امشب
كدوم سقفه كه مال هردومون باشه
نمی بينی چقدر از هم جدا مونديم
كدوم روزه كه تو آغوش شب جاشه
بيا دستامو از اين فاصله بردار
بذار باور كنم احساس بارونو
هميشه بايد از آخر كسی باشه
که لمسش تر کنه چشم پشیمونو...
دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر دارد
به زیر آن در ختی رو که او گلهای تر دارد
در این بازار عطاران مرو هر سو چو بیکاران
به دکان کسی بنشین که در د کان شکر دارد
ترازو کس نداری، پس تو را زو ره زند هر کس
یکی قلبی بیاراید تو پنداری که زر دارد
ترا در نشاند او به طراری که می آید
تو منشین منتظر بر در که آن خانه دو در دارد
به دیگی که می جوشد نیاور کاسبی ومنشین
که هر یکی که می جوشد درون چیزی دگر دارد
نه هر کلکی شکر دارد،
نه هر زیر وزبر دارد،
نه هر پشمی نظر دارد،
نه هر بحری گوهر دارد .
بعد از تو من ماندم و خلوتي بيرنگ
و تصوير جسدي عمود و عبوس در اينه
و چند نخ سيگار كه دراز به دراز افتادند تا در غربت دستان لرزانم شريك شوند![]()
تاحالا کسی اينا رو به فارسی ساخته؟
من اوليشم!
فقط هم به خاطر تو.
و می خواستم بهت بگم که هنوز هم ...
**
**
* * * * *
* * * * * * * * *
* * * * * * * * * *
**** ***** **** * * *** ***
*
***
*
*
** * * *
* * * * *
* * * * * *
**** * * ***
* *
* ***
تورا گم کرده ام امروز ... وحالا لحظه های من ... گرفتار سکوتي سرد و سنگينند ... وچشمانم ... که تا ديروز به عشقت مي درخشيدند ... نمي دانی چه غمگينند ... چراغ روشن شب بود ، برايم چشم های تو ... نمي دانم چه خواهد شد ... پر از دلشوره ام ... بی تاب ودلگيرم ... کجا ماندی که من بی تو هزاران بار ، در هر لحظه می ميرم
نبودنت بهترین بهانه است برای اشک ریختن

«دوست داشتن از عشق برتر است... عشق جوششي يك جانبه است. به معشوق نمي انديشد كه كيست؟ اما دوست داشتن در روشنايي ريشه مي بندد و در زير نور، سبز مي شود و رشد مي كند و از اين رو است كه همواره پس از آشنايي پديد مي آيد... عشق در دريا غرق شدن است و دوست داشتن در دريا شنا كردن. عشق بينايي را مي گيرد و دوست داشتن مي دهد. عشق لذت جستن است و دوست داشتن پناه جستن. عشق غذا خوردن يک گرسنه است و دوست داشتن "همزبانی در سرزمين بيگانه يافتن"...»
منتظر رد پای شما دوستان عزیز هستم.
فهرست اصلی
بهترین دوستان من
آثار بجا مانده از يك عاشق
طراح قالب
POWERED BY