تبليغاتX
عاشقت خواهم ماند

دیگه تنها نیستم چون دوست خوبی مثل تو دارم

 

امشب به وسعت تمامی شبهایی که تو را نداشتم.....

دلم به حال تنهایی خود سوخت.....

در کنار پنجره ام رویای دوست داشتنت را......

به دست اشکهایم می سپارم .....

تا همچون تو در خاطراتم مدفون شوند......

میخواهم تنهایی ام را به آغوش گرمی بفروشم.....

نه به آن مفتی که تو خریدی ......

به بهای سالهای باقی مانده از آینده ام!!!!


 

نوشته شده توسط دخترک سنگی در یکشنبه 1387/11/27 ساعت 14:0


دوستت دارم (تقدیم به نفسم)

 

برای تو می نویسم.....برای عزیزی که میراث عشق را از او به یادگار دارم.....دیر زمانیست می خواهم برایت بنویسم.... میخواهم همه ی حسم را  برای نوشتن به کار گیرم....اما این حس  جدیدی که وجودم را احاطه کرده رخصت نمی دهد با فراغ بال برایت بنویسم....خود ،خوب میدانی چند روزیست بیش از پیش دل سپرده ی یارم......هنگام نوشتن چشمان زیبا و نجیبت را به یاد میاورم و نوشتن را کنار میگذارم...چرا که دوست دارم چهره ی زیبایت را در ذهن مجسم کنم و با خیالت تنها باشم....آنقدر نگاهت کنم که شاید جبران این دوریها  شود ...که البته نمیشود......و ای کاش بودی ...همیشه بودی که بهار زندگیم را در چشمان پر مهرت جستجو میکردم......چند روزیست بهار را از چشمان تو طلب میکنم.....من هم چون تو دست نوشته ات را می بینم ،میخوانم، می بویم و عاشقانه دوست میدارم....و عطر وجودیت را از برگ برگ دفترم استشمام میکنم...و با خود میگویم ای کاش قبل از دیدنت تمام دفترم را پر کرده بودم که تک تک برگه هایش به عطر پر مهر وجودت آغشته میشد......باور کنی یا نه هنوز افسوس میخورم چرا هنگام خداحافظی آنقدر نگاهت نکردم که برای  یک دوره دوری دیگر شاید توشه ای باشد.....چرا آنقدر نگاهت را نبلعیدم که هنوز تشنه ی عکسهایت هستم.....گمان میبردم شیرین زمانی که ببینمت این التهاب درونیم فروکش میکند......اما دلی که به امانت به دستم سپرده بودی با دیدن نیمه ی گمشده ی خود بیش از پیش شعله ور شد....حق هم داشت....دو سال از تو دور بوده است...و دست کم من خوب می فهمم دردش را...درد دوری از......باور کنی یا نه...باور نمیکنم حس کردن هرم نفسهات رو....و شاید ایثار تن سوز نجیب دستهات رو......اما یک چیز را دیگر خوب باور دارم...بدون هیچ تردید و هیچ شکی .....دوستت دارم.......ای فر و شکوه همه ی شادی هایم......

 

 


 

نوشته شده توسط دخترک سنگی در دوشنبه 1387/11/21 ساعت 21:47


سرنوشت تلخ عشق

 

نيمه شب آواره و بي حس و حال

 در سرم سوداي جامي بي زوال

پرسه اي آغاز كرديم در خيال

دل به ياد آورد ايام وصال

از جدايي يك دو سالي مي گذشت

يك دو سال از عمررفت و بر نگشت

دل به ياد آورد اول بار را

 خاطرات اولين ديدار را

آن نظر بازي آن اسرار را

 آن دو چشم مست آهو وار را

همچو رازي مبهم و سر بسته بود

چون من از تكرار او هم خسته بود

 آمد و هم آشيان شد با من او

 همنشين و هم زبان شد با من او

خسته جان بودم كه جان شد با من او

 ناتوان بود و توان شد با من او

دامنش شد خوابگاه خستگي

 اينچنين آغاز شد دلبستگي

واي از آن شب زنده داري تا سحر

واي از آن عمري كه با او شد بسر

مست او بودم ز دنيا بي خبر

دم به دم اين عشق مي شد بيشتر

آمد و در خلوتم دمساز شد

گفتگوها بين ما آغاز شد

 گفتمش در عشق پا بر جاست دل

گر گشايي چشم دل زيباست دل

گر تو زورق بان شوي درياست دل

 بي تو شام بي فرداست دل

 دل ز عشق روي تو حيران شده

در پي عشق تو سر گردان شده

گفت در عشقت وفادارم بدان

 من تو را بس دوست مي دارم بدان

شوق وصلت را بسر دارم بدان

 چون تويي مخمور خمارم بدان

با تو شادي مي شود غم هاي من

 با تو زيبا مي شود فرداي من

گفتمش عشقت به دل افزون شده

 دل ز جادوي رخت افسون شده

جز تو هر يادي به دل مدفون شده

 عالم از زيباييت مجنون شده

بر لبم بگذاشت لب يعني خموش

طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش

در سرم جز عشق او سودا نبود

 بهر كس جز او در اين دل جا نبود

ديده جز بر روي او بينا نبود

همچو عشق من هيچ گل زيبا نبود

خوبي او شهره ي آفاق بود

 در نجابت در نكويي طاق بود

 روزگار اما وفا با ما نداشت

 طاقت خوشبختي ما را نداشت

پيش پاي عشق ما سنگي گذاشت

بي گمان از مرگ ما پروا نداشت

 آخر اين قصه هجران بود و بس

 حسرت و رنج فراوان بود و بس

يار ما را از جدايي غم نبود

 در غمش مجنون و عاشق كم نبود

 بر سر پيمان خود محكم نبود

سهم من از عشق جز ماتم نبود

با من ديوانه پيمان ساده بست

 ساده هم آن عهد و پيمان را شكست

بي خبر پيمان ياري را گسست

 اين خبر ناگاه پشتم را شكست

آن كبوتر عاقبت از بند رست

 رفت و با دلدار ديگر عهد بست

 با كه گويم او كه هم خون من است

 خصم جان و تشنه ي خون من است

بخت بد بين وصل او قسمت نشد

اين گدا مشمول آن رحمت نشد

آن طلا حاصل به اين قيمت نشد

عاشقان را خوشدلي تقدير نيست

 با چنين تقدير بد تدبير نيست

از غمش با دود و دم همدم شدم

 باده نوش غصه ي او من شدم

مست و مخمور و خراب از غم شدم

 ذره ذره آب گشتم كم شدم

آخر آتش زد دل ديوانه را

 سوخت بي پروا پر پروانه را

عشق من از من گذشتي خوش گذر

 بعد از اين حتي تو اسمم را نبر

خاطراتم را تو بيرون كن ز سر

 ديشب از كف رفت فردا را نگر

آخر اين يكبار از من بشنو پند

بر من و بر روزگارم دل مبند

عاشقي را دير فهميدي چه سود

 عشق ديرين گسسته تار و پود

گرچه آب رفته باز آيد به رود

 ماهي بيچاره اما مرده بود

 بعد از اين هم آشيانت هر كس است

 باش با او ياد تو ما را بس است

 


 

نوشته شده توسط دخترک سنگی در پنجشنبه 1387/11/17 ساعت 20:28


یه خبر به من بده عشقم!

 

یعنی این شش سال دوستی مون ارزش یه خدافظی یا یه پیغام کوچیکم

نداشت؟!! گفته بودم بی تو میمیرم یادته؟ کاش مرده بودم اما زنده ام و هر

ثانیه هزاربار میمیرم.توروخدا به حرمت این شش سال فقط یه خبر از خودت

به من بده.من با هیشکی کاری ندارم.فقط به من.

 بابایی جونم بخدا دارم میمیرم.بابایی!!!!!!!!!!!!!!!!

دعا کنین همتون بچه ها. عشقم رفته. کجاشو هیشکی نمیدونه.حتی

خانوادش!دعا کنین برگرده.


 

نوشته شده توسط دخترک سنگی در چهارشنبه 1387/11/16 ساعت 20:55


کجایی نفسم؟؟؟

 

یادته میگفتی طاقت دیدن اشکامو-شنیدن هق هق گریه هامو نداری؟!!!پس

کجا رفتی بیخبر؟بخدا من دارم میمیرم.نفسم میخوای وقتی اومدی با گل

 بیای سر قبرم نه؟!آخه لامصب یهو کجا گذاشتی رفتی؟بخدا دارم میمیرما!!!

تورو به سید الشهدا قسمت میدم فقط یه زنگ به من بزن بگو سالمی-بگو

زنده ای -


 

نوشته شده توسط دخترک سنگی در چهارشنبه 1387/11/16 ساعت 12:12


ما زياران چشم ياري داشتيم

 

هيچ کس اشکي براي ما نريخت

 هر که با ما بود از ما مي گريخت

چند روزي هست حالم ديدنيست

حال من از اين و آن پرسيدنيست

 گاه بر روي زمين زل مي زنم

گاه بر حافظ تفاءل مي زنم

 حافظ ديوانه فالم را گرفت

 يک غزل آمد که حالم را گرفت:

 ما زياران چشم ياري داشتيم

خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم


 

نوشته شده توسط دخترک سنگی در پنجشنبه 1387/11/10 ساعت 12:12


 

از انسانها غمی به دل نگیر؛ زیرا خود نیز غمگین اند؛ با آنکه تنهایند ولی از خود میگریزند زیرا

 به خود و به عشق خود و به حقیقت خود شك دارند؛ پس دوستشان بدار اگر چه دوستت نداشته

باشند...!

**دکتر علی شریعتی**


 

نوشته شده توسط دخترک سنگی در پنجشنبه 1387/11/10 ساعت 12:10


وهم سبز

 

تمام روز در آینه گریه می کردم
بهار پنجره ام را
به وهم سبز درختان سپرده بود
تنم به پیله تنهاییم نمی گنجید
و بوی تاج کاغذیم
فضای آن قلمرو بی آفتاب را
آلوده کرده بود
نمی توانستم دیگر نمی توانستم
صدای کوچه صدای پرنده ها
صدای گم شدن توپ های ماهوتی
و هایهوی گریزان کودکان
و رقص بادکنک ها
که چون حباب های کف صابون
در انتهای ساقه ای از نخ صعود می کردند
و باد ‚ باد که گویی
در عمق گودترین لحظه های تیره همخوابگی نفس می زد
حصار قلعه خاموش اعتماد مرا
فشار می دادند
و از شکافهای کهنه دلم را بنام می خواندند
تمام روز نگاه من
به چشمهای زندگیم خیره گشته بود
به آن دو چشم مضطرب ترسان
که از نگاه ثابت من میگریختند
 و چون دروغگویان
به انزوای بی خطر پلکها پناه می آوردند
کدام قله ‚ کدام اوج ؟
مگر تمامی این راههای پیچاپیچ
در آن دهان سرد مکنده
به نقطه تلاقی و پایان نمی رسند ؟
به من چه دادید ای واژه های ساده فریب
و ای ریاضت اندامها و خواهشها ؟
اگر گلی به گیسوی خود می زدم
از این تقلب ‚ از این تاج کاغذین
که بر فراز سرم بو گرفته است فریبنده تر نبود ؟
چگونه روح بیابان مرا گرفت
و سِحر ماه ز  ایمان گله دورم کرد!
چگونه نا تمامی قلبم بزرگ شد
و هیچ نیمه ای این نیمه را تمام نکرد !
چگونه ایستادم و دیدم
زمین به زیر دو پایم ز تکیه گاه تهی می شود
 و گرمی تن جفتم
به انتظار  پوچ تنم ره نمی برد
 کدام قله کدام اوج ؟
مرا پناه دهید ای چراغ های مشوش
ای خانه های روشن شکاک
 که جامه های شسته در آغوش دودهای معطر
بر بامهای آفتابیتان تاب می خورند
 مرا پناه دهید ای زنان ساده کامل
که از ورای پوست سر انگشت های نازکتان
مسیر جنبش کیف آور جنینی را
دنبال می کند
و در شکاف گریبانتان همیشه هوا
به بوی شیر تازه می آمیزد
کدام قله کدام اوج ؟
مرا پناه دهید ای اجاقهای پر آتش ای نعل های خوشبختی
و ای سرود ظرفهای مسین در سیاهکاری مطبخ
و ای ترنم دلگیر چرخ خیاطی
و ای جدال روز و شب فرشها و جاروها
مرا پناه دهید ای تمام عشق های حریصی
که میل دردناک بقا بستر تصرفتان را
به آب جادو
و قطره های خون تازه می آراید
 تمام روز ‚ تمام روز
رها شده ‚ رها شده چون لاشه ای بر آب
 به سوی سهمناک ترین صخره پیش می رفتم
 به سوی ژرف ترین غارهای دریایی
 و گوشتخوارترین ماهیان
و مهره های نازک پشتم
 از حس مرگ تیر کشیدند
نمی توانستم ‚ دیگر نمی توانستم
صدای پایم از انکار راه بر می خاست
و یأسم از صبوری روحم وسیعتر شده بود
 و آن بهار و آن وهم سبز رنگ
که بر دریچه گذر داشت با دلم می گفت
نگاه کن
تو هیچگاه پیش نرفتی
تو فرو رفتی

                                           


 

نوشته شده توسط دخترک سنگی در سه شنبه 1387/11/01 ساعت 22:0