محتســـب مســـتی به ره دیــــد و گریبــانش گرفـــت

مست گفت:ای دوست،این پیراهن است افسار نیست

گفت:مســـتی،زان سـبب افتـان و خــــیزان می روی

گفت:جــــرم راه رفتـــن نیســت،ره هــــموار نیســت

گفت:مــی بایــــد تــــو را تا خانـــه ی قاضــی بــــرم

گفت:رو صبح آی،قاضــی نیمه شـــب بیـــدار نیسـت

گفت:نزدیــک اســت والی را ســـرای،آن جا شـــویم

گفت:والـــی از کـــجا در خانـــه ی خمــــار نیســـت؟

گفت:تا داروغـــه را گوییـــــم،در مســـجد بخـــــواب

گفت:مســـجد خوابـــگاه مــــــردم بدکـــــار نیســــت

 


 

نوشته شده توسط دخترک سنگی در یکشنبه 1388/04/07 ساعت 0:4