از قول ايشان نقل شده است : روزی درآخر ساعت درس، یکي از دانشجویانم كه دانشجوي دوره دكترا و اهل نروژ بود از من پرسيد : استاد! شما که از جهان سوم می آیید، جهان سوم کجاست؟
فقط چند دقیقه به آخر کلاس مانده بودمن در جواب مطلبی را فی البداهه گفتم که روز به روز بیشتر به آن اعتقاد پیدا میکنم. به آن دانشجو گفتم
جهان سوم جایی است که هر کس بخواهد مملکتش را آباد کند، خانه اش خراب می شود و هر کس که بخواهد خانه اش آباد باشد، باید در تخریب مملکتش بکوشد.
کوله باری سنگین به دوش می کشیدم
صدای نفس نفس زدنم گواهی می داد
شاید این کوله بار من نیست
به جاده نگاه می کنم
در انتهای این خطوط موازی
در آن دور دست کسی است که برایم دست تکان می دهد
کسی که انتظارم را می کشد
این منم که سر به زیر دارم
و ترانه ای بر لب
از جنگل های سبز احساس گذشتم
در راه صورت تمام گل ها را بوسیدم
حال گونه هایم پر از عطر خوش جوانیست
به زمین های خوش رنگ عاشقی رسیدم
و تا چرخی زدم تمام وجودم رنگ رنگ شد
هر بار که به آبادی می رسیدم
خوش نشینان شهر چیزی به بودنم می افزودند
و من همچنان سر به زیر داشتم
و ترانه می خواندم
تا اینکه به تو رسیدم
سرم را بالا کردم
در کنار راه
خارج از هر سبزی
در مجاورت بیابان
بی روح وغمگین
نشسته بودی
کسی کوله بارت را پاره کرده بود
تا مرا دیدی چشم در چشم هایم دوختی
وبا سکوتت فریاد کشیدی
" کمـــــــــــــــــــــکم کـــــــــــــــــــــــــــن"
با لبخندی همیشگی بارهایت را به دوش کشیدم
تا تو سبک شدی و در کنارم به راه افتادی
و من اندیشیدم که مسافر جاده ای
من همچنان سر به زیر بودم
و اختیار راه را به چشم هایت سپردم
اما تو مرا به کجا می بردی ؟ خودت هم نمی دانی
در راه می گفتم و می شنیدی
و می گفتی و می شنیدم
رنگین کمان عشقم در چشمت موج می زد
و بوی خوش گل های بهاری ...
اما خدایا چرا دیگر از آبادی نشانی نیست ؟
من در این اندیشه بودم تا تو به سخن آمدی
که :
ایست اینجا پایان راه من است
تا سری چرخاندم بارهایت را جدا کردی
حتی نگذاشتی سیر نگاهت کنم
حتی راه راهم نشانم ندادی
این تمام همراهیت بود با من
گمشده در بیابان
از ترس رنگ باختم
گونه هایم خشکید
نه بیابان می دانم
نه راه جاده
...
حتی ستاره قطبی هم پیدا نیست ... !
من از بی تو بودن به یاد تو زیستن
و تنها از خاطرات گذشته تغذیه کردن می ترسم.
ای بهار زندگی ام
اکنون که قلبم مالا مال از غم زندگیست
اکنون که پاهایم توان راه رفتن ندارد
برگرد
باز هم به من ببخش احساس دوست داشتن جاودانه را
باز هم آغوش گرمت را به سویم بگشا
باز هم شانه هایت را مرحمی برایم قرار بده.
بگزار در آغوشت آرامش را به دست آورم
بدان که قلب من هم شکسته
بدان که روحم از همه دردها خسته شده.
این را بدان که با آمدنت غم برای همیشه من را ترک خواهد کرد.
پس برگرد که من به امید دیدار تو زنده ام
با من اكنون چه نشستنها، خاموشیها
با تو اكنون چه فراموشیهاست
چه كسی می خواهد
من و تو ما نشویم
خانه اش ویران باد
من اگر ما نشوم، تنهایم
تو اگر ما نشوی
خویشتنی
از كجا كه من و تو
شور یكپارچگی را در شرق
باز برپا نكنیم
از كجا كه من و تو
مشت رسوایان را وا نكنیم
من اگر برخیزم
تو اگر برخیزی
همه برمی خیزند ...
محتســـب مســـتی به ره دیــــد و گریبــانش گرفـــت
مست گفت:ای دوست،این پیراهن است افسار نیست
گفت:مســـتی،زان سـبب افتـان و خــــیزان می روی
گفت:جــــرم راه رفتـــن نیســت،ره هــــموار نیســت
گفت:مــی بایــــد تــــو را تا خانـــه ی قاضــی بــــرم
گفت:رو صبح آی،قاضــی نیمه شـــب بیـــدار نیسـت
گفت:نزدیــک اســت والی را ســـرای،آن جا شـــویم
گفت:والـــی از کـــجا در خانـــه ی خمــــار نیســـت؟
گفت:تا داروغـــه را گوییـــــم،در مســـجد بخـــــواب
گفت:مســـجد خوابـــگاه مــــــردم بدکـــــار نیســــت
نبودنت بهترین بهانه است برای اشک ریختن

«دوست داشتن از عشق برتر است... عشق جوششي يك جانبه است. به معشوق نمي انديشد كه كيست؟ اما دوست داشتن در روشنايي ريشه مي بندد و در زير نور، سبز مي شود و رشد مي كند و از اين رو است كه همواره پس از آشنايي پديد مي آيد... عشق در دريا غرق شدن است و دوست داشتن در دريا شنا كردن. عشق بينايي را مي گيرد و دوست داشتن مي دهد. عشق لذت جستن است و دوست داشتن پناه جستن. عشق غذا خوردن يک گرسنه است و دوست داشتن "همزبانی در سرزمين بيگانه يافتن"...»
منتظر رد پای شما دوستان عزیز هستم.
فهرست اصلی
بهترین دوستان من
آثار بجا مانده از يك عاشق
طراح قالب
POWERED BY