تبليغاتX
عاشقت خواهم ماند

اگه دست من بود...

 

اگه دست خود من بود
پا تو دنیا نمی ذاشتم
گل عشق و آرزو رو
توی قلبم نمی کاشتم
اگه چشمامو می خوندی
همیشه پیشم می موندی
رفتی اما ندونستی
منو از ریشه سوزوندی
اگه دست خود من بود
راه رفتنو می بستم
واسه خاطرت عزیزم
هر دلی رو می شکستم
هر کسی قسمتی داره
توی آلبوم زمونه
یکی دل میکنه میره
یکی تا ابد می مونه
حالا قسمت من این شد
تو گذشته جا بمونم
تو که پر کشیدی رفتی
من دیگه از کی بخونم
 


 

نوشته شده توسط دخترک سنگی در شنبه 1387/06/30 ساعت 21:54


غروب عشق

 

قطره قطره های بارون میریزه بر سرو رومون
دل آسمون گرفته واسه غربت چشامون
دست تو سرده تو دستم دیگه از زندگی خستم
اگه عاشقی همینه دل از اول نمی بستم
دیگه رد پایی از عشق توی چشمات نمی بینم
اما من مثل قدیما هنوزم عاشقترینم
دیگه حرفای قشنگم بدل تو نمی شینه
اشکامو می بینی اما دل سنگت نمی بینه
رسیده غروب این عشق همه چی رنگ خزونه
روزای بهاری ما کاش بیاد تو بمونه

 


 

نوشته شده توسط دخترک سنگی در شنبه 1387/06/30 ساعت 21:53


قبله من

 

چه قدر ساده و آرام،
چه قدر صبور و صميمي،
تو در من آميختي.
باور کن تو را در اولين نماز نخوانده جستجو کردم
که هنوز به قنوت گريه نرسيده سلامم دادي.
بعد...
من ماندم و دستان پر دعايي
که به آسمان پر استجابت چشمانت آويخته شد.
اصلا بيا و تو بگو...
تو بگو کدامين سو قبله ي من است!؟

 


 

نوشته شده توسط دخترک سنگی در پنجشنبه 1387/06/28 ساعت 15:2


اگر بيايي

 

چه مي‌شود اگر بيايي

و فاصله خط بزني

و سرود رود را

به بزم آبي دريا

مهمان كني

و در چينهاي شتابان دامنش

نفس‌نفس ستاره بريزي و

مهتابي‌ام كني

 


 

نوشته شده توسط دخترک سنگی در پنجشنبه 1387/06/28 ساعت 14:52


باد ها در گذرند

 

باید عاشق شد و خواند
 باید اندیشه کنان پنجره را بست و نشست
 پشت دیوار کسی می گذرد، می خواند
 باید عاشق شد و رفت
 چه بیابانهایی در پیش است
 رهگذر خسته به شب می نگرد
 می گوید : چه بیابانهایی! باید رفت
باید از کوچه گریخت
 پشت این پنجره ها مردانی می میرند
و زنانی دیگر به حکایت ها دل می سپرند
پشت دیوار دریاواری بیدار
به زنان می نگریست
 چه زنانی که در آرامش رود
باد را می نوشند
 و برای تو
 برای تو و باد
آبهایی دیگر در گذرست
شب و ساعت دیواری و ماه
به تو اندیشه کنان می گویند
 باید عاشق شد و ماند
 باید این پنجره را بست و نشست
پشت دیوار کسی می گذرد
 می خواند
 باید عاشق شد رفت
بادها در گذرند 
 


 

نوشته شده توسط دخترک سنگی در چهارشنبه 1387/06/20 ساعت 13:1


چه روزهایی یادش بخیر!!!

 

چه روزهایی خوب
که در من و تو گل آفتاب می رویید
به شهر شهره  ی شعر و شراب می رفتیم
به کشهکشان پر از آفتاب می رفتیم
قلندرانه
 گریبان دریده تا دامن
به آستانه ی حافظ
خراب می رفتیم
و چشمهای تو با من همیشه می گفتند
رها شو از تن خاکی
از این خیال که در خیل خوابها داری
 مرا به خواب مبین
 بیا به خانه من
 خوب من!
 به بیداری
به این فسانه ی شیرین به خواب می رفتیم
 و چشمهای سیاهت سکوت می آموخت
ز چشمهای سیاهت همیشه می خواندم
به قدر ریگ بیابان دروغ می گویی
درون آن برهوت
 این من و تو و ما مبهوت
 فریب خورده به سوی سراب می رفتیم


 

نوشته شده توسط دخترک سنگی در چهارشنبه 1387/06/20 ساعت 12:47


بی تو با تو

 

آن روز با تو بودم
 امروز بی توام
 آن روز که با تو بودم
 بی تو بودم
 امروز که بی توام با توام

 

 


 

نوشته شده توسط دخترک سنگی در سه شنبه 1387/06/19 ساعت 18:42


می دانم می ایی

 

می دانم
 می ایی
 به سرعت نور
 چون رود ، زلال و پر غرور
می دانم
 همین حالا نیز
 یا هر زمان که بخوانند تو را
 چاره ساز نیازمندانی
 از راه دور
 می سازی برای آنان پل های عبور
 با دریچه های امید و سرور
 می دانم می ایی


 

نوشته شده توسط دخترک سنگی در سه شنبه 1387/06/19 ساعت 18:39


چه سخت است!

 


 

نوشته شده توسط دخترک سنگی در یکشنبه 1387/06/17 ساعت 22:0


او

 

هميشه به من مي گفت زندگي وحشتناک است ولي يادش رفته بود که به من مي گفت تو زندگي من هستي روزي از روزها از او پرسيدم به چه اندازه مرا دوست داري گفت به اندازه خورشيد در اسمان نگاهي به اسمان انداختم ديدم که هوا باراني بود و خورشيدي در اسمان معلوم نبود شبي از شبها از او پرسيدم به چه اندازه مرا دوست داري گفت به اندازه ستاره هاي اسمان نگاهي به اسمان انداختم ديدم که هوا ابري بود وستاره اي در اسمان نبود خواستم براي از دست دادنش قطره اي اشک بريزم ولي حيف تمام اشکهايم را براي بدست اوردنش از دست داده بود.


 

نوشته شده توسط دخترک سنگی در یکشنبه 1387/06/17 ساعت 21:54


عاشق تنها

 

امشب همه چیز رو به راه است
همه چیز آرام.....آرام  ... باورت می شود ؟ دیگر یاد گرفته ام شبها بخوابم " با 
ی
اد تو  "
تو نگرانم نشو !
همه چیز را یاد گرفته ام !
راه رفتن در این دنیا را هم بدون تو یاد گرفته ام !
یاد گرفته ام که چگونه بی صدا بگریم !
یاد گرفته ام که هق هق گریه هایم را با بالشم ..بی صدا کنم !
تو نگرانم نشو !!
همه چیز را یاد گرفته ام !
یاد گرفته ام چگونه با تو باشم بی آنکه تو باشی !
یاد گرفته ام ....نفس بکشم بدون تو......و به یاد تو !
یاد گرفته ام که چگونه نبودنت را با رویای با تو بودن...
و جای خالی ات را با خاطرات با تو بودن پر کنم !
تو نگرانم نشو !
همه چیز را یاد گرفته ام !
یاد گرفته ام که بی تو بخندم.....
یاد گرفته ام بی تو گریه کنم...و بدون شانه هایت....!
یاد گرفته ام ...که دیگر عاشق نشوم به غ
ی
ر تو !
یاد گرفته ام که دیگر دل به کسی نبندم ....
و مهمتر از همه یاد گرفتم که با یادت زنده باشم و زندگی کنم !
اما هنوز یک چیز هست ...که یاد نگر فته ام ...
که چگونه.....! برای همیشه خاطراتت را از صفحه دلم پاک کنم ...
و نمی خواهم که هیچ وقت یاد بگیرم ....
تو نگرانم نشو !!
"فراموش کردنت" را هیچ وقت یاد نخواهم گرفت ...


 

نوشته شده توسط دخترک سنگی در جمعه 1387/06/15 ساعت 17:50


دلم غمگین

 

دلم غمگین

نگام ابری

چشام بارون

صدام ابری

طلوع عشق من بی رنگ

غروب گریه هام ابری

منو دلتنگیه گریه

به روی شونه های تو

می شم بارون دلتنگی

 

می بارم ازچشای تو

نمی خوام بی تودنیارو

باگل ها وباگلدون هاش

نمی خوام بی توفردارو

با تابستون هازمستون هاش


 

نوشته شده توسط دخترک سنگی در جمعه 1387/06/15 ساعت 17:48


یادته؟؟

 


 

نوشته شده توسط دخترک سنگی در پنجشنبه 1387/06/14 ساعت 21:35


اگه المپیک تو ایران بود!

  

طبق اخرین اخبار به علت بسته نبودن جاده مسیر دوچرخه سواری که از تهران تا جمکران بود تا حالا 27 تصادف دوچرخه سواران با ماشین گزارش شده است.
 
نیروی انتظامی اعلام کرد از روز اول شروع المپیک تا حالا حدود 45 هزار بدحجاب و بیحجاب را پس از اینکه به تذکرات توجه نکردند بازداشت کرد و بازداشتها هم چنان ادامه دارد.
 
در پی حضور بوش در مراسم افتتاحیه! ورزشکاران کمپ ایرانی برای اعلام انزجار خود کفن پوشان وارد ورزشگاه شده و در حین عبور شعار مرگ بر امریکا سر دادند. در همین راستا مردم ایران نیز تظاهراتی در گوشه کنار کشور برگزار کردند.
 
به علت نبودن توالتهای عمومی در سطح شهر تهران تا الان 2350 ترکیدگی مثانه و کلیه گزارش شده که پزشکان مشغول مداوای انان هستند.
 
در پی حضور تیم اسرائیل در ایران ، ایران المپیک را تحریم کرد و از شرکت در ان خودداری میکند.
 
در مسابقات شنای زنان از حضور مردان جلوگیری شد و برای اینکه در موقع پخش مسابقه شئونات رعایت شود در اب گرد زغال ریختند تا اب سیاه شده و زنان دیده نشوند! در پی این تصمیم قرار شد که برنده مسابقه به قید قرعه کشی انتخاب شود.
 
در مسابقات پرش با نیزه زنان به علت برگزاری مسابقات در یک مکان بسته و پایین بودن سقف انجا تا اکنون 4 نفر از شرکت کنندگان به علت برخورد با سقف ، به سقف پاشیده شدند و امدادگران مشغول جدا کردن این نفرات با کاردک از سقف هستند.
 
به علت سهمیه بندی بنزین مسابقات اتوموبیل سواری و موتور سواری برگزار نشد.
 
در مسابقه دو میدانی در 100 متر به علت چاله چوله بودن مسیر از 10 نفر شرکت کننده یك نفر توانست خود را به 5 متری خط پایان برساند!
 
مسابقات کشتی با گرمکن ورزشی برگزار میشود.

 

در مسابقات اسب سواری ، شرکت کننده ایران به علت نبود اسب مناسب با الاغ شرکت کرد که در پی این اقدام کمیته المپیک این شرکت کنند را به خاطر دوپینگ از مسابقات محروم کرد.
 
پس از برگزاری مسابقات قایقرانی در یکی از رودخانه های رشت بنام گوهر رود تا اکنون 150 نفر از شرکت کنندگان به بیماریهای ناشناخته و اسهال شدید مبتلا شدند. توضیح اینکه فاضلاب رشت در رودخانه گوهر رود میریزد و این رودخانه نیز به نوبه به دریا میریزد.

 

 

 


 

نوشته شده توسط دخترک سنگی در پنجشنبه 1387/06/14 ساعت 17:56


قصه زندگي آدم‌ها

 

او خوشبخت بود. چون هيچ سؤالي نداشت. اما روزي سؤالي به سراغش آمد. و از آن پس خوشبختي ديگر، چيزي كوچك بود.
او از خدا معني زندگي را پرسيد. اما خدا جوابش را با سؤال خودش داد و گفت: «اجابت تو همين سؤال توست. سؤالت را بگير و در دلت بكار و فراموش نكن كه اين دانه‌اي ا‌ست كه آب و نور مي‌خواهد.»
او سؤالش را كاشت. آبش داد و نورش داد و سؤالش جوانه زد و شكفت و ريشه كرد. ساقه و شاخه و برگ. و هر ساقه سؤالي شد و هرشاخه سؤالي و هر برگ سؤالي.
و او كه روزي تنها يك سؤال داشت؛ امروز درختي شد كه از هرسرانگشتش سؤالي آويخته بود. و هر برگ تازه، دردي تازه بود و هر باز كه ريشه فروتر مي‌رفت، درد او نيز عميق‌تر مي‌شد.
فرشته‌ها مي‌ترسيدند. فرشته‌ها از آن همه سؤال ريشه‌دار مي‌ترسيدند.
اما خدا مي‌گفت: «نترسيد، درخت او ميوه خواهد داد؛ و باري كه اين درخت مي‌آورد. معرفت است.
فصل‌ها گذشت و دردها گذشت و درخت او ميوه داد و بسياري آمدند و جوابهاي او را چيدند. اما دردل هر ميوه‌اي باز دانه‌اي بود و هر دانه آغاز درختي‌ست. پس هر كه ميوه‌اي را برد دردل خود بذر سؤال تازه‌اي را كاشت.
«و اين قصه زندگي آدم‌هاست» اين را فرشته‌اي به فرشته‌اي ديگر گفت.

عرفان نظرآهاری

 


 

نوشته شده توسط دخترک سنگی در پنجشنبه 1387/06/14 ساعت 17:54


دیوونه کاش میدونستی!

 


 

نوشته شده توسط دخترک سنگی در سه شنبه 1387/06/12 ساعت 22:16


دل تنگم

 

باز هم دلتنگي ، باز هم گريه هاي شبانه ام

يه عاشق غمگين ، در حسرت شبهاي بي ستاره ام

سخت دلتنگم ، سخت بيقرار و بي تابم ...

كجاست شانه هاي گرم و مهربانت ، تا گريه كنم ؟

كجاست آن لبخندهاي عاشقانه ات تا باز هم ديوانه شوم ؟

چرا ديگر درد دلي براي گفتن نداري ؟

چرا اشكهايت را از من پنهان مي كني و حرفي براي گفتن نداري ؟

چرا قلب عاشقم را در انتظار چشمانت مي سوزاني ؟

آنقدر دلتنگ چشمانت هستم كه نمي توانم در هيچ چشم ديگري نگاه كنم

آنقدر بيقرارم كه هيچ اتفاقي ، دل غمگينم را شاد نمي كند

براي گريستن ، شانه هايت را كم دارم

شانه هايي كه بارها و بارها در خواب و خيال ، تكيه گاه دل عاشقم بود

براي عاشقي ، نگاههاي زيبايت را كم دارم

نگاههايي كه تنها دليل زندگي و عشقم شد

چرا ديگر براي غصه ها ، اشكها و دلتنگي هايم جوابي نداري ؟

شب دراز است و من هنوز هم در انتظار نسيم صبح سپيد مانده ام

اي دل ديوانه ي من ! با غمهايت بساز و با اشكهايت بسوز ، اما دم نزن

اي دل عاشق و بيقرار من ! صبر كن شايد نسيم ، خبري از عشق برايت بياورد

اي دل بساز ! شايد قاصدك خبري از يار آورد

صبر مي كنم و عاشق مي مانم كه خوشبختي از آن عاشقان است

 


 

نوشته شده توسط دخترک سنگی در سه شنبه 1387/06/12 ساعت 22:9


اگه بدونی هنوزم چقد دوست دارم...

 


 

نوشته شده توسط دخترک سنگی در سه شنبه 1387/06/12 ساعت 22:6


دوستت دارم

 


 

نوشته شده توسط دخترک سنگی در دوشنبه 1387/06/11 ساعت 22:10


وای از تو

 

تو ماه را
بیشتر از همه دوست می داشتی
و حالا ماه هر شب
تو را به یاد من می آورد
می خواهم فراموشت کنم
اما این ماه
با هیچ دستمالی
از پنجره ها پاک نمی شود ...


 

نوشته شده توسط دخترک سنگی در دوشنبه 1387/06/11 ساعت 22:7


تقدیم به همه کسم

 


 

نوشته شده توسط دخترک سنگی در دوشنبه 1387/06/11 ساعت 9:54


 


 

نوشته شده توسط دخترک سنگی در جمعه 1387/06/08 ساعت 19:46


دنیا را نگه دارید می خواهم پیاده شوم

 

تا تو رفتی همه گفتند 
      
از دل برود هر آنکه از دیده برفت

وبه ناباوری وغصه ی من خندیدند

آه ای رفته سفر که دگر باز نخواهی برگشت

کاش می امدی ومی دیدی

که در این عرصه ی دنیای بزرگ

چه غم آلوده جدایی هایست

وبدانی که


از  نرود هرآنکه از دیده برفت


 

نوشته شده توسط دخترک سنگی در جمعه 1387/06/08 ساعت 19:43


به نامش که یادش تسکین دهنده قلب من است

 

زدم فریاد خدایا این چه رسمی است

رفیقان را جدا کردن هنر نیست

رفیقان قلب انسانند خدایا

بدون قلب چگونه می توان زیست

 


 

نوشته شده توسط دخترک سنگی در جمعه 1387/06/08 ساعت 19:40


 سلام

پیشنهاد میکنم به لینک زیر برین و حتما ببینین  مقاله جدیدی  در مورد : " 25 سوال قبل از ازدواج " هست که دوست خوبم پویا فرستاده.


آدرس: www.delsoookhte.blogfa.com/post-200.aspx


 

نوشته شده توسط دخترک سنگی در جمعه 1387/06/08 ساعت 19:34


آرزوم بوده

 

اگر تواني حسش كني براي هميشه آرام ميگيري تا وقتي كه بفهمي رستگار شدي
دلم برايش تنگ است ميخواهم در آغوشش بگيرم اما دستم در بند است
دلم ميخواهد برايش بميرم اما سرش پر درد است
دلم ميخواهد فدايش شوم براي هميشه ولي توانم سرد است
اميدوارم مرا در آغوش گيرد ولي دلش پر درد است
آرزوم بوده كه مرا ببيند ولي چشمانش پر از عشق است


 

نوشته شده توسط دخترک سنگی در پنجشنبه 1387/06/07 ساعت 19:26


سايه را بشکن

 

بي تو اما از تو سرشارم
بي تو در خواب و با تو بيدارم
رنگ چشمانت رنگ دل تنگي
خسته اي از اين آدم سنگي
كهربايي تو
من پري در باد
تو همه شعري
من همه فرياد
سايه را بشكن
شوق بودن را زنده كن در من
رنگ رويا باش
بهترين فصل قصه ما باش
از نگاه من
بهترين نامي
خسته از راه بي سر انجامي
آخرين عاشق
آخرين همراه
از شب يلدا پل بزن تا ما
حجم آغوشت وسعت درياست
بي تو اين عاشق قايقي تنهاست
سايه را بشكن
سايه را بشکن


 

نوشته شده توسط دخترک سنگی در پنجشنبه 1387/06/07 ساعت 19:23


مرا ببخش

 

سادگی مرا ببخش که خویش را تو خوانده ام
برای برگشتن تو به انتظار مانده ام
سادگی مرا ببخش که دلخوش از تو بوده ام
تو را به انگشتر شعر مثل نگین نشانده ام
به من نخند و گریه کن چرا که جز نیاز تو
هرچه نیاز بود و هست از در خانه رانده ام
اگر به کوتاهی خواب،خواب مرا سایه شدی
به جرم آن داغ عطش برلب خود نشانده ام
گلوی فریاد مرا سکوت دعوت تو بود
ولی من این سکوت را به قصه ها رسانده ام
دوباره از صداقتم دامی برای من نساز
از ابتدا تو را در این قمار خوانده ام
گناه از تو بود و من نیازمند بخششت
چرا که من در ابتدا تو را زخود نرانده ام
گناهکار هر که بود، کیفر آن مال من است
به جرم آن داغ عطش بر لب خود نشانده ام


 

نوشته شده توسط دخترک سنگی در پنجشنبه 1387/06/07 ساعت 19:18


آرزويم اين است

 

آرزويم اين است :
نتراود اشك در چشم تو هرگز مگر از شوق زياد
نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز
و به اندازه هر روز تو عاشق باشي
عاشق آنكه تو را مي خواهد
و به لبخند تو از خويش رها مي گردد
و تو را دوست بدارد به همان اندازه
كه دلت مي خواهد


 

نوشته شده توسط دخترک سنگی در پنجشنبه 1387/06/07 ساعت 19:5


بیچاره دلم که تو شکستیش!!

 


 

نوشته شده توسط دخترک سنگی در دوشنبه 1387/06/04 ساعت 22:11


شک نکن

 

لاک پشت ها وقتی عاشق میشن تحمل درد عاشقی واسشون راحت تره . چون عشقشون آروم آروم  ترکشون میکنه ... !                                                                                      

 

لطفا بدون نظر نرید


 

نوشته شده توسط دخترک سنگی در دوشنبه 1387/06/04 ساعت 9:24