تبليغاتX
عاشقت خواهم ماند

گل سرخ

 

دیدی ای غمگین تر از من 


 بعد از آن دیر آشنایی


آمدی خواندی برایم


 قصه ی تلخ جدایی


مانده ام سر در گریبان


 بی تو در شب های غمگین

 
 بی تو باشد همدم من


 یاد پیمان های دیرین


 آن گل سرخی که دادی


 در سکوت خانه پژمرد


 آتش عشق و محبت


 در خزان سینه افسرد


 کنون نشسته در نگاهم


 تصویر پر غرور چشمت


 یک دم نمی رود از یادم


 چشمه های پر نور چشمت


 آن گل سرخی که دادی


 در سکوت خانه پژمرد

 

 


 

نوشته شده توسط دخترک سنگی در چهارشنبه 1387/03/29 ساعت 22:5


زندگی

زندگی سه چیز است
 
 اشکی که خشک می شود
 لبخندی که محو می شود
 یادی که می ماند وفراموش نمی شود



 

نوشته شده توسط دخترک سنگی در یکشنبه 1387/03/26 ساعت 19:31


ناگهان تویی که پیش چشمم می آیی

 

ناگهان بغضی از درونم بر می خیزد و گلویم را می فشارد


ناگهان نوشته ام را نا تمام میگذارم و از جا می پرم


ناگهان در سرسرای هتلی ، خواب میبینم


ناگهان درختی در پیاده رو به پیشانیم می خورد


ناگهان گرگی نومید ، خشمگین و گرسنه رو به ماه زوزه می کشد


ناگهان ستاره ها روی تاب باغچه ای فرود می آیند و تاب می خورند


ناگهان مرده ام را در گور می بینم


ناگهان در مغزم آفتابی مه آلود


ناگهان به روزی که آغاز کرده ام


چنان چنگ می اندازم که گویی هرگز پایان نخواهد یافت


و هر بار


تویی


که پیش چشمم می آیی


 

نوشته شده توسط دخترک سنگی در یکشنبه 1387/03/26 ساعت 19:27


بهار عشق

 

روان پرور بود خرم بهاری
 که گیری پای سروی دست یاری
و گر یاری ندارد لاله رخسار
بود یکسان به چشمت لاله و خار
چمن بی همنشین زندان جانست
 صفای بوستان از دوستان است
غمی در سایه جانان نداری
 و گر جانان نداری جان نداری
بهار عاشقان رخسار یار است
 که هر جا نوگلی باشد بهار است

 


 

نوشته شده توسط دخترک سنگی در یکشنبه 1387/03/26 ساعت 19:14



 

نوشته شده توسط دخترک سنگی در شنبه 1387/03/25 ساعت 16:28


آيا مي دانيد كه عقد ازدواج انسانها در آسمان بسته مي شود؟

 

موسی مندلسون، پدر بزرگ آهنگساز شهير آلماني، انساني زشت و عجيب الخلقه بود. قدّي بسيار كوتاه و قوزي بد شكل بر پشت داشت.موسي روزي در هامبورگ با تاجري آشنا شد كه دختري بسيار دوست داشتني به نام فرومتژه(1) داشت. موسي در كمال نااميدي، عاشق آن دختر شد، ولي فرمتژه از ظاهر و هيكل از شكل افتاده او منزجر بود.زماني كه قرار شد موسي به شهر خود بازگردد، آخرين شجاعتش را به كار گرفت تا به اتاق دختر برود و از آخرين فرصت براي گفتگو با او استفاده كند. دختر حقيقتاً از زيبايي به فرشته ها شباهت داشت، ولي ابداً به او نگاه نكرد و قلب موسي از اندوه به درد آمد. موسي پس از آن كه تلاش فراوان كرد تا صحبت كند، با شرمساري پرسيد:

- آيا مي دانيد كه عقد ازدواج انسانها در آسمان بسته مي شود؟

دختر در حالي كه هنوز به كف اتاق نگاه مي كرد گفت:

- بله، شما چه عقيده اي داريد؟

- من معتقدم كه خداوند در لحظه تولد هر پسري مقرر مي كند كه او با كدام دختر ازدواج كند. هنگامي كه من به دنيا آمدم، عروس آينده ام را به من نشان دادند، ولي خداوند به من گفت:

- «همسر تو گوژپشت خواهد بود.»

درست همان جا و همان موقع من از ته دل فرياد برآوردم و گفتم:

«اوه خداوندا! گوژپشت بودن براي يك زن فاجعه است. لطفاً آن قوز را به من بده و هر چي زيبايي است به او عطا كن.»

فرومتژه سرش را بلند كرد و خيره به او نگريست و از تصور چنين واقعه اي بر خود لرزيد.

او سالهاي سال همسر فداكار موسي مندلسون بود.

 

 


 

نوشته شده توسط دخترک سنگی در جمعه 1387/03/24 ساعت 21:0



 

نوشته شده توسط دخترک سنگی در سه شنبه 1387/03/21 ساعت 16:54


عشق را ...

عشق را
 می گویم
 باید این حادثه را
 از نگه سبز تو
آغاز نمود
 عشق را
 باید
 از زمزمه
بارش چشمان تو
 با واژه احساس
سرود
 و در این
 قدرت دریایی تو
 کشتی توفان زده را
 در دل امواج
سپرد
به تب حادثه غرق شدن
مردن و آغاز شدن
 به هم آوایی قلب دو پرنده
 به سبکبالی اوج
 دل سپردن
به شب هم نفسی
راغب پرواز شدن
 آری
عشق را
 باید ابراز نمود
 عشق را
 باید گفت


 

نوشته شده توسط دخترک سنگی در شنبه 1387/03/18 ساعت 18:56


طلسم عشق

 در روشنی آمدن روزگار وصل
من حرمت گل را به جهان هدیه کرده ام
 در لحظه های زندگیم زین طلسم عشق
من خاطره آن مه خود زنده کرده ام
شبها که بی نصیب گل و غافلم ز خود
در آرزوی آمدنش گریه کرده ام
 مست از می وجود گل و عاشق از امید
 جان را فدای حس چنان غمزه کرده ام
 پایان شام هجر شد آخر نصیب من
 خود را نثار لطف همان لحظه کرده ام


 

 


 

نوشته شده توسط دخترک سنگی در شنبه 1387/03/18 ساعت 18:54



 

نوشته شده توسط دخترک سنگی در چهارشنبه 1387/03/15 ساعت 11:36


رمیده

 

نمی دانم چه می خواهم خدا یا
به دنبال چه می گردم شب و روز
چه می جوید نگاه خسته من
چرا افسرده است این قلب پر سوز
ز جمع آشنایان میگریزم
به کنجی می خزم آرام و خاموش
نگاهم غوطه ور در تیرگیها
به بیمار دل خود می دهم گوش
گریزانم از این مردم که با من
 به ظاهر همدم ویکرنگ هستند
ولی در باطن از فرط حقارت
بدامانم دو صد پیرایه بستند
از این مردم که تا شعرم شنیدند
برویم چون گلی خوشبو شکفتند
ولی آن دم که در خلوت نشستند
مرا دیوانه ای بد نام گفتند
دل من ای دل دیوانه من
که می سوزی از این بیگانگی ها
مکن دیگر ز دست غیر فریاد
خدا را بس کن این دیوانگی ها



 

نوشته شده توسط دخترک سنگی در یکشنبه 1387/03/12 ساعت 12:30


شعله رمیده

 

می بندم این دو چشم پر آتش را
تا ننگرد درون دو چشمانش
تا داغ و پر تپش نشود قلبم
از شعله نگاه پریشانش
می بندم این دو چشم پر آتش را
تا بگذرم ز وادی رسوایی
تا قلب خامشم نکشد فریاد
رو می کنم به خلوت  و تنهای
ای رهروان خسته چه می جویید
در این غروب سرد ز احوالش
او شعله رمیده خورشید است
بیهوده می دوید به دنبالش
او غنچه شکفته مهتابست
باید که موج نور بیفشاند
بر سبزه زار شب زده چشمی
کاو را بخوابگاه گنه خواند
باید که عطر بوسه خاموشش
با ناله های شوق بیآمیزد
در گیسوان آن زن افسونگر
دیوانه وار عشق و هوس ریزد
باید شراب بوسه بیاشامد
ازساغر لبان فریبای
مستانه سر گذارد و آرامد
بر تکیه گاه سینه زیبایی
ای آرزوی تشنه به گرد او
بیهوده تار عمر چه می بندی
روزی رسد که خسته و وامانده
بر این تلاش بیهده می خندی
 آتش زنم به خرمن امیدت
با شعله های حسرت و نکامی
ای قلب فتنه جوی گنه کرده
شاید دمی ز فتنه بیارامی
می بندمت به بند گران غم
تا سوی او دگر نکنی پرواز
ای مرغ دل که خسته  و بی تابی
دمساز باش با غم او ‚ دمساز

 


 

نوشته شده توسط دخترک سنگی در یکشنبه 1387/03/12 ساعت 12:22


چشم یار

 

در بهار زندگی احساس پیری می کنم

با همه ازادگی فکر اسیری می کنم

بس که بد دیدم ز یاران به ظاهر خوب خود

بعد از این بر کودک دل سخت گیری می کنم


 

نوشته شده توسط دخترک سنگی در شنبه 1387/03/04 ساعت 12:12


غم

 

در خواب ناز بودم شبی   

                دیدم کسی در میزند

                          در را گشودم روی او

                                     دیدم غم است در میزند

   ای دوستان بی وفا

             از غم بیاموزید وفا

                       غم با همه بیگانگی

                                   هر شب به من سر میزند


 

نوشته شده توسط دخترک سنگی در شنبه 1387/03/04 ساعت 11:58